كه نزارى كفته
ملك قناعت مده بدست طمع باز * شوى نشايد زبون دمدمه زن
ديكر بمعنى سركوب قلعه است و آن برج ماننديست كه در برابر قلعها از چوب و سنك و كل بسازند و بر بالاى آن توپ و خمپاره كشيده بقلعه كيان محصور بيندازند
دمساز
بمعنى همنفس و همراز
دمسيجه
مرغ كوچك خاكسترى و سفيد درهم باشد كه بيشتر در كنار آبها نشيند و دم بر زمين زند خاقانى كفته
چو موسيجه همه سر بر هواكش * چو دمسيجه همه دم بر زمين زن
و بعضى بجاى ياى نون و بجاى جيم پارسى جيم تازى كفتهاند و اول اصحّست
دمغازه و دمغزه
استخوان و مكاه كه به عربى عصعص كويند وجه تسميهاش اينكه غاز شكاف است و غازه آنچه شكاف دارد چون اين استخوان سوراخ دارد و از آن دم بيرون مىآيد بدين نام موسوم شده و بر اين قياس پرغازه زيرا كه از آن پر مىرويد و اين لغت بضم اول است مولوى كفته
جمع كردد بر وى آن جمله بزه * كو سرى بود است و ايشان دمغزه
دمكاو
بكسر ثانى نفير را كويند و آن را كاو دم نيز كفتهاند و تازيانهايست بتركيب دم كاو مولوى كفته
كر خرى ديوانه شد يك دم كاو * بر سرش چندان بزن كايد بخاو
خاو تبديل خوابست چنان كه دمى تبديل دم است و دنبال منسوب بدنب است كه در آخر چيزى استعمال مىشود ضدّ اول
دم كرفته
يعنى نفس كرفته و پوستى را كويند كه در حين دباغت كنده و متعفن شده باشد
دمكه و دمكاه
بالضّم كه دم از آنجا رويد مولوى در قصّهء قزوينى و كبودى زدن دم شير كفته
از دم و دمكاه اويم دم كرفت * دمكه او دمكهم محكم كرفت
و بفتح كوره آهنكر و زركر و جاى نفس كه عبارت از كلو باشد و تون حمام كه كلخن كويند مولوى معنوى كفته
كه در طواف آتشم كه در شكاف آتشم * باد آهندل سرخرو از دمكه آهنكرم
و دمكه بمعنى جاى نفس كه دهان باشد مولوى معنوى در مثنوى كفته
من چكويم چون مرا بر دوخته است * دمكه او دمكهم را سوخته است
دملابه
بضم اول و دويم دم جنبانيدن سك و عجز و الحاح او براى نان و غيره و معنى تركيبى آن لابه كه بدم كند
دمندان
بمعنى دوزخ باشد و آتش را نيز كويند زراتشت بهرام كفته
درخت بارور در كشتمندان * چو بنشانند رستند از دمندان
شهاب كفته
كردد از خشم تو چو زهر طبر زد * كردد از لطف تو چو آب دمندان
و شهرى از توابع كرمان بوده كه قريب به آن كوهى معدن نشادر داشته و از آنجا ببلاد مىبردهاند و بخارى مانند دود از غار آن متصاعد مىشده پس متكاثف مىكرديده و آن نشادر خالص بوده كافى ظفر همدانى كفته
او ز كرمان سوى دمندان شد * تا نشادر برد به نيشابور
دمنه
بالفتح فرجه تنور و بالكسر روباه مطلق و نام روباهى كه در كليله و دمنه قصهء آن مسطور است و بر فتان و مكار نيز اطلاق كنند و بهر سه معنى بفتح نيز آمده است خاقانى كويد
نه دمنه چون اسد نه درمنه چو سنبله است * هرچند نام بيهده كانا برافكند
درين معنى حكيم نزارى قهستانى كفته
مكو تا نيايد بخونم برون * به تذوير چون دمنه بر شنزبه
دمنهدانى
بالفتح خرقه كه در دمنهء تنور يعنى سوراخ تنور كذارند كمال اسمعيل كفته
زيرا كه به هيچ كار نايد * الّا ز براى دمنهدانى
دمور
بر وزن سمور آواز آهسته و نرم و نام مردى از خويشان افراسياب كه در قتل سياوش شركت داشته
دمه
به وزن رمه بمعنى باد با برف و سرما شيخ نظامى كفته
دمه دم فروكير چون چشم كرك * شده كاركر كينهداران بزرك
و آن را باد دمه نيز كفتهاند ديكر بمعنى دميدن آهنكران كه آن را دم نيز كويند و دمق معرب دمه است
دميدن
دم در چيزى كردن و بمعنى روئيدن و طالع شدن و بر كسى افسون و دعا خواندن و پف كردن و حمله كردن و لاف زدن و نوبر آمدن و بر اين قياس دميده و دمنده و دمان يعنى روينده و لاف زننده و حملهكننده و زنده و بوى دهنده و در فرهنك جهانكيرى كويد دمان فريادكنان از روى شادى يا قهر چنان كه در دمان كذشته
دميك
بكسر دويم بر وزن شريك بمعنى زمين و بوم