تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١

جادى

بر وزن شادى در برهان بمعنى زعفران آورده

جاسونتن

بر وزن بازو شكن بلغت زند و پازند به معنى داشتن و دارندكى در برهان آورده

جاغر

بر وزن لاغر بمعنى چينه‌دان مرغان و آن را ژاغر نيز كويند و به عربى حوصله خوانند شمس فخرى در معيار جمالى كفته
دايم از چينهاى انعامش * پر شود مرغ آز را جاغر
من نيز وقتى كفته‌ام
شهباز همتش چو كشاند بال * عنقاى حشمتش چو كشايد پر كردون چو صعوه‌ايش كه در چنكل * كيتى چو دانه‌ايش كه در ژاغر
و چاغر بجيم فارسى است

جاف جاف

زنى را كويند كه بيك شوى آرام نكيرد و هر روز شوى نو كند سامانى معنى آن را جابجا دانسته شمس فخرى كفته
خاك بر سر شاعرى را كاشكى * بودمى سرشوى يا نه پاى باف تا مكر بودى كه هم برخوردمى * زين جهان بىثبات جاف‌جاف
و رشيدى كفته كه جاف جاف مغيّر چاپ چاپ است

جاكشو

با كاف و شين نقطه‌دار مضموم دانه و حبّه‌ايست از عدس بزرك‌تر و پوست آن سياه و روشن و شفاف و لغزنده و آن را در داروهاى چشم به كار برند و با سين نيز كفته‌اند و با شين و باى پارسى بهتر است كه چاكهاى چشم را چون بر آن بپاشند از چرك وريم پاك كند چنان كه فخرى كفته اى خاك دركهت را آثار چاكشو مؤلف كويد چاكسو لغت هندى است نه پارسى و بپارسى آن حبّه را چشميزك كويند و تشميرج معرب است و آن را چشمك و چشوم نيز كويند و به عربى حبّة السودا نامند

جاكونتن

بر وزن بازوشكن بلغة زند آورده است كه مقابلست با بردن

جال

بر وزن مال دام و تله كه به عربى فخ كويند و شبكه نيز خوانند و درخت اراك كه از چوب آن مسواك كنند نيز هر دو را به همين نام خوانند و ثانى را پيلو نيز كويند عبد الواسع جبلى كفته
اى ز انعامت كرفته طالب آمال مال * بر ره خصمت نهاده صاحب آجال جال
و جال را جالى نيز كويند و صاحب برهان جالى كه نام درخت اراك است جاكى خوانده و ضبط كرده مسعود سعد كفته
كهى ز رنج به پيچم كه از بلا به تپم * چو شير خسته به تير و چو مرغ بسته بجال

جالش

بر وزن مالش بكسر لام بمعنى مباشرت و حريص به جماع را جالشكر كويند و بمعنى خرامنده بناز و غمزه نيز آورده‌اند

جاله و ژاله

چند پوست كاو را كويند كه باد كنند و بر چوبى چند بندند و بر آب افكنده از رود و دجله عبور كنند و آن را كلك به فتحتين نيز كفته‌اند حكيم ديولى كفته
جز جاله فضل اى برادر * از بحر جهالتت كذر نيست

جاليز

بلام مكسور و ياء معروف كشت‌زار خربزه و هندوانه و خيار و امثال آن را كويند و در قديم پاليز مطلق باغ را كفتندى چنان كه فردوسى كفته
بپاليز بلبل بنالد همى * كل از نالهء او ببالد همى
و اكنون جاليز را پاليز كويند و فاليز معرب آنست شمس فخرى كفته
ز خصمش ار نبود ملك پاك نيست عجب * كه نيست از سر خر چارهء بهر پاليز

جام

پياله و آبكينه كه شيشه كويند و در پنجره‌هاى خانه روشنائى را به كار برند و نام ولايتى معروف از خراسان كه در عرض راه هرات واقعست و جام و سرجام و لنكريك ولايت است و از لنكر تا بند فريمان پنج فرسخ است و بند فريمان در هشت فرسنكى مشهد مقدس رضوى عليه السّلام است و شيخ احمد ملقّب بزنده پيل از مشايخ عظام آنجا بوده خواجه حافظ كفته
حافظ مريد جام جم است اى صبا برو * از بنده بندكى برسان شيخ جام را
و لقب طايفهء از حكام سند و كشمير بوده و آن طايفه خود را از اولاد جمشيد جم مىدانستند و جامى كه نامش عبد الرّحمن است اكر چه اصلش از محلهء دشت اصفهان بوده و پدرش بخراسان آمده و او در جام متولد شده و خود را نسبت بدانجا داده و كفته
مولدم جام ور شحهء قلمم * جرعهء جام شيخ اسلامى است لاجرم در ميان اهل سخن * به دو معنى تخلّصم جامى است
شيخ الاسلام لقب شيخ احمد جامى بوده و در قاموس كويد نام آن شهرزام بوده جام معرب است حموى و سمعانى نيز چنين كفته‌اند مؤلف كويد چون زا و سين در فارسى بيكديكر بدل مىكردند شايد بانى آن شهر سام نام بوده باشد

جاماسب

نام حكيمى ستاره شمر بوده و كويند ترجمهء اين نام به عربى مطابق نصر اللّه خواهد بود برادر كشتاسب شاه كه پدر اسفنديار است چون كشتاسب آيين زردشت پسنديد جاماسب و بشوتن و اسپنديار نيز به زردشت كرويده بكيش او درآمدند اسپنديار به تسخير بلاد و آيين زردشت و بناى آتشكده‌ها در ايران