دلانكيزان
نام لحنى است از موسيقى منوچهرى كفته
بر نار و نان لحن دلانكيزان است * باد سحرى سپيدهدم خيزان است
دلام
بكسر اول نيزه كوچكى باشد كه آن را زوبين كويند و در جنك بجانب دشمن اندازند ناصر خسرو كفته
كمانت خاطر و حجت سپرت بايد ساخت * ترا سزاى دلامش دلام بايد كرد
دلاويز و دلپذير و دلخواه و دلدار
همه بمعنى معشوق و محبوب است و آن را دلخواسته نيز كويند
دلدل
بضم اول و دال ديكر در برهان نوعى از خارپشت بزرك و بر استر مشهور و عربى است
دلسوز
بمعنى مشفق و مهربان و بمعنى قسمى از اقسام هفتكانه لاله خواجوى كرمانى كفته
چو خورى خون چو لاله دلسوز * خوشنظر باش و بوستانافروز
و اين هر دو نيز نام دو كل است معروف و يكى از لالهاى معروف را لاله دخترى كويند كنارهاى آن بغايت سرخ و ميانش زرد و سياه است و آن را به فارسى آذركون و به عربى شقايق النّعمان خوانند حكيم ناصر خسرو كفته
بفعل بنده يزدان نهاى بنامى تو * خداى را تو چنانى كه لاله نعمان را
دلم
بضم اول و ثانى بعضى فتح لام كفتهاند جوششى است با خارش كه پوست را سياه كند و آن را به عربى شرا كويند جوش زد كرديد سرتاپا كرفتار دلم
دلمك
بفتح اول و ثانى جانوريست كه چون به بدن آدمى رسد ريش كند و آن را به عربى رتيلا كويند و اين مخفف ديلمك است و در فرهنك بضم دال كفتهاند ازرقى كفته
دلمكى مىكند هزار بچه * مرو را هست بىشمار بچه
دلمه
بفتحتين شيرى كه پنيرمايه بر آن زنند تا اندكى غليظ شود و بفتح دال و سكون لام بمعنى دلمك آمده كه از جنس عنكبوت زهر مار است و سم او مهلك است و كفتهاند كه قوه ماسكه را چنان زايل كند كه آب و باد آدمى بىاختيار او باشد تا در كذرد يوسفى طبيب كفته
آن را كه كزيد دلمه از بهر بهى * بايد كه سفوف كرده شونيز دهى
آنكاه به آب كرم و اشخار و نمك * مرهم كنى و بموضع نيش نهى
دلنك
بفتحتين بندى باشد كه از چوب و علف و خاك در پيش آب بندند دقيقى كفته
شمر را چو از آب خواهى برنك * نخست استوارش كن از كل و لنك
رشيدى بمعنى تيشه و كلنك كفته كه بدان سنك كنند در جهانكيرى كويد حربهايست چون نيزهء كوچك و آن را شل كويند ديكر بمعنى غلاف خوشه خرما و آنچه شاخ خرما بر آن باشد آن را وشنك نيز خوانند و با اول و ثانى مكسور بمعنى آويخته باشد و آن را آونك كويند مولوى معنوى كفته
زلفكش را صد دل و جان شد دلنك * زيرك هر بندكى و تاركى
و دلنكان بمعنى آونكان آمده يعنى آويخته شده
دله
بالكسر خداوند دل چنان كه كويند يك دله و ده دله و بمعنى دل منوچهرى كفته
خسرو تنه ملكت و او چون دله ملك * ملكت چو قران او چو معانى قرآن است
و بمعنى درون چنان كه عمارتى را كه سه كنبد در درون آن باشد سه دله كويند مولوى معنوى كفته
با من صنما دل يكدله كن * كر جان ندهم آنكه كله كن
يعنى خاص من باش و ده دله ضدّ يكدله است چنان كه هم او كفته
شرح اين بكذارم و كيرم كله * از جفاى آن نكارده دله
و بفتحتين روباه سفيد كه از پوست آن پوستين كنند و آن پوستين را نيز كويند و معرب آن دلق است و در فرهنك كويد دله كربه صحرائيست نظامى كفته
روز و شب از قاقم قنذر چراست * اين دله پيسه پلنك و اژدها است
هم او كفته
كربهء نه دستدرازى مكن * با دله ده دلهبازى مكن
و با لام مشدد نام زن حيلهكر مشهور است حكيم فرخى كفته
هميشه تا به صورت يوز كمتر باشد از آهو * هميشه تا به قوت شير برتر باشد از دله
ز بهر آنكه از چنك تو فردا چون رها كردد * كنون دايم همى خواند كتاب حيله دلّه
حكيم اسدى طوسى در صفت مرغابيان كفته
يكى رود كز سيم كفتى مكر * ببسته است كردون زمين را كمر
ز هر سو بىاندازه در وى به جوش * بتان پرندين پر دلّه پوش
يكى كرته هريك بپوشيده تنك * همه چشمه چشمه بنفشى برنك
زده كرته و جامه چاك از برون * كشاده برو سينه سيمكون
چو چنكى سپاهى فزون از شمار * زرهپوش و جوشن و رو تركدار
دلهرا
بكسر دال بر وزن افترا نام راجه ملك چلم بوده چنان كه غضارى كفته
خراج قيصر رومست و سركرّيت چلم * بهاى بندكى دلهرا ابا چيپال
بخاطر مىرسد كه نام او دله راى بوده بضم دال و فتح لام و اظهار هاء و دله راى با چيبال كفته
دلى
بكسر اول مخفف دهلى است و آن شهريست مشهور در هند