تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
و به سكون دويم و فتح تحتانى نام قريه‌ايست از غزنين كه شهاب الدين غورى به زخم يكى از ملاحده در آنجا كشته شده

نمايش پانزدهم در دال با نون

دن

بر وزن من فرياد و غوغاى و نشاط و بنشاط روندهء امر بنشاط چنان كه منوچهرى كفته
همه‌روزه دو چشمت سوى معشوق * همه وقته دو كوشت سوى ارغن همه‌ساله بدلبر دل همى ده * همه ماهه بكردون همى دن
و دن اول در اينجا بمعنى خم است و آن عربى است و نديدن زمزمه كردن مغان در وقت نان خوردن ايشان

دنان

مرادف دمان و چمان نيز ضمنا معلوم شد

دنب

بضم اول بمعنى دم است كه ضد سر باشد

دنبال

بفتح اول مسخره را كويند و بضم دم و دنبال را كويند

دنياوند

مشهور بدماوند است و اين نيز تصحيف است در مقام خود بتحقيق خواهد شد

دنبر

بفتح دال و باء موحده شهريست از هندوستان جهانكيرى كويد اسم كريوه است در راه كشمير رشيدى كويد كه اين لفظ ونبر است بكسر واو و دال تصحيف است و فارسيان با را بواو بدل كنند مانند كابل و كاول و ناى نيز نامى است به نون نه ميم و كمان برده‌اند كه آن قلعهء كانكره است تحقيق آنست كه اين ولايات سند است و ناى قريب به لاهور است و همان قلعه است كه مسعود سعد سلمان سى و دو سال با آن فضل و كمال در آنجا محبوس بوده و كفته
نالم ز دل چو ناى من اندر حصار ناى * پستى كرفت طالع من زين بلند جاى
فردوسى كفته هم از كابل و دنبر و مرغ و ناى

دنبره

آن سازيست مشهور مشابه بدنبه برّه و يك باى آن محذوف شده دنبره باقى مانده و عرب آن را معرب كرده طنبور بطاى مؤلف كرده‌اند چون تا و دال نيز تبديل مىيابند دنبوره طنبوره شده و آن دنبك و تنبك نيز كرده‌اند منوچهرى كفته
بدهقان كديور كفت انكور * مرا خورشيد كرد آبستن از دور فروريزم نجم خسروانى * در آن سالى مرا مىدار محصور به ياد شهريارم نوش كردان * ببانك چنك و موسيقار و طنبور

دنبك

بضم اول و فتح باء دهلى باشد دم‌دراز كه آن را از چوب و سفال هم سازند و بارى كران آن را در زير بغل كرفته نوازند و آن را تنبك نيز كويند

دنبوقه

بضم دال و باى تازى رشيدى كفته موى آويخته از قفا و طرّه و شمله دستار است و اين لغت را مؤلف در جهانكيرى نديده ظن غالب اينست كه فارسى نباشد چه قاف در پارسى نيامده

دنح

با نون و حاء و حركت مجهول در برهان قاطع آورده كويد بمعنى طلوع است و مرادش عيسى عليه السلام است از نهر اردن رود معروف نزديك دمشق است و نام روز ششم كانون الآخر هم هست مؤلف كويد چنان معلوم مىشود كه اين لغت سريانى است نه پارسى و مصّحح برهان كويد كه در كوليس دنح بالكسر است و عيديست ميان عيسويان كه روز دوازدهم تولّد عيسى مقرر شده كويند در آن روز ستاره عجيب كه قصه آن در انجيل است طلوع كرده كه دلالت بر ظهور عيسى داشته و در قاموس كويد و نح بالكسر عيديست ميان عيسويان در هرحال اين لغت پارسى نيست

دند

بالضّم زنبور و بفتح نادان و بىباك شمس فخرى كويد
در اصابت بنزد فكرت خود * دغل مخطىشناس و عالم دند
ديكر بمعنى استخوان پهلو است كه آن را دنده نيز كويند مختارى كفته
بجاى سينه دهان و بجاى كردن چشم * بجاى دندش تارك بجاى كتف غدار
ديكر بمعنى فقير و مفلس
دند و ملك يكى شمر و بهره جوى باش * از بدره زر ملك و از بشيزدند
و مخفف دندان نيز هست ابو الفرج رونى كفته به شكل پيل يكدندش نكه كن ديكر بمعنى خاين و بىديانت ابو شكور كفته
بخواند آنكهى زركردند را * ز همسايكان هم تنى چند را
ديكر بمعنى دست‌افزار جولاهان است و آن چوبى است بعرض پارچه كه ببافند دندانه‌دندانه و از هر دندانه‌اش تارى بكذرانند محتشم كفته
ندارد نخ كار پيوند من * شكسته است دندانه دند من
ديكر بمعنى كدائى كه آن را شاخ شانه كويند سببش اينست كه شاخ كوسفندى و شانه بدست كيرند و بر در دكانها آن شاخ را بر شانه كشند تا از بدى آن صدا چيزى به او دهند و اكر ندهند بر خود زخم زند تا چيزى كيرد شيخ عطار كويد
يكى دندى ميان داغ و دردى * ستاده بود بردكان مردى به دو مىكفت دكان‌دار بر پيچ * كه تا خود زخم نكنى ندهمت هيچ
ديكر بمعنى تابو كه
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 387 | رضا قلى خان ( هدايت )