جوى خونآورد بجوباره * عدد مردمان بيفزايد هريكى را كند دوصد پاره
جوجم
بضمّ و واو مجهول و فتح جيم دويم صاحب فرهنك جهانكيرى كفته كه شاخ اصل بود كه كل و ميوه بار آرد ابو الفرج رونى كفته
رسته است بهار از بهار عدلت * چون شاخ فزونى ز شاخ جوجم
و در عربى كل سرخ را كويند و در اين دو سهو كرده يكى اينكه بمعنى كل سرخ بحاى مهمله است در اول ديكر آنكه در بيت مذكور نيز مراد شاخ كل است و بحاء بايد خواند چه بمعنى شاخ اصل شاخ و در نسخ ديكر به نظر نيامده است و در شرح قاموس كويد جوجم بفتح جاء و جيم كل سرخ است كه از آن كلاب كشند پس عربى را عجمى و آن را هم غلط خوانده صاحب برهان هم به او اقتفا كرده حوجمه واحد آنست
جوجو
بمعنى ريزهريزه و پاره و به قدر جو يعنى به آن ريزكى خاقانى كفته
خورشيد رخشان است مى * زان زرد و لرزانست مى
جوجو همه جان است مى * فعلش بخروار آمده
هم او كفته
جوبجو جور دلستان بركير * دل جوجو شده ز جان بركير
و نام شهريست از ملك خطا كه از آنجا جامهاى ابريشمى لطيف و مشك و كافور خوب بياورند ابن يمين كفته
مژكان او ز جوشن الماس بكذرد * چون سوزن فان زده از لاد جوجوى
خاقانى كفته
جوبجور از جهان بنمود صبح * مشك جوجو بر نهان بنمود صبح
عميد كفته
در شمامه خوردهء كافور جوجو يار شد * عنبرتر كاروان در كاروان آمد بديد
جوجه
بمعنى بچه ماكيان است و آن را جوزه نيز كويند وقتى كفتهام
كر از جوجه مرغى بود موجزن * كجا جوزهء مرغ شاهين شكن
جوخ
بفتح اول بمعنى دستهدسته مردم و حيوانات و جوق و جوقه معرب آنست و سرجوقه بمعنى سردسته است
جودان و جودانه
چند معنى دارد اول بمعنى كافورى بود بخلاف كافور ميّت بسيار خوشبوى كه آن را خورند سيف اسپرنكى كفته
سمند تو را باد در نوبهار * ز كافور جودان دهد خاك رند
رشيد الدين نيشابورى كفته
يقين بدانكه ز عشق قضيم مركب تست * كه در جزاير جودانه مىشود كافور
ديكر به معنى چينهدان مرغان است كه آن را ژاغر نيز كويند امير خسرو كفته
بسا پوينده را كاندر دوادو * ز زخم تير جودان كشته جوجو
شرف شفروه كفته
چرب و شيرين و ممتلى كرده * از تو طاوس قدس جودانه
ديكر نوعى از بيد است ديكر سياهى باشد شبيه به دانهء جو كه در ميان دندان اسبان باشد و آن علامت جوانى اسب است چون آن سياهى بر طرف شود حكم بر اينكه اسب چندساله است نتوان نمود و جنسى از انار كه دانهاى آن خشك و بىآب باشد
جودر
بفتح جيم بثانى زده كاو را كويند منوچهرى كفته
نه نافه فتالد همه آهوئى * نه عنبر فشاند همه جودرى
ظنّ مؤلف آنست كه اصل كودر باشد چه كو مخفف كاو است و درو دره بمعنى كاو جوان كه كوساله باشد و جوذر بذال معجمه معرب آنست كه رشيدى كفته كه جوذر بضمّ جيم و كسر ذال معجمه و فتح آن و جوذر بضم و جيذر به فتح و جواذر بضّم جيم هر چهار لغت در عربى بمعنى بچه كاو دشتى است و ظاهر معرب جودر است يعنى بچه كاو دشتى و جو و جودره كياهيست خودرو كه در ميان زراعتها رويد
جور
بضم اول و فتح ثانى بمعنى بالا است و خط بالاى جام جمشيد كه هفت خط داشته و خط برترين را جور مىكفتند و در برابر جور يعنى نقيض آن جر بكسر آمده و در معاملات و محاورات استعمال مىشود كه بعد جر و جور بسيار بفلان مبلغ و مقدار قرار كرفت يعنى بعد از زير و بالاى بسيار كفتن چنين شد و بمعنى تذرو نيز آمده و در فرهنك جهانكيرى بجيم پارسى آورده و جورپور بر وزن روزكور نيز كفتهاند همانا جورتذرو و بور درّاج است و دو كلمه است كه واو عطف را انداخته يك كلمه پنداشتهاند حكيم سوزنى كفته
پرى ديدار حورى نارون قد * درى رفتار جورى ياسمين خط
و نهر جورا دهى است از فيروزآباد فارس كه تا شيراز سه چهار منزل است و از آنجا بوده مجد الدّين محمّد بن يعقوب نهر جورى صاحب قاموس و پيش از آنكه فيروزآباد بنياد شود بروزكار كيانيان جور شهرى بزرك بود و حصارى محكم داشت چون اسكندر رومى پارس بكرفت آن شهر را كرفتن نتوانست كه بر كرداكرد آن شهر كوه بزرك و بلند بوده و راه باريك و تنك داشت و رودى بزرك بر آن كوه و شهر مشرف بود كه از سر كوه همىآمد به حكم اسكندر آن نهر را بكردانيدند و بجانب شهر بستند و آنجا لشكر بكماشت