اين دوتائى در بر من هر زمان يكتاستى
حكيم سنائى كفته
يكتا و دوتا كردم در مدحت و خدمت * يابم اكر از جود تو دستار دوتائى
هم او واضحتر كفته
كفتمت يكى شعر دو هفته بسه مايه * در تقويت حسّى و نطقى و نمائى
دارم طمع از جود تو هرچند نه ارزد * پيراهن و دستار و زبر پوش و دوتائى
دوتپه
نام قريهايست در كوهستان كشمير و دار الامارهء حاكم كاكاو و بنبايست و اين دو طايفه شصت هزار خانهاند
دوچار و دو چهار
رشيدى كويد يعنى ملاقات و اين عبارت است از آنكه دو چشم چهار شد مؤلف كويد اين بس مختصر است چه دو چار شدن رسيدن دو كس باشد بيكديكر بيكناكاه و بيشتر در ميان خصمان استعمال شود حكيم فرخى كفته
هركه با تو بجنك شد دو چهار * با ظفر نزد او يكى است هرب
مولوى راست
بزد با من ميان راه تنكى * دوچارى و دوچارى و دوچارى
شيخ عطار كفته
كدام صدر اجل ديدهء كه با او هم * اجل نخورده دوچارى درين بينج سراى
من نيز وقتى در رزميه كفتهام
دوبود چار شد از تيغ شاه مركب و مرد * بلى دوچار شود چون بتيغ كشت دو چار
بكتف هر تن كان تيغ برق سير رسيد * ز تنك توسن تازى به خاك كرد كذار
دوخ
با اول مضموم و واو معروف بر وزن و معنى لوخ يعنى علفى كه از ان حصير سازند و بوريا بافند ديكر بمعنى صحراى كه از علف و شاخ و كياه خالى باشد و سر بيموى را كه اضلع كويند به فارسى دوخ چكاو كويند چه دخ بيمو و چكاو تارك سر باشد حكيم شاكرى كفته
روى مرا درد كرد زردتر از زر * كردن من عشق كرد نرمتر از دوخ
زراتش بهرام كفته
شود رخ زرد و پشتت لوخ كردد * تنت باريك همچون دوخ كردد
شمس فخرى كفته
عجب مدار كه فرق سپهر بىمويست * كه شد ز سيلى تاديب شاه دوخ چكاد
دوخت
ماضى دوختن و دوشيدن باشد يعنى پاره را بهم وصل كرد و شير را دوشيده بمعنى ادا كردن و كذاردن وام يا حق كسى باشد
دوختن
بمعنى دوشيدن چنان كه كذشت و بمعنى اندوختن يعنى جمع كردن نيز آمده مولوى كفته
مادرش بود آن فريب آموخته * وام بيحد از عطايش دوخته
سراج الدّين راجى كفته
شير هرماس دوخت تدبيرش * وام افلاس دوخت احسانش
و دوخته بر اين قياس
دودافكن
قسمى از ساحران باشند كه عود و لبان و دانه سپند و مقل و امثال آن بر آتش نهند كه به اعتقاد ايشان جن حاضر شود و سحرى كه اراده كردهاند بفعل آيد چنان كه خاقانى كفته
دود افكن را بكو كه بس نالانم * دودى بركن كه دود كين شد جانم
بر من چو بدل كرد بدل جانانم * دل كردانى بكن كه سركردانم
هم او كفته
زان غمزه دودافكن آتش فكنى بر من * هم دلشكنى هم تن دلدار چنين خوش تر
دودآهنك
بمعنى دودكش است چه يك معنى آهنك كشيدن است و آن سوراخيست كه در حمّامها و مطبخها و بخاريها كذارند تا دود بيرون شود و دو سفال را كه براى كرفتن دوده بر روى هم نهند نيز كفتهاند شيخ نظامى كفته
آتشى چون سياه دود برنك * كاورد سر برون ز دود آهنك
عثمان مختارى كفته
آفاق بپاى راه ما فرسنكى است * بر آتش ما سپهر دود آهنكى است
در پاى اميد ما است هرجا خاريست * بر شيشه عيش ماست هرجا سنكى است
دود
معروف است و بمعنى غبار خاطر و اندوه نيز استعمال شده قطران كفته از دل خويشانت سور و خرّمى بزدود دود
دودمان
بمعنى خاندان و خانه داده است حكيم سوزنى در مدح سيدى كفته
ايا ستوده به تو دود خانه نبوى * جهان كرفته بعزم صواب و راى قوى
دوده
بر وزن سوده به همان معانى است حكيم ازرقى كفته
شعاع درفش تو بر هركه تابد * نزايد ز اولاد آن دوده دختر
صباى كاشانى كفته
از بيت فراق دوده و دود * باقى ببقات باشد و بود
روشن كن دودمان دودى * بل دود مزابل وجودى
ديكر بمعنى دود چراغ براى ساختن مداد سعدى كفته
آتش به نى قلم درافتاد * وين دوده كه مىرود دخان است
ديكر اسب قوى هيكل سياه را كويند فخر كركانى كفته
به راه اندر بديد آمد سوارى * چو كوه دوده زيرش راهوارى
دودهنج و دودهنك
سابقا مرقوم شد
دور
بضم اول بر وزن مور نقيض نزديك باشد و بفتح اول ياد كردن درسهاى كذشته تا فراموش نشود عبد الواسع جبلى كفته
مىكنم درس عشق روز از بر * شب همه دور جور مىخوانم
و در بعضى نسخ نوشتهاند شب همهشب چو دور مىخوانم و اخبار جاسوسى كه بامرا نويسد دور كويند و جاسوسى كه نويسد سر دور خوانند در جهانكيرى