تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
جناغ
ابن يمين كفته
سايهء حق آنكه اسبش را چو خنك آسمان * از مه تو زين و از خورشيد مىزيبد جناغ

جنبش

مصدر جنبيدن است يعنى حركت كردن در فرهنك كفته جنبيدن بجيم فارسى يعنى جست خيز كردن و كريختن چنان كه مولوى كفته
حلقه حلقه بر او رقص‌كنان دست زنان * سوى او جنبد هريك كه منم بندهء تو
هم حكيم ارزقى در معنى كريختن كفته
چنان كريزد دشمن كه شير رايت او * ز هيبت تو نچنبد مكر به شكل شكال
مؤلف كويد اين شاهد جهانكيرى دلالت بر كريختن ندارد چرا كه نجنبد هم در اينجا صحيح است بلكه بهتر است زيرا كه نجنبيدن در زمان بيم اغراقش بيشتر از جستن و كريختن است و بيت مولوى بملاحظهء دست زدن و رقص كردن با جستن مناسب است

جند

به وزن چند نام شهريست از تركستان رشيد و طواط كفته
تيغ تو چندان بكشت مبتدعان را * تا شكم خاك راز كشته بيا كند بر در خيبر نديده‌اند ز حيدر * آنچه ز باس تو ديده شد بدرجند

جندرخانه

خانهء را كويند كه رخوت در آن كذارند اما بنون خطا است و صحيح بميم است و صاحب فرهنك و برهان كفته جندر رخوت و پوشيدنى و جندر خانه خانه كه در ان لباس كذارند مؤلف كويد واضح‌تر و صحيح‌تر جامه‌دار خانه است يعنى منزل جامه‌دار كه رخت‌دار باشد و در اين زمان آن را صندوق‌دار و آن خانه را صندوق‌خانه كويند و آن صندوق را به فارسى رخت‌دان يعنى جاى رخت كويند و اينكه اكنون به يخدان مشهور است غلط است چه يخدان ظرف يخ را كويند

جندل

بر وزن صندل نام يكى از نزديكان فريدون فرخ بوده

جنك

بفتح معروف است و بضم بمعنى كشتى بزرك و كلان و بياض بزرك كه اشعار كوناكون دارد جنك خوانند يعنى سفينهء بزرك و ديوان الشّعرا و تذكره آنان را سفينه خوانند حكيم خاقانى در تحفه كفته
بر جنك زمانه فارغ الذّات * از بيست و چهار روز ساعات

جنكوان

نام شهرى بوده از هندوستان نزديك بملك كوه سوالك مسعود سعد كفته برخيز و باده درده بر فتح جنكوان مختارى كفته آن صبحدم چه بود كه بر كوه جنكوان

جينور

پل صراط را كويند و اين لغت قديم است چنان‌كه جهنّم را كهنام مىكفته‌اند

نمايش چهاردهم در جيم با واو

جو

بفتح اول معروف است كه بتازى شعير كويند و كنايه از چيزى كم‌بهاء و آن را يك جو و دو جو نيز كفته‌اند
جملهء كيتى ز كهن تابنو * چون كذرانست نيرزد دو جو
و بضمّ اوّل دو معنى دارد يكى جو كه آن را جوى نيز كويند سعدى كفته
ناودان چشم مهجوران عشق * كر فرو بارند خون آيد بجو
و ديكر بمعنى جستن و جو امر به جستن است و جويا بمعنى جوينده مولوى كفته
كر كران و كرشتابنده بود * عاقبت جوينده يابنده بود
او را جويان نيز كويند چنان كه
پويان من كشته ورا جويان در هر طرفى پويان * او خود به من از آغاز هم‌خوابه و همخانه

جواز

با اول مضموم هاون چوبين را كويند و آن را به شيرازى جوغن كويند فرخى كفته
اى بكوپال كران كوفته پيلان را پشت * چون كربخى كه فروكوفته باشد بجواز
ديكر بمعنى معصره بود كه بدان روغن از حبوبات روغن‌دار بكيرند و شيره از نىشكر و انكور و امثال آن بكشند و در حقيقت همان معنى است خسرو كفته
جاى تنبول همى خوردى كنجارهء تلخ * پر ز كنجاره دهانش چو جواز روغن
و آن را جوازه نيز كويند
كنجد كه زكام آسيا جست * اندر لكد جوازه شد پست

جوال

بضمّ اول ظرفى باشد از پشم كه چيزها در آن كنند و بار نمايند و آن معروف است

جوام

بضمّ اول بلغة زند و پازند بمعنى روز كه يوم كويند

جوان‌مرد

بمعنى كريم و حليم شيخ سعدى كفته
جوانمرد باشى دو كيتى تراست * دو كيتى بود بر جوانمرد راست
همو كفته
جوانمرد اكر راست خواهى ولى است * كرم پيشهء شاه مردان على است
و جوانمردى صاحب اين صفت بودن است عنصرى كفته
جوانمردى از كارها بهتر است * جوان‌مردى از خوى پيغمبريست

جوانى

ضدّ پيريست و بكسر اول نانخواه را كويند كه بر روى نان پاشند و بمعنى زينهان نيز در برهان آورده

جوباره

نام محلّه‌ايست از محلات اصفهان كمال الدّين اصفهانى در نفرين اهالى اصفهان كفته
اى خداوند هفت سيّاره * پادشاهى فرست خونخواره تا كه در دشت را چو دشت كند
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 300 | رضا قلى خان ( هدايت )