خطا رفته زيرا كه دك بمعنى پاىبست ديوار كه چينه بر آن كذارنده كه بعرف اين زمان شاليده كويند و الا بمعنى ديواريست كه بر بالاى دك كذارند تا بهر حدى كه لازم شود منظور حكيم اينست كه اكر خدا ترا بزركى داد و خصم تو راضى نيست تغيير تقدير نخواهد شد چه بنيان اين كار را يزدان كرده سلطان نيز بيزدان اقتدا نموده بر آن بنيان كه اصل بوده ديوار برنهاده ديكر بمعنى كسى كه چهار ضرب زده باشد و آن را دك و لك كفتندى اكنون كاف را بقاف بدل كرده دق و لق كويند و بعضى كفتهاند در اصل دغ و لغ بوده بكثرت استعمال غين بقاف بدل شده چنان كه لهجه بعضى عجم است و بمعنى كدا و دك زدن كدائى كردن است سيف اسفرنكى كفته
بر سر خوان سخن لذه ز من خواه كه نيست * در اباى سخن هيچ سيه كاسه دك
انورى بدين معنى با قاف قافيه كرده و كفته
اكر چه عادت دق نيست انورى را ليك * ز دركه تو كند يا رب ار ببايد دق
ديكر بمعنى محكم و مضبوطست هم اثير الدين كفته
ز جنبش طرازيده معمار دوران * اساس بناهاى اين بقعه رادك
ديكر بمعنى صدمهايست كه آن را آسيب و دكه نيز خوانند كمال غياث كفته
زانروز ياد كن كه كند همچو خاك پست * كوه تنت زبانه آتش بضرب دك
ديكر بمعنى كوه و صحراى خالى از سبزه و كياه كه در دغ كذشت ديكر بمعنى چهره طيان كفته
كسى را كه نامش نياشا كنيم * دك و ديم او را تماشا كنيم
دك و ديم مرادف يكديكراند
دكل
با اول و ثانى مفتوح امردى را كويند كه دست و پاى بزرك لك و كنده داشته باشد و خطش هنوز ندميده و آن را تكل نيز كويند امير خسرو در مذمت مغلان كفته
مشت دكلان دكله پوشان * قربو قروبوزنان و جوشان
هم او كفته دكله پررشك بر پشت دكل
دكلان
بضم اوّل آلت تابيدن پشم و ابريشم و آن چوبى است مدور و سيخى چوبين بر آن نهادهاند پشم و ريسمان را بدان تاب دهند سيف اسفرنكى كفته
زلف كان از رعشه جنبد پايبند دل نكردد * باد كزو كلان جهد تخت سليمان بر نتابد
دكچى
بالضّم و كسر جيم آنچه زنان بر دوك ريسند و كروهه نيز كويند
نمايش دوازدهم در دال با كاف فارسى
دكر
بكسر اول بر وزن جكر مخفف ديكر است كه بمعنى باز باشد نيز آمده چون اضافه به چيزى كنند افاده غيريت و تكرار تفنن و تعدّد كند
دكر بهر چه تو كوئى مخالفت نكنم * ديكرى را در كمند آور كه ما خود بندهايم
و آن را ديكربار و ديكرباره نيز كويند
همه صيدها بكردى * هله مير بار ديكر
سك خويش را رها كن * كه كند شكار ديكر
دگرگون
بر وزن جكرخون بمعنى سرنكون و روى بازپس كردن و تغيير رنك و تغيير حال آن را دكركونه نيز كويند مسعود سعد كفته
طمع هوا بكشت و دكركونه شد جهان * حال زمين دكر شد از كشت آسمان
دور سپهر كشت رحائى و چون رحا * كافور سوده ريزد بر باغ و بوستان
دكن و دكهن
نام ولايت و ديار معروف است از طرف مشرق محدود است به دريا و از مغرب بكجرات و از شمال بديار هند و از جنوب بارض چناپتن بكسر جيم پارسى و نون مع الالف و بفتح باء فارسى و تاء منقوطه و سكون نون و آن ملك مشتمل است بر شش صوبه و هر صوبه محتوى بر بلاد بسيار و امصار بيشمار و از اهالى اسلام ملوك بهنيه در آن مدتها سلطنت داشتهاند پس از ايشان ملوك طوايف در آنجا حكمرانى كردند و از بافتهاى نفيسه آن ولايت حريرى به ايران مىآورند كه آن را منسوب بدكن داشته دكنى مىناميدهاند وصال شيرازى در تعريف دكن كفته
چرا دلم نبود عاشق هواى دكن * كه اندر اوست دو يار عزيز و قبلهء من
و از اعاظم سادات در آن ولايت سيد محمد كيسو دراز و سادات حسينى اولاد سيد نور الدين نعمة الله كرمانى ولى بوده و سيد رضا على شاه از اكملين ارباب معارف در آن ولايت بولايت معروف و يكصد و چهل سال عمر داشته سى سالست رحلت نموده رحمه اللّه
نمايش سيزدهم در دال با لام
دل
معروف است و بضم مرضى است كه چون كرهى در درون شكم عارض شود و كويند مهلك است
دلآشوب
با شين قرشت بواو كشيده و بباى ابجد زده نام درختى است خوش قد و قامت كه چون بركش پنج شاخ دارد آن را پنج انكشت كويند و بر لب جويبارها رويد و معشوق را نيز دلارام و دلاشوب كويند