پر است * باز رو در كان چو زرّده دهى
تا رهد دستان تو از دهدهى * صورت بدرا چو در دل ره دهند
از ندامت آخرش هم ده دهند * و همچنين قلاب و خونى و لوند
وقت تلخى عيش را ده مىدهند * توبه مىآرند و هم پروانهوار
باز نسيان مىكشدشان سوى كار
دهدار
با دال ابجد بر وزن بسيار بمعنى دارندهء دِه است يعنى سركردهء اهل مزارع
دهدله و دهرك
يك معنى از معانى ده دله كه مرقوم نشده شجاع و دلير است يعنى كسى دل او به قدر ده تن باشد و آن را دهرك نيز كويند
دهدهى
بمعنى زرّ خالص است كه مرقوم شد
دهره
بر وزن زهره حربهايست مر اهالى ديلم و طبرستان را كه سرش مانند داس و در نهايت تيزى است و دسته از آهن دارد شاعر كفته
كفتم كه نهان مكن ز من چهرهء خويش * تا بردارم ز حسن تو بهره خويش
كفتا كه بترس بر دل و زهرهء خويش * كاين فتنه عشق بركشد دهرهء خويش
دهستان
نام شهريست كه اكنون استراباد كويند از حدود كركان تا خوارزم فردوسى كويد خود اندر دهستان بياراست جنك هم او كفته زرى تا دهستان و خوارزم و جند
دهش
بمعنى بخشش و عطا و جود و سخا و اين مصدر دادنست چنان كه بهش مصدر خوبى و بهى و بهبود و در نامه متقدمين آمده كه بوى سزاوار و فراز و بالا و بهى و بهش ستايش و ستودكى و نيكوئى
دهشت
بفتح دال و كسر هاء و سكون شين معجمه يكانكى
دهكان
بكسر اول و بكاف فارسى بمعنى محاسب و دهبان يعنى بزرك ده مزارع كه آن را دهدار نيز كويند و دهقان معرب آنست و چون اهالى عجم تواريخ و سير ملوك خود را در شهر و ده بر رعايا و برايا خواندندى و ايشان را از عدل و داد و قرار باج و خراج آكاه كردندى و از كار پادشاهان كذشته آكاه بودندى و تواريخ عجم دانستندى لهذا فردوسى و نظامى قصّهاى كذشتكان را به پير دهقان نسبت دادهاند لهذا معنى مورخ از ايشان فهميده مىشود و بر عموم خلق فارس و عجم و ايران كه سابقا بودهاند اطلاق مىشود چنان كه حكيم فرخى كفته
هركس بعيد خويش كند شادى * چه عبرى و چه تازى و چه دهكان
دهكانى
بفتح اول بر وزن ارزانى نوعى از زر بوده كه در قديم رواج داشته و شماره داشته تا پانصد كانى نيز ديده شده چنان كه فتوحى در باب انورى كفته
از پس آنكه ز انعام جلال انور را * به تو هرساله رسد مهرى پانصد كانى
دهل
معروف است و دهل دريده كنايه از سور است
دهله
بفتح اول بر وزن بهله پلى كه مردم بر آن كذرند و نوعى از خار است كه بر روى زمين بزرك و پهن شود و بر وزن چمن آن را كَوَن كويند
دهليز
بالكسر ما بين دروازه و اندرون سرا و به فتح معرب است و دهاليز بر آن جمع بستهاند حكيم انورى كفته
اكر از در درآيدم امشب * از طرب بر فلك زنم دهليز
دهمشت
نام ثمر درخت عظيمى است كه يكهزار سال باقى مىماند و در نزد اهالى يونان بس محترم است شاخهء آن را غالبا در دست مىدارند و از خود دور نمىكنند و آن درخت بيشتر در شامات بهم مىرسد و از آنجا چوب و برك آن را بمصر و ديكر بلاد مىبرند حكما از چوب آن تاج و كلاه ساخته بر سر مىكذارند برك آن نرمتر از برك بيد است و بلندتر از آن و تلخ و خوشبو مىباشد و با انجير آن را از كرم خوردن محفوظ مىدارند و آن درخت جبلى و سهلى مىباشد برك جبلى آن باريكتر از برك سهلى است و ثمر آن را بيونانى ذاقنى و بپارسى دهمشت مىكويند و آن به قدر فندقى است كوچك و پوست آن نازك سياه رنك و مغز آن دو پارچه و زرد رنك و چرب و خوشبو و آن درخت را بيونانى سقليموس و بشامى زند و بفرنكى لاورس و به فارسى باهشتان و به عربى غار و ثمر آن را حب الغار خوانند خواص آن در مخزن الادويه مرقوم است
دهناد
بر وزن بغداد بمعنى نظام و نسق است از فرهنك دساتير نقل شد
دهنه
بفتح اول و ثانى زنكار فرنكى سنكى است سبز رنك كه آن را دهنه فرنك كويند و دافع زهر است و دهنج معرب آنست و آن را دهانه نيز كويند كمال اسمعيل كفته
ز تاب خشم تو كر پرتوى بروم رسد * شود زبانه آتش دهانهاى فرنك
در جهانكيرى چيزى را كويد كه شبيه به دهان بود مانند دهانه كوه و دهانه مشك و دهانه آب چنان كه شيخ نظامى كفته
شد زمين كنده با دهانهء آب * كه كس آن كنج را نديده بخواب
رشيدى كفته كه