و دوسانيدن چنان كه شيخ نظامى كفته
خجسته كاغذى بكرفت در دست * بعينه صورت خسرو در آن بست
بدان صورت چو صنعت كرد لختى * بدوسانيد بر شاخ درختى
شيخ اوحدى كفته
آب كنديده خاك پوسيده * در تو چون نفس و روح دوسيده
بمعنى لغزيدن نيز آمده است
دوستبين
بر وزن پوستچين نام روز بيست و دويم است از ماههاى ملكى
دوستكام
نقيض دشمنكام است و پيالهايست كه به ياد دوستان خورند و آن را دوستكامى نيز كويند
دوستكان
بمعنى دوستكام است كه مرقوم شد چه در پارسى ميم با نون تبديل مىيابند چنان كه بام را بان نيز كفتهاند و دوستكانى پياله و شرابى كه با دوست خورند يا از مجلس خود از براى او فرستند حكيم سنائى در مدح بهرام شاه غزنوى كفته
شده از عدل شاه ملك پناه * كرك با ميش دوستكانى خواه
عبد الواسع جبلى كفته
چو در مجلس او تو حاضر نبودى * فرستاد نزديك تو دوستكانى
دوش
بر وزن كوش بمعنى كتف باشد و شب كذشته را نيز كويند و امر از دوشيدن هم هست يعنى بدوش شيخ سعدى كويد
آن سيل كه دوش تا كمر بود * امشب بكذشت خواهد از دوش
و آن را دوشين و دوشينه نيز كويند حكيم ناصر خسرو كفته
در دلم تا به سحركاه شب دوشين * هيچ نار اميد اين خاطر روشنبين
دوشينه بكوى مىپرستان * پيمانه مى بزر خريدم
اكنون ز خمار سر كرانم * زر دادم و دردسر خريدم
و ظرفى كه در ان شير دوشند شير دوشه و كاو دوشه كويند
دوشا
با ثالث بالف كشيده هر چيز كه آن را مىدوشند مانند كاو و كوسفند اسدى كفته ز ميشان دوشا هزاران هزار اما تركيب كوشا و دانا و كويا تقاضا مىكند كه بمعنى دوشنده باشد و اللّه اعلم
دوشاخه
چوپ و پيكان و نيزهء دوشاخ و آلتى است كه بر كردن مجرمان نهند و محبوس كنند و آنچه بر پاى نهند كنده كويند چنان كه مهستى كنجه در باب خود كفته
شه كنده نهاد سرو سيمينتن را * زين واقعه شيونست مرد و زن را
افسوس كه در كنده بخواهد سودن * پائى كه دوشاخه بود صد كردن را
ديكرى كفته
پيش پيكان دو شاخش از براى سجده را * شير چون شاخ كوزنان پشت را كردى دوتا
دوشنه و دوشه
ظرفى كه شير در آن دوشند
دوشيزه
بر وزن پوشيده دختر بكر را كويند خاقانى كفته
خاطرم بكر و عهد نامرد است * نزد نامرد بكر كمخطر است
نالش بكر خاطرم ز قضا است * كله شهربانو از عمر است
دوغبا
بر وزن شوربا آش ماست و ماستابه را كويند
دوغو
بضم دال و غين آنچه در ته پاتيل بماند از آنچه روغن از ان كرفته اند يعنى ثفلى كه از مسكه بماند چون آن را بپالايند و بفتح غين و واو بمعنى آشى است كه از دوغ پزند و اصل دوغ آب بوده و آن را دوغبا نيز كفتهاند چنان كه كذشت
دوك
آلتى است كه بدان ريسمان ريسند و دوكدان صندوقچه كه ميان آن كروهه ريسمان و دوك و پنبه و امثال آن كذارند كمال اسمعيل كفته
يا رب چو فتنه بود كه از سهم هيبتش * مرّيخ تير خود را در دوكدان نهاد
اثير آخسيكتى كفته
زان در صف الست كمر بستهء چو چرخ * تا پنبهوار باز نشينى بدوكدان
قاخانى اشاره به بهرام چوبينه كرده و كفته
بهرام نيم كه تيره كردم * چون چرخه و دوكدان به بينم
دوك ريسه
آن دوك كه به دو ريسمان خيمه و جز آن تابند
دوكارد
آلتى است به شكل ناخنبرا يعنى مقراض كه در زيان جامه بدان مىبرند و به عربى آن را جلمان و هر فرد او را جلم كويند
دوكانه
بمعنى دو عدد و دو ركعت نماز صبح و چهاركانه و پنجكانه نيز كويند ابو منصور منطقى كفته
يك موى بذر ديدم از دو زلفت * چون موى زدى اى صنم به شانه
چو نانش به سختى همى كشيدم * چون مور كه كندم كشد به خانه
با موى به خانه شدم پدر كفت منصور كدام است ازين دوكانه
امير خسرو در صفت به روى در آمدن اسب خود كفته
بخبخ اين زاهد دوكانه كذار * كه دوكان سجده مىكند يك بار
من نيز كفتهام
پس از دوكانه اسب يكانه بربستم * بعزم رفتن دركاه شهريار كمر
دول
بر وزن غول مقلوب دلو و به همان معنى است و ديكر آلتى است از چوب كه بر بالاى آسيا نصب كنند و آن چهار كوشه است و در ته آن سوراخى كنند و آن را پر از غله نمايند