تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣

جاندار

در جانه مذكور شد كه بمعنى سلاح جنك است درين صورت سلاح‌دار را كويند چنان كه مولوى كفته
چو زخم تيغ نباشد به جنك و نيزهء و تير * چه فرق هيز و مخنث ز رستم جاندار
رفيع الدين لبنانى كفته
شاهى است چهره‌ات كه دو جاندار خاص او * چشم كمان كشيده و زلف زره و ره است
ديكر بمعنى روزى است كه بتازى قوت كويند كه جان را نكاه دارد و حافظ و نكاهبان جان سلاطين كه هميشه با شمشير در خدمت سلطان حاضر و متوجه است نيز جاندار كويند چنان كه شرف شفروه كفته
كى تواند كرد جاندارى او هر جانور * حافظ و جاندار او ايزد تعالى بس بود
و بمعنى قوت و خوردنى سوزنى در قحطسال كفته
چنان شد است ببازارها روائى نان * كه بوى نان بترازو نمىرسد ز تنور بزرّ و زور توان يافت اندكى جاندار * چه چاره داند كرد آنكه زر ندارد و زور

جان‌دارو

نوش‌دارو و ترياق را كويند كه حفظ جان كند و زندكى بخشد خاقانى در مخاطبه با آفتاب كويد
اى مهر دهان روزه‌داران * جاندار وى علّت بهاران
من نيز كفته‌ام
جان داروى عاشقان بيمار * ديدار چسب دلنواز است

جانشكر

يعنى شكاركننده جان و كنايه از معشوق است و عزرائيل را نيز كويند

جانفزا

نام روز بيست و سيّم است از ماه‌هاى ملكى و آن را جانفزاى هم كويند و بمعنى آب حيوان نيز آمده چه افزاينده جانست و كفته‌اند
بهار جانفزا آمد جهان شد و ملكش و زيبا * بباغ و راغ كستردند فرش اطلس و ديبا

جانكزا

در همه معانى مقابل و ضدّ جانفزاست وقتى كفته‌ام
ربع تنم نه هشت غم غم‌فزاى ربع * جانم كزيد مار تب جانكزاى ربع

جانوسپار

نام مرد همدانى ملازم دارا كه دارا را باتفاق ماهيار زخم زده كشتند اسكندر هر دو را به خون دارا كشت

جاود و جاودان و جاويد و جاويدان و جاودانه

همه بمعنى هميشه و همواره و دايم و باقى و پيوسته است و شواهد بسيار دارند حكيم فرخى كفته
همى تا جاودان را نام در تازى ابد آمد * ملك محمود را شادى و شاهى جاودان باشد
و پارسيان ازل را كه آغاز است و دايم اسر فرجاويد كويند يعنى آغاز خوب و هميشه و ابد را كه انجام است ابن جاويد خوانند كه ازل و ابد در مقابل ترجمهء سر و بن مىافتد و جاويد هميشه نه چنان كه فرخى قياس بابدى كرده زيرا كه ازل نيز ابدى است

جاودان خرد

بفتح واو و كسر خاء و فتح راء يعنى عقل باقى و نام كتابى بوده از هوشنك شاه يزدانى كه در حكمت عملى نكاشته بود كويند او پادشاهى صورت و معنى داشته بعقيدهء پارسيان پنجاه كتاب آسمانى بر وى بيامد و برخى كفته‌اند خود از روى علم و حكمت بنكاشت يكى همين جاويدان خرد ديكر روشنائى جان ديكر هداى فرهنك ديكر كانون منش ديكر نكويند شهان ديكر دل كشاى خردمندان و اين كتابها بس محترم و عزيز بودند چون اسكندر يونانى بر دارا غالب شد كنجهاى صورى و معنوى چندين سالهء ايران را كه كنوز حكمت بود به مصر و يونان حمل و نقل كرد و حكماى يونانى از حكمتهاى ايرانى بهره‌ياب شدند علوم در آنجا رونق يافت و از ايران برافتاد و همچنين در زمان عمر بن خطاب نيز پيروان او هرچه كتاب در ايران ديدند بسوزانيدند و علوم پسنديده كه چندين هزار سال در دولت پادشاهان ايران بدست آمده بود بكلّى از ميان برفت كويند بركى چند از كتاب هداى فرهنك بدست شيخ شهاب الدّين يحيى مشهور به شيخ اشراق و شيخ مقتول خواهرزادهء سهروردى افتاده بدان عمل مىكرد و كاهى علوم غريبه از وى بظهور مىرسيد كتاب جاودان خرد بسيار مطبوع انوشيروان افتاده بود اوراق او را در شكم آهوئى زرّين نهفته در قصر مداين به زير زمين پنهان داشت راى هندوستان كه معاصر انوشيروان و مردى حكمت دوست بوده از آن كتاب سراغى يافته ذوبان نام دانائى را به خدمت او فرستاده خدمات لايقه بجا آورد كاه رجوع پادشاه بوى كفت هر حاجتى دارى بخواه عرض كرد شنيده‌ام در ايوان مداين كنجى است از پادشاه عهد تمنّا كرده‌ام كه مرا ببروز آن رخصت دهد تا به حضرت آورم بعد از اذن با چند تن از كسان پادشاه به آن محل رفته زمين را شكافته آهوى زرّين را بنزد شاه آوردند پس از كشادن قفل در شكم آن ورقى چند سوده و اندك فرسوده پيدا شد ذوبان عرض كرد كه اين كتاب جاودان خرد هوشنك است و بيست ورق از آن نامه كه چهار صد ورق بود