مصحف و مبدّل دوئيست است نه بمعنى سيصد زيرا كه سيصد الى نهصد به ترتيب متداول و متعارف است و دال و تا تبديل مىيابند هم در پارسى و هم در تركى و اينكه تيرست خواندهاند را و واو مصحف شده و تويست بمعنى دويست بوده است و مشتبه شده درازى و پهناش دويست كام باشد سيصد نباشد شعر صاحب فرهنك منظومه معتبر و معروف نمىباشد شايد كفته هست تير است نام دو صد را در كتب معتبره لغات فرس هنوز اين لغت را به اين معنى نيافتهام و اللّه اعلم
تيربند
با باى ابجد كمريست كه شاطران و پيكان رونده بر ميان خود بر بالاى قنطوره مىبستهاند و آن رشته چند مىبوده از پشم شتر بدرازى سه چهار كز كه بر يك سر آن چند زه كير بسته باشند و زنكها بر زير آن بياويزند كاتبى ترشيزى كفته
بر تيربند پيك تو خورشيد فى المثل * زنكى است صد هزار زبانه در او ز زنك
تيرتخش
بفتح تاء قرشت و سكون خاء و شين نقطهدار تير هوائى آتشبازى شبهاى عيد و عروسى را كويند
تيرچرخ
چيزى باشد مانند تير هوائى كه از آهن سازند و درون آن پر از باروت كرده آتش زنند و رها كنند و آن بر هركه خورد از اسب و سوار و پياده هلاك كند چنان كه انورى در صفت آسمان كفته
نه تير چرخ رسد بر سرش نه كشكنجير * نه منجنيق و نه سامان بر شدن بوهق
و بعضى كفتهاند چرخ كمان سخت و تير چرخ تيرى كه از آن كمان اندازند و معانى چرخ در جيم پارسى با شواهد خواهد آمد
تيرك
با اول مكسور و ياء معروف وجع را كويند كه مانند سوزن و جوال دوزخلنده باشد يوسفى طبيب كفته
چون سنك درون كرده كردد مدرك * از درد زند كرده چو تيرك ناوك
در كردهء كس چو باد كردد بدرك * نافع باشد كمار و اسپوس و نمك
تيركان
روز تير كه پارسيان عيد و جشن كنند و آن سيزدهم روز است از تير ماه كه نامش تير است و كويند روزيست كه آرش تير انداخت و مصالحهء ايران و توران بسته شد و مردم از زحمات جنك رستند و كاف تيركان مانند كاف مهركان پارسى است و آن نيز در جاى خود بيايد
تيركى
بر وزن خيركى بمعنى تاريكى و سياهيست
تيرم
بر وزن بىغم بانوى بزرك حرم شاه را كويند چنان كه كفتهاند
اندرين عهد از بزركى كشور خوارزم را * ستر عالى مهد اعظم تيركان تيرم توئى
تيره
تاريك و سياهفام و آب كلاندود
تيريز
با ثانى مجهول بر وزن بىچيز شاخ جامه را كويند حكيم سوزنى كفته
هر روز بنو جامهء شادى و طرب پوش * تا جامهء غم را به درد جامهء تيريز
ديكر بال جانوران را كويند امير معزى كويد
مكر كه كبكان اندر ضيافت نوروز * بريدهاند سر زاغ بر سر كهسار
كه بستهاند همه پر زاغ بر تيريز * كه كردهاند همه خون زاغ بر منقار
و شاخ جامه را در عرف اين زمان چاپوق كويند منوچهرى دامغانى كفته
كبك چون طالب علمست و درين نيست شكى * مسئله خواند تا بكذرد از شب سه يكى
بسته زير كلو از غاليه تحت الحنكى * ساخته پايكها را ز لكاموز ككى
پيرهن دارد زين طالب علمانه يكى * در دو تيريز سترده قلم كرده سياه
معرب آن تحريض
تيز
بكسر اول و سكون ثانى نقيض كند است
تيزنا
با ثانى مجهول و نون بالف كشيده جاى تندى شمشير و امثال آنچه نا بمعنى محلّ است مانند تنكنا و در ازنا و فراخنا و پهنا نيز پهننا بوده يك نون را بقاعده خود حذف كردهاند جمال الدّين عبد الرزاق اصفهانى كفته
ز وصف تيغ توزان قاصرم كه انديشه * بريده كشت چو بر تيزناش كرد كذر
تيزوير
بر وزن شيركير بمعنى تيزهوش است و وير بمعنى عقل و دانش است و در دبير با شواهد نكاشته خواهد شد
تيسفون
نام شهرى عظيم از شهرهاى قديم ايران و از بناهاى تهمورس ديوبند بوده و جمشيد جم را آبادى آن افزوده چون در كنار دجله واقع شده بود جمشيد بر آن دجله از سنك و آجر پلى مستين بربسته چون اسكندر رومى كريك بر ايران مسلّط شد از غايت رشك نخواست آثارى چنين عظيم از ملوك ايران برقرار باشد به خرابى آن حكم كرد بعد از اسكندر اردشير بابكان نتوانست مانند اول پلى بر دجله بندد از زنجير جرى بر دجله ببست و مداين را دار الملك ساخت نوشيروان در زمان خود ايوانى از كچ و آجر بنياد كرد نخست فضاى صحن آن سراى صد و پنجاه كز در صد و پنجاه كز در آنجا صفهء كه چهل و دو كز