تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
و منسوب بدان را دهلوى كويند

دليك

ثمرهء كلى است صحرائى

نمايش چهاردهم در دال با ميم

دم

معروف و انورى در صفت اسب كفته
اى زرّين نعل آهنين سم * اى سوسن كوش خيزران دم
و بمعنى دنبال و عقب چيزى و دمادم مانند پياپى و بالفتح نفس و افسون و فريب حافظ كفته
دمى با غم بسر بردن * جهان يكسر نمىارزد
شيخ سعدى كفته هر دم از عمر مىرود نفسى اثير الدّين آخسيكتى كفته
دم بدادند مرا دام طرازان حواس * زانكه پرواز نه در اوج مكان مىكردم
و بمعنى نخوت و تكبّر نيز آمده حكيم اسدى طوسى كفته
به مردى و كنج و سپاه از تو كم * نيم چيست اين طمع و اين باد و دم
ديكر بمعنى بوى باشد كه بتازى تنم كويند مولوى كفته
پياز و سير به بينى برى و مىبوئى * از آن پياز دم آهوان چين نرسد
ابن يمين كفته
چون تاب كرفت زلف سنبل * آورد صبا دم قرنفل
و دمش مصدر آنست ديكر بمعنى دم آهنكران كه آن را دمه و بتازى منفخ كويند در فرهنك بمعنى وزن شعر آورده مولوى كفته
چون بيكى پاره پوست ملك توانى كرفت * زشت بود در دكان كوره و دم داشتن
هم او كفته
كاوه كه داند زدن بر سر ضحاك پتك * كى شودش پايبند كوره و سندان و دم
ديكر بمعنى آه آمده و همان نفس است و بمعنى افسون هم كفته‌اند امير معزّى سمرقندى كفته
كاهى ز بيم زوبعه خواندم فسون دم * كاهى ز ترس وسوسه كردم همى دعا
سيف اسفرنكى كفته
آنكه مر خواب فتنه را هر شب * بخت بيدار او بدم بندد
و بمعنى طرف تيز كارد و خنجر و شمشير كه بتازى حد كويند

دما

بر وزن هوا بمعنى دم و نفس و در فرهنك دساتير كويد بكسر اول بمعنى مزاج و نهاد و سرشت و طبيعت و بمعنى رودخانه است به زبان زند و پازند

دمادم

يعنى نفس به نفس و دم بدم انورى در هجا كفته
اى خواجه ترا سرى بود طاس * ماليده و سرخ‌رو و محكم موئى نبود بر او دكر هست * از تنهائى كرفته ماتم پس با سر آن‌چنانت ريشى است * مانند يكى سپيد پرچم ريش از پى كندن پياپى * سر از در سيلى دمادم
و بضم اول بمعنى متعاقب و متوالى و دنبال يك ديكر آمده است

دمار

بر وزن شرار بمعنى هلاك و بوار چنان كه مسعودى رازى كفته
مخالفان تو موران بدند و مار شدند * برار از سر موران مار كشته دمار مده امانشان زين پيش و روزكار مبر * كه اژدها شود ار روزكار يابد مار

دمامه

بر وزن يمامه بمعنى نقاره و طبل است سيف الملوك در مدح جهانكير شاه كفته
اى شاه فلك رتبت خورشيد سرير * فيلت بنقاره خانه‌كاه زد و كير آورده ز سر دمامه و ز دندان چوب * سنجش شده كوسها و خرطوم نفير
و بمعنى نفير نيز كفته‌اند نزارى قهستانى كفته
دمامه دردميدند از بكاهى * روان كشتند چون دريا سپاهى
من نيز در اشعار جشن و سرور كفته‌ام
بچرخ رفت ز هر صفت نفير چنك و نى و دف * دم و دمامه و شندف غريو ارغن و مزمر

دمان

بر وزن امان بمعنى وقت و زمان و بمعنى فريادكننده از روى غضب يا از روى شادى مفرط منوچهرى كفته
بزى همچنان ساليان دراز * دنان و دمان و چمان و چران
و بمعنى نعره‌زنان و فريادكنان نيز آمده فرخى در صفت جيحون كفته
دمنده اژدهائى پيشم آمد * خروشان و بىآرام زمين در كرفته دامن خاور بدنبال * نهاده بر كنار باختر سر
و دمان بمعنى تيز رفتن نيز بوده صاحب فرهنك منظومه بنظم آورده
هست دژهوخت كنك اسم مكان * تيز رفتن بود دمان و دنان
و بمعنى زمان در دساتير آمده و دمانكش بمعنى وقت و زمان و مدّت است و زمان معرب دمان است و بمعنى دمنده از روى قهر لامعى نيز كفته
ابرى برايد اكنون هر بامداد تند * چون اژدهاى شيفته بر مردمان دمان

دم‌دار

بر وزن هشيار دنباله‌كش لشكر كه به عربى ساقه و بتركى چند اول كويند

دمدمه

بفتح هر دو دال فريب و مكر و آواز طبل و دهل حكيم نزارى كفته
دمدمه مىزنند بر سر بازار عشق * همسر جان مىدهند كيست خريدار عشق
و اين معنى با دمامه نيز مناسب است مولوى نيز كفته زين دمدمها زنان بترسند و بمعنى آواز دهل سيف اسفرنكى كفته
اكر چه دمدمه جاه دير مىپايد * بشعر نيك بود زنده نام مردم راد
و اين شعر بمعنى مكر و فريب مناسبست
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 385 | رضا قلى خان ( هدايت )