تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
حب سلاطين كويند كويند نام كياهى نيز هست و آنچه دهان را بيفشرد و درهم كشد و زمخت باشد مانند مازو و پوست انار و مانند آنها و اينكه كويند دندش را نرم كن شامل دندان و پهلو هر دو خواهد بود

دندان

معروف است

دندان‌كاو

بكاف تازى بمعنى خلالى است كه نان و كوشت زيادتى كه در دندان مانده باشد بدان بيرون آورند و آن را دندان آپريز و دندان آبريش و دندان افريز و دندان افريش و دندان پريز و دندان پريش و دندان فريز و دندان فريش نيز به تبديل كويند

دندان كوساله

نوعى از تير است كه پيكانش از استخوان باشد و پيكان آن را به شكل دندان كوساله ساخته باشند خسرو دهلوى كفته
دليرانش كزكين دلير افكنند * به دندان كوساله شير افكنند

دندان‌مزد

بضم ميم نقد و جنسى را كويند كه چون جمعى از فقرا را مهمان كنند بعد از خوردن طعام بايشان دهند و روانه كنند و آن را مزد دندان نيز كفته‌اند حكيم سنائى كفته
مرد خندان‌لب نباشى مرد سندان‌دل مباش * مرد دندان‌مرد نبوى مرد دندان زن مباش
سوزنى كفته
بدندان مزد ازو خواهم قميصى * اكر اطلس دهد يا خاره يا خز
و دندان‌مز بىدال ميوه يا شيرينى را كويند كه بعد از طعام بخورند و بمزند

دندانه

بر وزن مردانه كنكره عمارت را كويند خاقانى كفته
قصرى كه بنام آن طرازند * دندانه‌اش آفتاب سازند
هم او در باب ايوان مداين كفته
دندانه هر قصرى پندى دهدت نونو * پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

دندنه

با اول مفتوح بثانى زده آهسته سخن كردن در زير لب باشد كمال اسمعيل كفته
تيزى كه بانك رعد بم و زير آن بود * در زير لب چو دندنه ناتوان كند
و آن را دندش نيز كويند و دنديدن مصدر آن است و شيرازيان دنديدن را بضمّ لام لنديدن كويند در خراسان نيز شايع است

دنك

آلتى است كه بدان برنج كويند چون يكسر او به هاون برنج رسد سر ديكرش بلند شود و همچنين بالعكس و چون او را به پا حركت دهند پادنك كويند و برنج‌كوب را دنكى كويند مولوى كفته
كر به سجده آدمى سرور شدى * دنك هر زرّاز پيغمبر شدى
ابو طالب كليم در صفت اسب خود كفته
بكون نشست چو سر از سكندرى برداشت * به چوب دنك تو كفتى نشسته است كليم
و ديكر بمعنى احمق و بيهوش شاعر كفته
تا پرى روى تو در دايره خط ديده * چون من از دايره بيرون شده ديوانه و دنك
زلالى خونسارى در معنى صدائى كه از بر هم خوردن دو سنك يا دو چوب برآيد اين بيت كفته
در جهان ديوانه را دنكى بس است * خانه پر شيشه را سنكى بس است
ديكر بمعنى نقطه و پركار آمده شاعر كفته
توئى مانند دنك و من چو پركار * بكردت بىسر و بىپاى كردم
و اسب دراز كردن بىاندام را با دنك برنج‌كوبى منسوب داشته و نكال كويند

دنكاله و دنك‌داله

بفتح اول آبى را كويند كه از جاى بلندى تا به زمين يخ بسته باشد يا از ناودان تا به زمين آويخته باشد و آن را دنكداله نيز كويند چنان كه شاعر كفته
خلم از دماغ و بينى من تا به پشت پاى * كشته است دنكداله ز سردى و از خمار

دنكل

با اول مفتوح بثانى زده و كاف پارسى مكسور بمعنى ابله و احمق و ديوث و بىاندام است شمس فخرى كفته
چار كس نيست در ممالك شاه * ظالم و هيز و مفد و دنكل
رشيدى نوشته كه شمس فخرى در معيار جمالى او را باكل و مل قافيه نموده و چنين نيست معيار جمالى حاضر است و مطلع اين قطعه اينست
دشمن پادشاه عادل دل * باد دايم بتيغ كين بسمل

دنكى

بكسر اول و كاف فارسى آن مرد دنك‌كوب را كويند و دنك سر محلى را كويند كه آن دنك در آنجا كار مىكند

دنه

با اول و ثانى مفتوح صدا و ندا و زمزمه را كويند كه از غايت خوشى و نشاط خاطر از آدمى سرزند منوچهرى كفته
تا توانى شهريارا روز امروزين مكن * جز بكرد خم خرامش جز بكردون دنه
دنه كرفته يعنى خرام و شادى و نشاط كرفته ناصر خسرو كفته
مثل است آنكه چو موشان همه بيكار بمانند * دنه‌شان كيرد و آيند و سر كربه بخارند

دنى

بر وزن غنى يعنى بشادى و خوشحالى بخرامى ناصر خسرو كفته
اى شده مشغول بنا كردنى * كرد جهان بيهده تا كى دنى
دنيدن بمعنى دويدن بنشاط و خوشحالى است چنان كه كفته
اى دنيده