چرا كه بهندى جم دهر مختصر جم دهار است و جم بمعنى عزرائيل و دهار بمعنى دم شمشير و بعضى جم كفتهاند كه چم بمعنى جفت است و دهار بمعنى دم شمشير چه كتاره دودم دارد و بمعنى دودمه مىآيد و كفتهاند كه اين اقرب و اصحّ است و معلوم مىشود كه اين لغة هنديست نه پارسى
جمست
با اول و ثانى مفتوح بسين زده و تاء فوقانى جوهرى باشد فرومايه و سرخ رنك حكيم اسدى طوسى كفته
دو جزعش ز در هر زمان رشته بست * كهى بر شبه ريخت كه بر جمست
همو كفته
بكفت اين و از هر دو بادام مست * به پيكان همى سفت لعل و جمست
جمشك
كفش و پاىافزار باشد و او را جمشك نيز كفتهاند و بجيم فارسى نيز آمده
جمشيد
مرقوم شده و صاحب برهان كفته كه عرب آن را متوشلخ خوانده مؤلف كويد متوشلخ نام پسر ادريس بوده و او پدر لامك و او پدر نوح نبى ( ع ) و جمشيد و آبا و اجدادش بعد از طوفان بمدتى كذشته بظهور آمدهاند و اين قول بغايت سخيف است و حقيّتى نخواهد داشت
جمن
بفتحتين چوبى كه بر شاخهاى باريك بيندازند و تاك را بر آن كشند
جمند
بفتحتين و سكون نون اسب كاهل كه جمام نيز كويند
جمنده
بضمّ جيم و فتح بنو بنون زده و دال مفتوح بها زده جنبنده را كويند عموما و جانوران كوچك مثل كيك و مورچه و شپش را خصوصا و جم مخفّف جنب است يعنى امر بجنبيدن ع بدل كفتم اى سعدى از جاى جم
جنبش
بضمّ جيم و فتح با مصدر جنبيدن و معروف است
جنبش اخواستى
حركت قسرى كه بتحريك قاسر باشد
جنبش يارانى
حركت جزئى كه از افلاك صادر شود به سبب نفوس منطبعهء ايشان و اين نفوس منطبعه در افلاك بمنزلهء قواى جسمانىاند در مردم
جنبش كزيده
حركت خاصه فلكى
جنبش خواستى
حركت ارادى يعنى حركتى به قصد و اراده بر خلاف جنبش اخواستى كه آن انف افاده بمعنى ضد مىنمايد و و اين لغات از فرهنك دساتير نقل شده
جمهلو
بفتح اول و هاء هوّز نام جنسى است از غلّه ما بين عدس و ماش و بعضى مشنك دانستهاند و بفتح هاء و سكون ميم نيز كويند
نمايش سيزدهم در جيم ابجد با نون
جناب
بالضّم بازيئى است معروف كه دو حريف با هم كرو بندند و در ميان عوام جناغ مشهور است خاقانى كفته
ديد مرا مست صبح با دلم از هر دو كون * عشق نهاده كرو فقر كشيده جناب
و به تشديد نون نيز آمده لامعى كركانى كفته
دل بوذر من شرط ز تو بود سه بوسه * معشوق چنين بندد با عاشق جنّاب
و جنابا بالضّم و المدّ و القصر معرب آنست حكيم ناصر خسرو كفته
چون نخواهى تو ز من پند مرا پند مده * بسته انكار مرا با تو در اين باب جناب
و سبب اينكه آن را جناغ كفتهاند اينست كه از استخوان خميده و سينهء مرغ كه آن را جناغ كويند بيرون كشند و دو تن با يكديكر كه اين بازى خواهند كرد هريك يك طرف آن را كرفته و بشكنند و هركه فراموش كند و از حريف چيزى كيرد ببازد شيخ نظامى كفته
جنابى كه با كلكشم نوش باد * مرا ياد و كل را فراموش باد
جناغ
بفتح اول استخوان سينهء مرغ را كويند چنان كه كذشت و طاق پيش زين اسب را كويند رشيدى كفته بالضّم روى حاشيهء زين كه اكثر آن از پوست پلنك سازند مير معزّى سمر قندى كفته
پلنك كبر كند سال و ماه بر دد و دام * از آن قبل كه جناغت بود ز چرم پلنك
و صاحب شرفنامه كفته كه فرود دامن زين اسب است و سرورى كفته جناغ دوال پهن بود كه در ركاب زين كشند و بپارسى يون كويند و صاحب جهانكير و برهان كه يون را عربى دانستهاند خطا كردهاند منسكى باستناد فرهنك شعورى تصديق و تصريح كرده كه يون پارسى است على اىّ حال جناغ بمعنى استخوان سينه مرغان و حيوان است چون سينه زين به همان شكل است جناغ زين كفتهاند كمال اسمعيل در ذمّ اسب خود كفته
دارم اسبى كش استخوان در پوست * هست چون در جوال هيزم تاغ
موى بر وى نرسته جز كه نمد * پوست بر وى نمانده جز كه