و بر كنار آن ظرف چوبكى نصب كنند بهطورىكه چون آسيا بكردد آن چوبك كه بلكلك موسوم است به حركت درآيد و كندم از آن در آسيا رود و آرد شود چنان كه مولوى كفته
چون لكلكى است كلكت بر آسياى معنى * طاحون ز آب كردد نز لكلك معين
زان لكلك اى برادر كندم ز دول بجهد * در آسيا در افتد معنى زهى مبيّن
ديكر بمعنى برج دلو است چنان كه سنائى در فلكيات كفته
باز دو پيكر و ترازد و دول * از هوا يافت بهره پيش ممول
ديكر بمعنى مكار و محيل و بيحيا آمده حكيم سنائى كفته
كرده از عقل زلف مرغولان * بهر دولى فتنه دولان
حكيم انورى كفته
از بهر خداى را سبوئى * مىبفرست بدست اين فرستاده
ور نفرستى بماندم اندر غم * وين دول غلام جست ناكاده
ديكر بمعنى ستون كشتى است و كشتى كه دو ستون دارد آن را دو دولى كويند و اكر سه ستون دارد سه دولى ديكر بمعنى كيسه و خريطه باشد و از اينجا است كه خريطه را كه بر ميان بندند دولميان كويند
دولا
سبوى آب همانا مخفف دولابچه است و آن را بحذف واو نيز ديدهام
دولاب
بمعنى چرخ و هرچه در دور و سير باشد و مخزن و كنجينهء كوچك را نيز دولاب و دولابچه كويند و مرد مفرط در معامله باداى وجه را دولاى و دولاب باز خوانند و نام جائى بيرون شهر طهران كه در آنجا تره و سبزى كارند و نام دروازه كه آنجا روند و نام در كوچك كه بباغى ديكر روند منوچهرى كفته
رفت رزبان چو رود تير بپرتاب همى * تيز رانده بشتاب از ره دولاب همى
و نام قريه بطايف و قريه بيمن كه آن را سوق الفرج نامند و قريه باهواز نيز آمده
دولانه
با اول مضموم و واو مجهول نام ميوهايست شبيه بسيب كوچك رنك او سرخ مانند آلو يك خسته دارد بستانى و جنكلى هر دو ممكن است يوسفى طبيب كفته
دولانه سرخ بوستانى * نيك است بمعده و جكر هم
دولت خدا
يعنى صاحب دولت و اين لغت مركّبست از عربى و فارسى شيخ نظامى كفته
هنر هركجا يافت قدر تمام * بدولت خدائى برآورد نام
دوله
كرد با دو پيمانه و پياله شراب را كويند و زلف را نيز كفتهاند و در عربى بمعنى بخت و غلبه است و با اول مضموم به پارسى چند معنى دارد اول پشته و بلندى باشد مولوى كويد
هركه بر اين ره نرود درّه و دوله است رهش * منكه بر اين شاه رهم بر ره هموارم ازو
اوحدى كفته
شب و تاريك و ديو بيغوله * راه باريك و دوله بر دوله
ديكر بمعنى مكر بود ديكر فرياد و ناله را كويند صداى سك و شغال را نيز كويند چنان كه نزارى كفته كه سك از دور مىكند دوله آذرى كفته
كر دخاوند خويش مىكرديد * دوله كرده به خاك مىغلطيد
و بمعنى شكم و شكمبه ابو اسحق اطعمه كفته
شهله چربش دوله كيپا پاچه دست و كلّه سر * روده زيچك شش حسيبك
دل كباب و خون جكر
و بمعنى دايره نيز آمده است چه قطر دايره را كه عربى است در كتب قديم بپارسى كنج دوله بكاف پارسى مضموم ترجمه كردهاند و كنج بمعنى كنجايش است
دومه دشمن
در پارسى يعنى دو دشمن بزرك و ترجمهء لفظ اجتماع لفظين است
دوير
بر وزن كزير بمعنى نويسنده و منشى و شاعر و دوير از آن كويند كه به دو هنر آراسته باشد و شرح آن در دبير كذشته
دويل
اماله دوال بمعنى اخير يعنى مكر و حيله و ابريشم كنده و دوبيل بكسر باى پارسى نيز به اين معنى است
نمايش هفدهم در دال با هاء
ده
عدد معروف و بالكسر قريه و دهنده و امر به دادن منوچهرى كويد
چون مى بدهى نوش همى كوى و همىباش * چون من بخورم جام همى كير و همى جه
ور جهد كند خواجه و كويد نخورم مى * با جان و سر سلطان سوكندش همى ده
رشيدى كفته بمعنى زدن نيز آمده چنان كه در مقام تاكيد و تهديد در تكرار زدن ده و دهاده كويند شاهرى در هزل كفته
خواهم شبكى چنان كه تو دانى و من در كوشه ده * بزمى و در آن بزم تو دامانى و من آن از همه به
من بر سر بسترت بخوابانم و تو از غايت ناز * آن نركس مست را بخوابانى و من برخيزم و ده
ديكرى كفته
روارو برآمد ز دركاه شاه * دهاده برآمد ز ماهى به ماه
صباى كاشانى كفته
كهى كفم بجدل با كشاكش خنجر * كهى لبم برهى دردها ده كوپال
و در