تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠

تين

بر وزن چين به زبان زند و پازند بمعنى انجير است كه معروف است و در عربى نيز همين نام دارد

تينا

بر وزن بينا بكسر اول بلغة زند و پازند كل را كويند و به عربى طين خوانند تنيه بر وزن كينه آب دهن را كويند

تيو

با ياء مجهول بر وزن ديو بمعنى طاقت و توانائى كه تاب باشد و بمعنى يعنى هم آمده است كه به عربى اى كويند حكيم اسدى كفته
فتادند بر خاك بيهوش و تيو * همى داشتند از غم دل غريو نگه كرد از دور سالار نيو * كريزان و تازان و بيهوش و تيو

تيواز

بر وزن شيراز در برهان كفته بمعنى دسارت باشد و آن اكتساب از راه ناپسنديده و در فرهنكها نديده‌ام و اللّه اعلم

تيواى

بر وزن سيماى بمعنى تهوّر و بىپروائى نوشته است

تيور

بر وزن صبور كفته مرغى است شبيه بطاوس ماده كه به عربى شفنين خوانند

تيورك

بكسر اول و فتح راء بكاف زده بمعنى رشك و حسد و رضا نبودن بخوشى كس در برهان آورده در فرهنكها نديدم

تيوسول

بر وزن پير غول بمعنى شماتت و شاد شدن از غمناكى خلق كفته و هيچيك ازين لغات شاهد ندارد و در فرهنكها نيافتم نمىدانم صاحب برهان از كجا نقل كرده

تيهو

مرغى معروفست و مذكور شده است و در برهان كفته جائى را كويند در صحرا كه آب در آن جمع شود و به عربى غدير خوانند و الله اعلم

انجمن پنجم از فرهنك انجمن‌آرا در جيم ابجد با الف

[ نمايش جيم ابجد با الف ]

جا

معروف است كه بمعنى مكان است و آن را جاى باضافه ياء نيز كويند و بمجاز بمعنى محل و مرتبه است و كفته‌اند
هركه ننشيند بجاى خويشتن * افتد و بيند سزاى خويشتن
و جا داشتن بمعنى روا داشتن و بجاى تو يعنى با تو چنان كه خاقانى كفته
چه كرده‌ام بجاى تو كه نيستم سزاى تو * نه از هواى دلبران برى شدم براى تو

جاپوز

با باى پارسى مضموم نام شهريست نزارى قهستانى كفته
با خرج تو برنيايد ار خود * اقطاع تو كندر است و جاپوز

جاتاغ

كليچه خيمه باشد كه بادريسه كويند سوزنى كفته
اى خيمه تو بر ز بهشت برين به قدر * جاتاغ خيمهء تو سزد از سپهر بدر

جاتن

با تاء فوقانى بنون زده بلغت زند و پازند نامى است از نامهاى پاك حضرت بارى تعالى

جاجرم

بفتح جيم ثانى براء زده و سكون ميم نام ولايتى است از خراسان قصبه‌ايست معمور و آباد قلعهء بزرك دارد كه در وسط واقعست و اطراف آن بساتين و مزارع دارد و چهار صد خانوار در آن سكونت دارند و آن در اصل جاى كرم بوده جاجرم معرب است و آن در ميانهء نيشابور و جوين و جرجان واقع شده و بعضى قراى آن مشرف است بر جبل آزادوار كه قصبهء جوين است و آزادوار نام نوائى نيز مىباشد و از آنجا بوده بدر الدّين شاعر جاجرمى و جمعى معارف ديكر و اصل در اين نام جاى كرم بوده

جاج‌رود

نام رودى است مشهور از دو سه فرسنكى شهر طهران مىكذرد و اصل در آن جايه رود بوده و جايه نام قريه‌ايست كه آن رود از پيش آن مىكذرد و بمنزلهء منبع آن رود است چنان كه رود جيحون را بمناسبت اينكه آموبلدى بوده در حوالى آن رود آمو كويند و جاج‌رود معرب جايه رود است

جاخسوك

بخاء موقوف و ضم سين مهمله داس را كويند كه بدان غله درو كنند شيخ شهيد كفته بردار جاخسوك برو مىدرو حشيش حكيم ترترى كفته
بجاخسوك بزه كشت‌زار طاعت خويش * بدست نفس درو كرده‌ام هزاران آه

جادنكو

بفتح دال و ضمّ كاف فارسى بر وزن بالنكو كسى را كويند كه هرچه پارسيان زردشتى نذر و نياز آتش خانهء و هيريدان و مؤبدان كرده باشند كرفته بايشان رسانند از برهان نقل شده

جادو

ساحر باشد و جادوئى ساحرى و سحر كردن و عوام سحر را جادوئى دانند و ساحر را جادوكر خوانند و اين غلط است چيزهاى غريب را كه خلاف عادت طبع است جادوئى و سحر كويند و آن را سحر حلال خوانده‌اند اديب صابر ترمدى در مدح سيّد شرق سيد على بن جعفر قدامه موسوى كفته
جادوئى از شرع جدّت باطل و ناچيز كشت * چون روا دارى كه كلكت پيشه سازد جادوئى از نهيب دست و شرم جود و بيم بذل تست * ابر متوارى و كان محجوب و دريا منزوى
مولوى معنوى كفته
اى به بسته خواب جان از جادوئى * بىوفا يارا كه در عالم توئى
و جادو سخن كنايه از شاعر فصيح و بليغ است