جرز
بمعنى پرندهايست كه آن را به عربى حبارى كويند و با جيم پارسى هم آمده است
جرس
بر وزن عسس بمعنى زنك باشد و بمعنى زندان با جيم پارسى است و بفتحتين و تشديد راء آوازى و صدائى كه از بر هم خوردن دو چيز آيد مثل در و دندان و امثال آن فخر كفته
شد از آن جرّس در دايه آكاه * شنيد آواز كفتار شهنشاه
و آن را جرست باضافهء تاء قرشت نيز كويند
جرشفت
بر وزن زربفت بمعنى هجو باشد يعنى شعرى كه در مذمّت كسى كويند استاد عنصرى كفته
چون بترسى ز بلا و آكفت * شعر بايد كه نكوئى جرشفت
جرغند
بر وزن فرزند بمعنى جكر آكند است كه رودهء كوسفند را با جكر و كوشت و مصالح آن آكنده باشند و به عربى عصيبّيه كويند و بمعنى چراغ و چراغدان در برهان آورده
جرغول
بر وزن مرغول داروئى است كه آن را زبانبره كويند و عربان آن را لسان الحمل خوانند و آن را جرغون نيز نوشتهاند
جرمزه
بر وزن خربزه بمعنى سفر و مسافرت
جرنك
با اول و ثانى مفتوح آواز زنك و صداى زدن شمشير و كرز و امثال آن و جرنكيدن مصدر آنست خواجه عميد كفته جز با جرنك كرز نكويد سخن اجل فردوسى كفته
با براندر آمد دم كرّناى * جرنكيدن كرز و هندى دراى
بجيم فارسى اصحّ است
جرواسك
با اول مضموم نام جانوركى است شبيه بملخ و كوچكتر از آن و پيوسته در شب بانك و آواز كند و آواز دراز دارد و به عربى صرار كويند
جرون
بر وزن زبون نام ولايتى بوده نزديك به بندر هرمز از بناهاى اردشير و كفتهاند نزديك بم بوده در عهد صفويه شاه عباس ماضى بنام خود بندرى ساخته آباد نموده كه به بندر عباسى مشهور است و قرائى كه بجرون منسوب بود اكنون نيز جرونات خوانند و اصل در اين لغت كرون است و جرون معربست
جرّه
بضم و تشديد راء هر جانور نر از چرنده و پرنده عموما و باز نر خصوصا و بدين مناسبت بر دلير و دلاور اطلاق كنند عثمان مختارى كفته
بر ياد كرز و تيغ تو محكم كنند و تيز * پيلان مست يشك و پلنكان جرّه ناب
هم او كويد
در آن زمان كه بخندد چو كبك دشمن تو * عقاب جرّه برآيد ز بيضهء عصفور
سيف الدّين اسپرنكى كفته
در بزم خوبتر ز تذر و ملوّنى * اندر مصاف جرّهتر از باز زرّقى
پوربهاى جامى كفته
بر چنين دركهى كه مرع علوش * مىنهد بر سپهر هفتم عش
چاوش خوبروى مىبايد * جرّه و چست و چابك و خامش
ديكر بمعنى سازيست شبيه به شترغو و از آن كوچكتر نظامى كفته
مغنّى به آن جرّه جاننواز * بآهنك ما نالهء نو بساز
خسرو دهلوى كفته
بيا مطرب آن جرّهء طفل وش * چو طفلان ببر كير و بنواز خوش
و اينكه در جهانكيرى جرّه بمعنى سبو نوشته خطاست جرّه بدان معنى عربى است و زرّق معرب باز جرّه است و نام قريهء از حومه شيراز كه كفته آن كره است و معرب آن جره است چنان كه شاعرى كفته
از خطه شيراز كشايش مطلب * كز زير كره دارد و از بالا بند
كره همان است و بندبند امير عضد الدوله است
نمايش پنجم در جيم ابجد با زاء
جزانى
بفتح اول بر وزن خزانى آنچه منسوب باشد به تغيير و تبديل يافتن از فرهنك دساتير نقل شده
جزد
همان جزر است كه نكاشته مانند ملخ و در تابستان فرياد كند و مردمان فقير آن را بريان كرده بخورند حكيم شمالى دهستانى در تعريف تابستان كفته
خروش جزد ميان سراب وقت زوال * چنان كه نالهء عاصى بود ميان سعير
جزغال و جزغاله
بكسر اول دنبهء بره است كه برشته كرده باشند و آن را جز و جزدر و جزغ نيز در برهان نوشته
نمايش ششم در جيم ابجد با سين
جست
ماضى جستن است و كريختن و بضم ماضى جستن و جستجو كردن فردوسى بمعنى كريختن كفته
خود ويژكان بر هيونان مست * بسازيم بر خستكى راه حست
فخر كركانى كفته
كه نتوانى ز بند چرخ رستن * ز تفدبرى كه يزدان كرد جستن
جستان
بر وزن دستان نام محلّى است قريب به شهر زور و دينور كه از بلاد كردستان مىباشد و نام يك دو تن از حكام ديلمان و كردستان نيز كفتهاند جستان بن و هسود آن را معاصر معتضد خليفه دانند و ممدوح حكيم قطران تبريزى شمارند