دشت
بر وزن هشت چند معنى دارد بمعنى صحرا و بيابان انورى كفته
در حدود رى يكى ديوانه بود * سال و مه كردى بكوه و دشت كشت
در تموز و دى بسالى يك دو بار * جانب شهر آمدى از سوى دشت
ديكر نام شهريست از خراسان كه بدشت بياض مشهور است مولوى كفته
در بخارا بنده صدر جهان * متّهم شد كشت از صدرش نهان
مدت ده سال سركردان بكشت * كه خراسان كه كهستان كاه دشت
صحراء تركستان كه دشت قبچاق باشد معروف است و قريهء بوده در سپاهان كه اصل مولانا جامى از آنجا بوده و پدرش به خراسان رفته آن در جام متولد شده و آن را در دشت نيز كويند كه كمال در نفرين اهل ولايت خود كفته
اى خداوند هفت سيّاره * پادشاهى فرست خونخواره
تا كه در دشت را چو دشت كند * جوى خون آورد بجوباره
مجملا هرجا صحراء صاف است آن را دشت كويند در هر ولايتى كه باشد مانند دشت ارژن فارس و دشت و دشتستان و دشت عرب و هرجا كوهستان باشد كهستان كويند و معرب آن قهستان است و با اول مضموم بمعنى مذكور است كه كذشت
دشتان
بفتح زن حايض را كويند
دشت خاوران
ولايتى است معروف از خراسان و از آنجاست رونه و مهنه و نسا و ابيورد و درهكز و مرقد سلطان العارفين شيخ ابو سعيد ابو الخير در شهر مهنه واقع شده و چون آن كنبد از كاشى آبى است اتراك آن را كوك كنبد كويند و در خاوران مذكور شده است
دشتك
با اول مفتوح و تاء مفتوح بكاف زده نام ولايتى است در فارس قريب بشهرك و مير صدر الدين و مير غياث الدين منصور كه پدر و پسر بودهاند و از فضلا و علماء مشهورند از انجا برخاسته و دشتى و دشتستان نام دو ولايت از كرمسيرات فارس مىباشد
دشتى
بر وزن پشتى زلو را كويند كه آن را شلوك و ديوچه نيز خوانند و آن كرميست سياه كه بهرجا چسبانند خون را بمكد مولوى كفته
مرو زين خانهاى مجنون كه كردى خون ز هجران خون * چو دشتى را فرو بردى عجايب نيست خون رفتن
دشتياد
بضم اول بمعنى ياد كردن ببدى و دشمنى كه به عربى غيبت كويند
دشخوار
بمعنى دشوار حكيم ناصر خسرو كفته
كر آسانى همىبايدت فردا * بكير از بهر دنيا كار دشخوار
مولوى كفته
جام جفا باشد دشخوار خوار * چون ز كف دوست بود خوش بود
دشته
بكسر اول و ثانى در برهان بمعنى محسوس و دشتها بمعنى محسوسات آورده و اللّه اعلم
دش و دشكى
ريسمان خامى كه زنان ريسند و در دوك مانند بيضه پيچيده شود و آن بيضه مانند را دشكى و دشك و فرموك خوانند
دشم
با دال و ميم مفتوح براء زده غلهايست شبيه بماش و بتازى درجع كويند بسين غير معجمه نيز آمده
دشمان
بمعنى دشمن و در اصل دوشمان بوده كه بپارسى افاده معنى دو ضد مىكرده است و در حقيقه دو ضد با يكديكر دشمن باشند
دشمك
بر وزن پشمك رشتهء سوزن را كويند
دشمكير
لقب ابو طالب پدر كاووس شمس المعالى حاكم كركان و در اصل يعنى دشمن كير چون مخفف شده بعضى از ارباب لغة بسهو دال را واو دانسته معنى غلط كردند و مشهور شده و در ضمن كاووس تحقيق آن مىآيد
دشمه
بر وزن چشمه مبارزى بوده ايرانى
دشمير
بر وزن تقصير بمعنى دشمن و نقيض و ضد باشد و عناصر اربعه را نيز كفتهاند
دشنك
بر وزن پلنك در برهان و فرهنكها خاصه جهانكيرى كويد شهرى بوده از ملك ختا مستند به بيت حكيم فردوسى كه كفته
ختائى و چينى و شنكى و دهر * ز خون سياوش ندارند بهر
ظن غالب اينست كه واو عطف را در اين بيت دال خوانده باشد ديكر غلاف خوشه خرماست و بمعنى بند آب نيز رشيدى آورده
دشنكى
بفتحتين و كسر كاف فارسى بمعنى روزكار آمده آغاجى كفته
دشنكى به شوخى وشنكى خويش * ربود آن بت شنك را از برم
دشنه
با اول مفتوح بثانى زده فارسى خنجر است و كشيدهتر از خنجر كه در فارس خاصه لارستان حربه آنها است