همچو خون كرده رخان از خون دن * خون دن خونت بخواهد خورد كرددن مدن
دنيدن مصدر اين لغت است
دنياوند
نام كوبيست مشهور بدماوند و آن در مازندران است و كويند اصل دنيا آوند بوده و آوند بمعنى ظرف است يعنى دنيا ظرف آن است و ملوك دنياوند را در قديم مصمغان كفتندى چنان كه ملوك جبال تبرستان را سپهبد و ملوك هند را بلهر و ملوك قنوج را راى و مهراج ابو ريحان در آثار الباقيه كويد كه فريدون ارماميل خوانسالار ضحاك را كه مامور بود بكشتن مردم و آوردن مغز سر آنها را براى مار ضحاك خواست بكشد چون ثابت كرد كه كوسفند را كشته و مردم را رها كرده در كوهسار دماوند ديده شدند او را حكمران دماوند كرد و نشاند بر تخت زرّين و مصمغان لقب داده اين لقب بر حكام دماوند باقى ماند و كويند چون فريدون بر ضحاك مستولى شده او را كرفته بچاهى كه در آن كوه بود معلق آويخت تا بود و بر اين قياس چون ضحاك بدخو بود و پارسيان مار و ديو مىكفتند آن كوه را ديو آونك خواندهاند و بمرور بدماوند معروف شده و بر اين تقدير ديب آوند انسب است چه دنيا لغت عربى است و آوند پارسى و مخالفاند مؤلف كويد آن كوه آتشى است و اهل سياحت و فرهنك و مهندسين فرنك به حكم شهريار عهد بتحقيق معادن آنجا رفتهاند و دانستهاند كه چهار فرسخ ارتفاع آنست و بر قلهاش سى جريب زمين هموار و چاهى است كه از آن روشنى تابد و دود از آن برايد و كويند معدن كبريت است و چاههاى متعدده دارد و نزديك شدن به آن مايهء قطع نفس و هلاكت است فريد الدين اصفهانى در اين معنى كفته
از ناله مكن آه مرا دود دماوند * وز كريه مكن چشم مرا چشمه آهو
حكيم فردوسى نيز در باب ضحاك كفته
بياورد ضحاك را چون نوند * بكوه دماوند كردش به بند
بماند او بر اين كونه آويخته * زاد خون دل بر زمين ريخته
كسسته شد از خويش و پيوند او * بماند اندر آن كوه دربند او
و اصل آن در ديماوند تحقيق خواهد شد
نمايش شانزدهم در دال با واو
دوارى
بفتح دال و كسر راء مهمله زريست مسكوك از طلا كه هريك موازى پنج و شانى باشد حكيم منوچهرى دامغانى كفته
جز بر در شهنشه بر دركهى نرفتم * نه بر در حجازى نه بر در بخارى
چون تونهام كه خدمت كهتر كنى و مهتر * از بهر دو و شانى وز بهر يك دوارى
دوال
بر وزن جوال بمعنى تسمه و در فرهنك چرم حيوانات و چرمى كه بجاى چوب بر طبل و كوس زنند خسرو دهلوى كفته
هم او ريخت در كاس طاعت زلال * هم او كوفت بر كوس دولت دوال
غضارى رازى كفته
دوال كردد اندام پيلوار عدو * چو بر زنند بر آن كوس پيلى تو دوال
ازرقى هروى كفته
و ليكن روز كوشش بردراند * دوال پيل فربه شير لاغر
و حكيم سنائى بمعنى مكر و حيله آورده
ننكرم من سوى دوال شما * نشوم نيز در جوال شما
در جهانكيرى بمعنى زمرّد آورده بر اين بيت رفيع الدين اثبات كرده
ز بهر ساعد شاخ ابر ساخت كوهركش * كه قطره درّ خوشاب است و سبزه شبيه دوال
و كويد بمعنى شمشير نيز آمده و نظامى كفته
چو زخم دوالى دوالى بديد * بنه سوى رخت برادر كشيد
دواله
چيزى است شبيه بريسمانهاى باريك پهن بهم پيچيده بر شاخهاى درخت صنوبر و بلوط متكون مىشود بهترين آن سپيد و خوشبو و تازه و زبونترين سياه رنك و با قوت قابضه و با شراب مقوى باه و مفرح معده و دل و جكر از تحفه نقل شده
دوالى
نام حاكم انجاز در عهد اسكندر كه اسكندر نوشابهء بردعى را بزنى به او داد چنان كه نظامى كفته
دوالى بنام آن سوار دلير * دوالك همىباخت مانند شير
دوان
بمعنى دونده است و نام دهى است از مضافات قصبه كارزان و از آنجا است جلال الدين محمد علّامه دوانى
دوبرادران
دو مرغاند شكارى كوچكتر از عقاب و در شكار يكديكر را امداد كنند تا آن صيد را بكيرند
دوبل
بضم دال و فتح باى موحّده بىوفا و بىحقيقت را كويند حكيم ناصر خسرو كفته
تن دوبل بيوفاست اى خواجه * چندين مطلب مراد از اين دوبل
عقلت يكسو است كل بديكر سو * بنكر بكدام جانبى مايل
دوتائى
به وزن كجائى بمعنى پوشيدنى و از مفاد اشعار استادان سلف بمعنى پوشش زير قبا فهميده مىشود شاه كبودجامه كفته
كر كسى بودى كه پيشم چارتائى برزدى