عرض و هشتاد و دو كز طول و شست و پنج كز ارتفاع داشت بساخت و طاق كسرى نام آن است هنوز آثار آن باقيست و در كتب قديمه آن را كتسفون نكاشتهاند و به زبان انكليسى طسفن كويند و طيسفون معرب آنست حكيم فردوسى كفته
از آنجا بيامد سوى تيسفون * زمين شد ز لشكركه بيستون
وزان شهر سوى مداين كشيد * كه آنجا بدى كنجها را كليد
و آن شهرها كه بر كنار دجله يا نزديكى دريا بساحل واقع شده اعراب عراق خواند اكرچه معانى عراق بسيار است معنى قرب و انسب اين است كه عجم سواحل را ايراهستان كويند چنان كه كورهء اردشير از ملك فارس را ايراهستان مىناميدهاند زيرا كه بر ساحل درياى عمّان واقعست و عرب ايراه را ايراف كرده پس عراق خواندند و در معجم البلدان آورده كه اصمعى كفته كه عراق معرب ايرانشهر است و اللّه اعلم
تيغ
بر وزن ميغ شمشير و استرهء حجام و سرتراش و بلندى كوه و هر چيز راست و آن را ستيغ نيز كويند حكيم خاقانى كفته شعر
آن به كه زبان بتيغ ماند * مردى كند و سخن براند
و بمعنى بلندى كوه و تيزى سر كوه فردوسى كفته
مرا كفت بنكر كه بر تيغ كيست * چه رفتى مپرسش كه از بهر چيست
امير خسرو كفته
چو آهوى چين شد و كشتن ستوه * شكم بر دو بنهاد بر تيغ كوه
شكم ناكهان كشتش از تيغ چاك * پر از نافه مشك شد ناف خاك
ديكر بمعنى فروغ و تاب و روشنى آفتاب و تابش آتش و امثال آن مولوى كفته
تيغ برآور هله اى آفتاب * نورده اين كوشهء ويرانه را
و تيغ زدن بمعنى طلوع كردن ماه و آفتاب و كوكب چنان كه كسائى مروزى كفته
دستى از پرده برون آمد چون عاج سپيد * كفتى از ميغ همى تيغ زند زهره و ماه
كف دستى به مثل چون شكم قاقم نرم * چون دم قاقم كرده سرانكشت سياه
تيف
بكسر اول نام روز سيزدهم باشد از ماههاى ملكى و برهان كفته به زبان كيلانى خس و خاشاك را كويند و اللّه اعلم
تيفكنج
نام نوائى است از موسيقى چنان كه منوچهرى كفته كه نواى تيف كنج و كه نواى كنج كاو
تيكوز
بر وزن ديروز بمعنى كشك و قروت است كه آن را بپارسى پينو نيز كويند حكيم سوزنى سوزنى كفته
بكنى و بخسم خورند و مست كردند و خراب * زاب تتماجى كه باشد سرد و بىتيكوز و سير
تيل
بر وزن فيل بمعنى نقطه است و خال را نيز كويند
تيلا
با اول مكسور و ياء معروف چنبر رسنتابى را كويند
تيليك
به كسر اول جامه پيش باز آستين كوتاه در ترلك و ترليك كذشت
تيم
بر وزن ميم بمعنى كاروانسراى بزرك است و حجره و خانه را نيز كويند خواجه عميد عطاى بن يعقوب رازى كفته
مست و بى خود درآمد از در تيم * كرده بيجاده جاى درّ يتيم
زير خط زبرجدش ميمى * زير زلف معنبرش صد جيم
زير آن جيم طوبى و فردوس * زير آن ميم كوثر و تسنيم
پشتم از جيم او چو جيم دوتا * بر من از ميم آن جهان چون ميم
شيخ اوحدى كفته
تو نترسى كه باغ سازى و تيم * خرج آن جمله از خراج يتيم
شيخ عطار كفته
اى كلام تو رشك درّ يتيم * وى عطاى توديه و خانه و تيم
تيما
بر وزن سيما دشت و بيابان را كويند
تيمار
با اول مكسور بر وزن بمعنى غمخوارى و عنايت و محافظت بيمار يا كسى كه به بلّيتى كرفتار شده باشد حكيم سنائى كفته
از جود تو و عدل تو غزنى چو بهشت است * زيرا كه درو هست نه بيمار و نه تيمار
فرخى كفته
شب تارى همهكس خواب يابد * من از تيمار او تا روز بيدار
و هركس از جانب دولت متوجه اطفال يتيم و بيكس و اعانت مردمان عاجز باشد آن را تيمارى كويند يا تيمارخوار
تيماس
بر وزن ريواس بيشه و نيستان و جنكل را كويند ابو العباس مروزى كفته
نهاد روى به حضرت چنان كه روبهء پير * به تيم و انكران آيد از در تيماس
تيماو
به سكون واو بمعنى بلادت باشد و آن تعطيل قوّت نفس ناطقه است بىآنكه تقصيرى در خلقت آن شده باشد در برهان آمده در فرهنكها نيافتم
تيمسار
بر وزن پيشكار در پارسى كلمهايست براى تعظيم كه به عربى آن را حضرت خوانند و آن را تيمشار نيز كويند
تيمناك
با نون بالف كشيده و بكاف زده بمعنى مواسات باشد كه معاونت ياران و مستحقين كردن است
تيموك
با اول بثانى رسيده و ثالث بواو كشيده و بكاف زده بمعنى عبوس يعنى ترشروئى كردن و اظهار كراهت كردن از كسى