بود به زبان پارسى ترجمه كرده بمامون داد و ان حكمت عمليات بوده و باقى را برد و بعضى از عبارات جاودان خرد در بعضى از نامها از قبيل كتب حكمت و تواريخ مسطور است
جاور
بر وزن خاور بمعنى حال است بمعنى حال است چنان كه كويند چه جار دارى يعنى چه حال دارى و بمعنى خداوند جا و مكان نيز آمدهست و جاوران جمع آن است
جاورگرد
بفتح كاف پارسى ما ز حالى بحالى كشتن را كويند
جاويد
مدّت هميشه و دايم و زمان نامتناهى در مستقبل چنان كه مرقوم شده و كذشته
جبلاهنك
تخم خاريست زرد رنك شبيه بشيوران و به تركى صفرا اودى كويند و مسهل و متقّئ مىباشد و خالى از سمّيتى نخواهد بود و اعراب آن را نيز معرب كرده جبلهنج كويند
جاى
بمعنى مقام و جا و نام كلى است در هندوستان
نمايش اول
جبايت
بالكسر خراج كرفتن و جباه بمعنى خراج كمال الدّين عبد الرّزاق كفته
جيشش جباى خطهء چين و ختاستد * حكمش قرار مملكت مصر و شام داد
نظامى كفته
قربتش از مكه جبايت ستان * تربتش از ديده حنابتفشان
اين هر دو لغت عربى است و صاحب فرهنك سهوا در فارسى آورده بجهة تحقيق نوشته شد
جبيره
بفتح بر وزن بتيره مستعد شدن مردم بجهة كارى بدركاه خسرو جبيره شدند
جت
بفتح اول و سكون ثانى نام قومى فرومايه و صحرانشين در هند
نمايش دويّم در جيم ابجد با خاء
جخ
بفتح اول بمعنى ستيز و جخيدن مصدر آن است ناصر خسرو كفته
خدايا اين بلاد فتنه از تست * ولى از ترس نتوانم خجيدن
جخاجخ
بمعنى صداى پىدرپى زدن تيغ و شمشير بر چيزى و بجيم پارسى هم آمده و درست است
جخج
بفتح اول جانورى است از جنس شبپره به بزركى غليواج كويند خود را از درخت سرنكون آويزد و فضلهء خود را خورد
جخش
جخش بفتح اول بر وزن رخش علّتى است كه مانند بادنجان از كلو و كردن مردم برآيد و درد نكند و بريدن او بيم هلاكت باشد
نمايش سيّم در جيم ابجد با دال
جدارك
بضمّ اول به وزن مبارك بازىايست كه او را كوزهكردان هم مىكويند
جداسته
بضم اول بمعنى مفارق يعنى آنچه مجرد از ماده باشد
جداشناس
ترجمه كلام ما به الامتياز است يعنى چيزى و صفتى كه فى الحقيقه به آن چيز و صفت دو كس را از يكديكر امتيازى حاصل شود
جداوى
بر وزن تداوى علوفر و مرسوم ملازمان
جدب
بفتح اول و سكون ثانى مغز درخت خرما و آن را پيه درخت خرما نيز كويند و مانند مغز بادام است با عسل و شيرينى خورند
جدكاره
بر وزن كهواره راهها و روشهاى مختلف
جدوار
معرب زدوار است كه ماه و پروين باشد و ترياق بيش است و دفع سموم كند
نمايش چهارم در جيم ابجد با راء
جر
بفتح اول و سكون ثانى شكاف عموما و زمين شكافته خصوصا و در عربى بمعنى كشيدن است وقتى كفتهام
جرّ كمان ز دست جهانجوى چون بخواست * از خون جنكجويان انباشت جوى و جر
جرب
بضم اول و فتح دويم درّاج را كويند سوزنى كفته
اى دادكسترى كه ز تاثير عدل تو * باز و عقاب خم زند از كبك و از جرب
جرد
بفتحتين زخمدار كافى ظفر همدانى در عيوب اسب كفته
وحشى و سست و بدلكام و چموش * جرد و كند لنك و نابينا
و به سكون راء تخت پادشاهان را كويند حكيم فرخى در باب بت منات نام كه در سومنات بوده كفته
ز ززّ پخته يكى جرد ساختند او را * چو كوه آتش و كوهر در او بجاى شرر
پس آنكه او را كردند سومنات لقب * لقب كه ديد كه نام اندر آن بود مضمر
جرده
بضمّ اول در برهان كفته اسبى را كويند كه پدرش عربى و مادرش غير عربى باشد و اسب خصى را نيز كويند و هم كفته بفتح اسب زرد رنك را نيز خوانند در فرهنكها نيافتم
جررا
در برهان كفته به وزن ترسا بمعنى سنك است و سنك بضمّ نون بمعنى قسم و بخش و حصه باشد و در كتاب زند بمعنى جزو استعمال مىشود و آن بيست و يك لنك بوده هر لنكى بنامى هنكام غلبهء اسكندر بر ايران بعضى لنكها از ميان رفته كويند روميان بردهاند در فرهنكها نيافتم