تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
چرا كه بهندى جم دهر مختصر جم دهار است و جم بمعنى عزرائيل و دهار بمعنى دم شمشير و بعضى جم كفته‌اند كه چم بمعنى جفت است و دهار بمعنى دم شمشير چه كتاره دودم دارد و بمعنى دودمه مىآيد و كفته‌اند كه اين اقرب و اصحّ است و معلوم مىشود كه اين لغة هنديست نه پارسى

جمست

با اول و ثانى مفتوح بسين زده و تاء فوقانى جوهرى باشد فرومايه و سرخ رنك حكيم اسدى طوسى كفته
دو جزعش ز در هر زمان رشته بست * كهى بر شبه ريخت كه بر جمست
همو كفته
بكفت اين و از هر دو بادام مست * به پيكان همى سفت لعل و جمست

جمشك

كفش و پاىافزار باشد و او را جمشك نيز كفته‌اند و بجيم فارسى نيز آمده

جمشيد

مرقوم شده و صاحب برهان كفته كه عرب آن را متوشلخ خوانده مؤلف كويد متوشلخ نام پسر ادريس بوده و او پدر لامك و او پدر نوح نبى ( ع ) و جمشيد و آبا و اجدادش بعد از طوفان بمدتى كذشته بظهور آمده‌اند و اين قول بغايت سخيف است و حقيّتى نخواهد داشت

جمن

بفتحتين چوبى كه بر شاخهاى باريك بيندازند و تاك را بر آن كشند

جمند

بفتحتين و سكون نون اسب كاهل كه جمام نيز كويند

جمنده

بضمّ جيم و فتح بنو بنون زده و دال مفتوح بها زده جنبنده را كويند عموما و جانوران كوچك مثل كيك و مورچه و شپش را خصوصا و جم مخفّف جنب است يعنى امر بجنبيدن ع بدل كفتم اى سعدى از جاى جم

جنبش

بضمّ جيم و فتح با مصدر جنبيدن و معروف است

جنبش اخواستى

حركت قسرى كه بتحريك قاسر باشد

جنبش يارانى

حركت جزئى كه از افلاك صادر شود به سبب نفوس منطبعهء ايشان و اين نفوس منطبعه در افلاك بمنزلهء قواى جسمانىاند در مردم

جنبش كزيده

حركت خاصه فلكى

جنبش خواستى

حركت ارادى يعنى حركتى به قصد و اراده بر خلاف جنبش اخواستى كه آن انف افاده بمعنى ضد مىنمايد و و اين لغات از فرهنك دساتير نقل شده

جمهلو

بفتح اول و هاء هوّز نام جنسى است از غلّه ما بين عدس و ماش و بعضى مشنك دانسته‌اند و بفتح هاء و سكون ميم نيز كويند

نمايش سيزدهم در جيم ابجد با نون

جناب

بالضّم بازيئى است معروف كه دو حريف با هم كرو بندند و در ميان عوام جناغ مشهور است خاقانى كفته
ديد مرا مست صبح با دلم از هر دو كون * عشق نهاده كرو فقر كشيده جناب
و به تشديد نون نيز آمده لامعى كركانى كفته
دل بوذر من شرط ز تو بود سه بوسه * معشوق چنين بندد با عاشق جنّاب
و جنابا بالضّم و المدّ و القصر معرب آنست حكيم ناصر خسرو كفته
چون نخواهى تو ز من پند مرا پند مده * بسته انكار مرا با تو در اين باب جناب
و سبب اينكه آن را جناغ كفته‌اند اينست كه از استخوان خميده و سينهء مرغ كه آن را جناغ كويند بيرون كشند و دو تن با يكديكر كه اين بازى خواهند كرد هريك يك طرف آن را كرفته و بشكنند و هركه فراموش كند و از حريف چيزى كيرد ببازد شيخ نظامى كفته
جنابى كه با كل‌كشم نوش باد * مرا ياد و كل را فراموش باد

جناغ

بفتح اول استخوان سينهء مرغ را كويند چنان كه كذشت و طاق پيش زين اسب را كويند رشيدى كفته بالضّم روى حاشيهء زين كه اكثر آن از پوست پلنك سازند مير معزّى سمر قندى كفته
پلنك كبر كند سال و ماه بر دد و دام * از آن قبل كه جناغت بود ز چرم پلنك
و صاحب شرفنامه كفته كه فرود دامن زين اسب است و سرورى كفته جناغ دوال پهن بود كه در ركاب زين كشند و بپارسى يون كويند و صاحب جهانكير و برهان كه يون را عربى دانسته‌اند خطا كرده‌اند منسكى باستناد فرهنك شعورى تصديق و تصريح كرده كه يون پارسى است على اىّ حال جناغ بمعنى استخوان سينه مرغان و حيوان است چون سينه زين به همان شكل است جناغ زين كفته‌اند كمال اسمعيل در ذمّ اسب خود كفته
دارم اسبى كش استخوان در پوست * هست چون در جوال هيزم تاغ موى بر وى نرسته جز كه نمد * پوست بر وى نمانده جز كه
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 299 | رضا قلى خان ( هدايت )