اين مقام تاكيد در دادن كوپال انسب است
دهار
بالفتح و راى مهمله در آخر بمعنى غار و شكاف كوه چنان كه اسدى كفته
كهى پر دهار و شكسته دره * دهارش پر از كان زر يكسره
دهاز
بفتح و زاى فارسى در آخر بمعنى نعره و فرياد است فرخى كفته
فرخى بر در تو بنده تست * از نشاط تو بركشيده دهاز
دهآك
بالفتح لقب ضحاك كه پارسيان بر او نهادهاند چه ضحاك عرب بوده و بواسطه كثرت خنده اين نام داشته و پارسيان چون ضاد در كلامشان نيست او را دهآك خواندهاند و ده عيب براى او اثبات نمودهاند چه آك در پارسى بمعنى عيب و عار است و آن ده عيب اينست اول بيخردى دويم بددلى سيّم دروغگوى چهارم بدزبانى پنجم شتابكارى ششم بسيارخوارى هفتم بىشرمى هشتم بيدادكرى نهم كوتاهى قامت دهم زشتى صورت و چون او بسيار كزنده و ظالم بود او را اژدها و مار لقب نهادهاند چنان كه فردوسى كفته
ابر كتف ضحاك جادو دو مار * برست و برآورد زيران دمار
سر مردم از مغز پرداختند * مر آن اژدها را خورش ساختند
كويند وى خواهر زاده جمشيد و برادر زاده شداد عاد علوانى بوده كويند به عربى قيس نام داشته و چون بقانون اعراب دو كيسوى بلند از بناكوشش بر دوش افتاده بود فارسيان او را مار دوش خواندند و در ميان عوام مشهور شد بر وفق تواريخ او هزار سال پادشاهى نموده و دو هزار نهصد و پانزده سال بعد از هبوط آدم پادشاهى يافته و اللّه اعلم شيخ سعدى كويد
لب و دندان شيرين منطقش بين * نشايد كفت جز ضحاك جادو
و هم در اثبات ظلم او كفته
در كمند سر زلف تو دريغا دل من * كه كرفتار دو مارند بدان ضحّاكى
خاقانى در جسيات كفته
دست آهنكر مرا در مار ضحاكى كشيد * كنج افريدون چه سود اندر دل داناى من
دهان
معروف است
دهاندره
بمعنى خميازه است
دهانه و دهنه
آهن لكام كه اسبان را بر دهن كنند ناصر خسرو كويد
چه دانش ندارى تو در پارسائى * بسان لكامى بود بوى بىدهانه
بس است اينكه كفتمت كافزون نخواهد * چو تازى بود اسب يك تازيانه
و سنكى است معروف رنك آن سبز و تلخ باشد از كان مس حاصل شود در دواها به كار برند خاصه در دفع سموم و دواهاى چشم و آن را دهانه فرنك كويند كمال اسمعيل كفته
ز تاب خشم تو كر پرتوى بروم رسد * شود زبانهء آتش دهانهاى فرنك
دهنج معرب دهنه است در جهانكيرى چيزى را كويند كه شبيه بدهانه بود مانند دهانه كوه و دهانه مشك و دهانه آب نظامى كفته
شد زمين كنده با دهانه آب * كه كس آن كنج را نديده بخواب
رشيدى كفته كه در فرهنك جهانكيرى بمعنى ده نيز آمده و اين بيت آخسيكتى آورده
چو عنكبوت بده دست و پات سحر تنم * از آن دهانه چهار اوستاد و شش مزدور
دهپنجى
يعنى زر ناسره و غير خالص كه ده دينار آن پنج دينار باشد و بر اين قياس زرّ ده دهى يعنى زرسره و خالص نظامى كويد
با من است اينكه در سخنسنجى * دهدهى زر دهم نه دهپنجى
خاقانى كويد
اين مى و جام بين بهم كوئى * دست شعبده كرده ز سيم دهدهى صرهء زر شش سرى
منوچهرى كويد
بر سر هر نركسى ماهى تمام * شش ستاره بر كنار هر مهى
يا چو سيم اندوده شش ماه بديع * حلقه حلقه كرده زرّده دهى
دهچه
بكسر اول و سكون ثانى و فتح جيم پارسى به زبان ديلم رعيّت و دهقان را كويند
دهخدا
كد خدا و رئيس و بزرك ده را كويند
دهدادن
بفتح اول بدويم زده كنايه از واكذاشتن و ترك كردن و عيب كرفتن و در فرهنك و برهان اين لغت ديده نكرديده ولى از اين ابيات مولوى اين معانى مفهوم و معلوم مىكردد كه در حكايت آن غلام فرج نام و عشق دختر خواجه بيان كرده
آمد از حمام ده كردك فسوس * پيش او بنشست دختر چون عروس
ساعتى بر وى نظر كرد از عناد * وانكهان با هر دو دستش ده بداد
و اين حالتى است كه غالبا نسوان در هنكام انزجار طبع و نفرت و تمسخر ده انكشت دست خود را بسوى كسى كشاده به روى او حركت دهند و اين علامت طعنه و بيزارى و نفرين كردن بر آنكس است هم مولوى كفته
مركبى را كاخرش توده دهى * كه بشهرى مانى و ويران دههى
ده دهش اكنون كه چون شهرت نمود * تا نبايد رخت در ويران كشود
دهدهش اكنون كه صد بستانت هست * تا نمانى عاجز و ويران