تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
و غير ايران مامور شد و از راه آذربايكان بولايت روم و اروپا رفته جدهء مادرى خود را در ايتاليا ملاقات كرده و جاسب به نشر علوم نجوم و حكمت پرداخت و از آثار كواكب استحضار زياد حاصل كرد نامهء ازو ديده شد كه بپارسى قديم است و نام آن فرهنك ملوك و اسرار عجم است و عنوان آن بنام كشتاسب شاه است و نظرات كواكب را برمز بيان نموده و مقارنات اختران را طالع وقت نهاده و بر آن زايجه حكم نموده كويند پنج هزار سال از روزكار آينده را باز نموده از سلاطين و انبيا خبر داده در آنجا حضرت موسى را سرخ شبان باهوداره حضرت مسيح را پيغمبر رخر بر نشين كه او را بنام مادر باز خوانند و از حضرت رسول عربى صلى اللّه عليه و آله به مهر آزما تعبير كرده و بعضى سخنان وى موافق روزكار كذشته است و برخى مخالف و اللّه اعلم بالصواب و او را جاماس و جاماسب خوانده‌اند حكيم ابو منصور دقيقى در كشتاسب‌نامه كه اكنون جزو شاهنامه فردوسى است در اين معنى كفته
بخواند آن زمان شاه جاماسب را * كجا رهنمون بود كشتاسب را سر مؤبدان بود و شاه ردان * چراغ بزركان و اسپهبدان چنان پاكدين بود و پاكيزه جان * كه بودى بر او آشكارا نهان ستاره‌شناسى كران مايه بود * ابا او بدانش كه را پايه بود

جامغول

به ميم موقوف حرام‌زاده را كويند چه جا مغول جامهء غول بوده يعنى لباس غول و چنان كه غول كمراه و كمراه كننده است مردمان شرير حرام‌زادهء راهزن را به اين نام خوانده‌اند كه كوئى ديو و غول در جامهء او است لهذا آن را دام غول كويند و داغول مخفف دامغول است

جامكى

بفتح ميم و كسر كاف بيا زده وظيفه و ماهانهء كه بخدّام و چاكران و بهاى جامه و جيره دهند و آنان را جامكىخوار كويند نظامى كفته
كه اى جامكىخوار تدبير من * ز جام سخن چاشنى كير من

جامه

رخت و لباس پوشيدنى و كستردنى عموما چنان كه نظامى عروضى در مجمع النّوادر كه چهار مقاله است در باب حكيم ابو الحسن فرّخى شاعر سيستانى و رسيدن او در چمن داغكاه و عرض قصيدهء رائيّه و بذل و بخشش امير ابو المظفر طاهر بن ابو الفضل محمّد المحتاج چغانى حكمران تخارستان آورده كه امير سه سر استر و چهل و دو اسب با ساخت خاص و جامهء پوشيدنى و كستردنى بفرخى بخشيد و اكنون بيشتر در پيرهن يك لاى استعمال مىشود و بمعنى صراحى نيز آمده چنان كه حكيم منجيك ترمدى كفته
چو مى ز جامه بجام اندرون فروريزى * هواى ساغر و صهبا كند دال ابدال
بدر الدّين جاجرمى كفته
از جامهء شرابت يك غم هزار دريا * در خامهء عطايت يك خط هزار كشور
ديكرى گفته
خلق بر ياد خلق او خورده * هرچه در جام كرده از جامه
و بر اين تقدير براى نسبت است بجام

جامدان و كامدان

نام دو نفر از فرزانكان باستان ايران بوده‌اند كه شاكرد بادان حكيم و بادان در حكمت از شاكردان جمشيد جم بوده است

جامه‌دران

بر وزن نامه بران نام نوائى است از جمله مصنّفات نكيا و اين نوا را چنان نواخت كه همه حضّار از شور و شوق جامهاى خود را بر تن دريدند بنابراين آن را ره جامه‌دران ناميدند شيخ عبد السّلام پيامى نيكو كفته
مطرب بنوائى رهء ما بيخبران زن * ما جامه‌درانيم ره جامه دران زن

جامه غوك

سبزى باشد شبيه بابريشم كه بر روى آب و جوى و حوض بهم رسد و آن را به عربى طحلب كويند امير خسرو كفته
كنون مرده به اژدهائى چو من * كه از جامهء غوك سازد كفن
هم او كفته
بحر كه درداد و كهر جوش او * جامهء غوك است زبرپوش او

جان و جانه

روح حيوانى چنان كه روان نفس ناطقه است و اين معتقد شيخ ابن سينا است و بعضى كفته‌اند كه جان مانند خورشيد است و روان روشنى خورشيد كه هرجا بتابد و رؤياى صالحه را روان مطالعه كند مولوى كفته
روان خفته اكر داندى كه در خواب است * از آنچه ديدى نى خوش شدى و نى رنجور
حكيم سنائى در حديقه كفته است
عزّت عقل هست سوى روان * نزد روشن ضمير پاك روان
هم او كفته
هرزه بيند روان بيننده * آفرين جز بر آفريننده
و جانه بمعنى سلاح است كه آن حربهء جنك باشد چنان كه فردوسى كفته
يكى باره و كبر و بر كستوان * پرندآور و جانهء هندوان

جانانه

بر وزن كاشانه بمعنى معشوق و مطلوب معروفست كنايه از اين است كه جان ازو است يا او جان من است ع جان را چه خوشى باشد بىصحبت جانانه
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 292 | رضا قلى خان ( هدايت )