بمعنى پيالهء شراب آورده و بيت امير خسرو نوشته
ساقيا مى ده كه امروزم سر ديوانكى است * دور پر كردان كه مركم از تهى پيمانكى است
رشيدى كفته بمعنى پيالهء دوره است نه دور و معرّب آن دورقست و حق با اوست وقتى كفتهام
در جام كن آن مى مروّق را * آن آتش قيد سوز مطلق را
كز فيض ربيغ ريب هر ربعى * رونق شده سندس و ستبرق را
ها ساقى در چنين بهارى نغز * تجديد نما بدور دورق را
دوراسران
بر وزن زورآوران بمعنى پادشاه جادوكران كه معاصر زردشت بوده او را دوران سرون با واو نيز كفتهاند
دوراغ
با غين نقطهدار دوغ و ماستى را كويند كه شير در ان كرده باشند و در اصل دوغ راغ بوده يعنى دوغى كه از صحرا و دامن كوه آوردهاند و در شيراز استعمال آن متداول است
دورباش
با اول مضموم نيزهء بوده دو شاخه كه بزر و كوهر مرصّع كرده پيشاپيش پادشاهان مىبردهاند تا مردم از دور ديده راه خالى كرده دور شوند هنوز در هندوستان متداول است كه پيشاپيش پيلان برند و كنايه از تير و نيزه و غمزه و آه جكرسوز نيز آمده امير خسرو كفته
كهى از كوشهاى چشم خواندن * كهى از دور باش غمزه راندن
نظامى كفته
چو دارا جواب سكندر شنيد * يكى دور باش از جكر بركشيد
دوربست
بضّم دال و سكون واو و راء مهمله و فتح باء موحده و سكون سين مهمله و تاء فوقانيه قريهايست اكنون قريب به شهر طهران و آن را كنون ترشت و درشت خوانند بشين معجمه ظنّ غالب آنست كه باء موحده ياء بوده است و دريست نام داشته و اكنون ترشت شده چه كه در پارس نزديك كارزان و شاپور قريهايست كه آن را دريست كويند
دورس
با سين و حركت مجهول كياهى است كه تخم آن را شوكران كويند و خوردن بيخ آن جنون آورد و بدورس تفتى معروفست زيرا كه آن را از تفت يزد آورند و بيخ تفت خوانند
دورو
بضم اول و راء كل رعنا را كويند زيرا كه دورو دارد يكروى سرخ است و يكروى زرد و كنايه از مردم مزوّر و غير صادق نيز آمده حكيم فرخى كفته
از مجلس ما مردم دوروى برون كن * پيش آرمى سرخ و فرو كن كل دوروى
باغى است بدين زينت و آراسته از كل * يكسو كل دوروى و ديكر سوكل خود روى
تا اين كل دوروى همى روى نمايد * زين باغ برون رفتن ما را نبود روى
و آن را رعنا و زيبا كويند وقتى من نيز كفتهام
دورويه كل نظر كن در طرف بوستان * هر روى او جمالى ديكر كرفته است
روئى نشان ز چهرهء عاشق ربوده است * روئى اثر ز طلعت دلبر كرفته است
يا زركرى بديع باظهار صنع خويش * روئى ز برك كل را در زر كرفته است
دوروزى
بمعنى صحت و تندرستى آمده فخر كركانى كفته
دو روزى و درستى مر ترا باد * مباد از بخت بر جان تو بيداد
و كنايه از كار بىقوام و بقا است كه آن را دوروزه نيز كويند
دوزاى
با اول مضموم و واو معروف نى باشد كه مطربان نوازند و به عربى مزمار خوانند و با ثانى مجهول در برهان بمعنى دوزانيد آورده
دوزخ
بضم اول معروفست و بمعنى جاى دودناك و دودزده تيره و بد بخلاف بهشت و اهل تحقيق بمعنى اخلاق زشت اصطلاح كردهاند چنان كه كفتهاند
بهشت و دوزخت با تست در پوست * چرا بيرون ز خود مىجوئى اى دوست
و به عربى جيم كويند و دوزخ نشيم بپارسى كسى را كويند كه نشيمن او دوزخ باشد و جهنّم نيز دوزخ را كويند و كويند جهنم معرب كهنام پارسى است كه دوزخ باشد و در حرف كاف بيايد
دوزنه و دوژنه
بمعنى نيش زنبور و سوزن و پشه و همانا درزنه بوده است اما عبارت سامى اينست الشعرا مكس كه دوزنه دارد ظاهرا لفظ دورا علىحدّه و ژنه را علىحدّه كمان بوده و در قاموس كويد كه الشعرا مكس سرخ و كبود كه بر شتر و سك نشيند و چيزى منكر و درشت و اينكه در سامى كفته دوزنه دارد همانا دوزنه يعنى دونيش مكس كه مانند خرطوم فيل آويخته است و بدان دونيش عضو را كزد و در برهان دوژينه بمعنى نيش جانوران كزنده آورده است
دوژه
بضم اوّل و بفتح زاء فارسى كياهى است كه ثمر آن كرهى است خاردار به مقدار فندقى و خارها بر آن رسته و بر دامن آويزد و رها نكند شاعر كفته
بدلها اندر آويزد دو زلفش * چو دوژه كاندر اويزد بدامان
دوسانيد
بر وزن جوشانيد يعنى چسبانيد و دوسيدن بمعنى چسبيدن و بر اين قياس دوسنده و دوسيده