تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
شيخ نظامى كفته
من آن روم سالار تازى هشم * كه چون دشنهء صبح مردم كشم
دشنه صبح كنايه از روشنى صبحست خاقانى نيز كفته
دشنه مكش همچو صبح * تشنه مكش چون سراب
حكيم عنصرى كفته
هرانكه كه تشنه تو كشتى به خون * بيالودى آن دشنه آبكون زمانه به خون تو تشنه شود * بر اندام تو موى دشنه شود

دشواركير

در برهان بمعنى كوه و كوهستان آورده كر بمعنى كوه است شايد كوهى كه دشوار بران توان رفت مقصود باشد در فرهنكها نيافتم

دشيشكه

در فرهنكها و برهان به وزن فريفته بمعنى شب آورده‌اند ظنّ مؤلف اينست كه اصل در آن دوشنيكه بوده باشد واو را حذف كرده‌اند و نون را شين خوانده‌اند و اللّه اعلم

نمايش نهم در دال با غين معجمه

دغ

بفتح اول زمين بىعلف و سر بىموى طاس و مرد چارضرب زده را كويند يعنى ريش و سبيل و ابرو و مژه را پاك بتراشد

دغا

بمعنى مردم نار است و دغل و سيم ناسره و زر قلب و مكر و حيله و دغا و دغل و در اغلب معانى مترادفند

دغت

با اول مضموم عروس را كويند و دغد اصحّست

دغدو

با اول مضموم بثانى زده نام مادر زراتشت كويند كه نسبش بفريدون فرخ مىپيوسته است زراتشت بهرام كفته
روايت كند مؤبد روزكار * كه بكرفت دغد و بزردشت بار

دغدغه

معروفست و بمعنى وسوسه و واهمه است در خاطر ديكر بمعنى جنبانيدن انكشتان در زير بغل كسى براى خندانيدن او و آن را غلغليج نيز كويند و آن بضم دال است كودكان را خنده آرد غلغليج

دغل

با اول و ثانى مفتوح حيله و ناراستى و صاحب اين صفت را نيز كفته‌اند و دغلى بمعنى ناراستى و زر و سيم ناسره شيخ سعدى كفته
تا چه خواهى خريد اى مغرور * روز درماندكى بسيم دغل
ملا جامى كفته
از چنان شاه و سرورى چو على * كر كسى سركشد زهى دغلى

دغول

بر وزن قبول بمعنى حرامزاده و آن را داغول و خشوك و جامغول و سند نيز كويند

دغوى

با اول مفتوح بثانى زده و واو مفتوح نام دشتى است كه كيو و توس در شكاركاه آن دختر كرسيوز برادر افراسياب يافتند و پيش كيكاوس آوردند و كاوس او را بزنى پسنديد و داشت و سياوش از او متولد شد و در آن دشت كستهم بن نوذر برادر توس و لهاك و فرشيدور و برادران پيران ويسه كشته شدند

نمايش دهم در دال با فاء

دفتر

بالفتح مجموعهء حساب و مجموعهء شعر در قاموس نيز آمده ظاهرا معرب كرده‌اند

دفته

بر وزن هفته شانه جولاهكانست كه با ان كار كنند و دفتين نيز كويند

دفزك

بفتح دال و زاى معجمه بمعنى سطبر و فربه و غليظ و ضخيم از هر چيز

دفك

بر وزن فلك بمعنى هدف و نشانه تير حكيم سنائى كفته
هركز ز روى دفتر و دف در مصاف عشق * تير اميدكى چو شهان بر دفك زنيم

دفنوك

با اول مفتوح بثانى زده و نون مضموم بمعنى غاشيه است كه هنكام سوارى چاكران بر دوش افكنده پيشاپيش اسب خواجه خود روند و چون فرود آيد آن را بر روى زين كشند حكيم منجيك ترمدى كفته
از بزركى كه هستى اى خشنوك * چاكرت بر كتف نهد دفنوك
ابو حفص سغدى بمعنى چماق آورده و اين بيت را شاهد كرده
كون چو دفنوك پاره‌پاره شده * چاكرت بر كتف نهد دفنوك

دفّه

بالفتح و فاء مشدد رشيدى كفته آلت جولاهان است كه تار جامه بدان هموار كنند وقت آهار دادن چنان كه خاقانى در قسميه خود كفته بدفّه جد و ماسوره و كلاوه چرخ

نمايش يازدهم در دال با كاف

دك

بفتح اول و سكون ثانى بمعنى نصيب و تقدير حكيم انورى كفته
كر ترا يزدان بزركى داد و راضى نيست خصم * خصم را كو دفتر تقدير بايد كرد حك ور به يزدان اقتدا كرد است سلطان واجب است * شاه و الا برنهد چون حق نكو كرد است دك
جهانكيرى اين بيت را شاهد بر معنى تقدير كرده و همانا
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 382 | رضا قلى خان ( هدايت )