تيخ
هر چيز سر تيز را كويند
تيداك
در برهان كفته بمعنى يهود است و تيداكى يهودى را كويند در فرهنكها نديدهام
تير
بكسر اول معانى بسيار دارد تير كمان و كلولهء توب و تفنك و هر چوب راست چون تير بام خانه كه آن را شاهتير كويند و تير كشتى كه بادبان از آن بياويزند و تير عصارى و تيرى كه قناديان شيره بقوام آمده بدان زنند و چوبى كه بدان نان پهن كنند و تير تتماج كويند و چوبى كه هر دو پلهء ترازو از آن آويخته باشند و امثال آن و آنچه از امثال خود بهتر و بركزيدهتر باشد چنان كه اين تيرش است يعنى بركزيدهء آنها است ديكر بمعنى نصيب و حصّه و ستاره عطارد و تاريك و تيره حكيم سوزنى كفته
زشت زلف كمان ابروان و تيرقدان * نماند بهره و حظ و نصيب و تير مرا
چو تير محترمم ز افتاب تاثيرى * فتاده كار چو با آفتاب و تير مرا
تحير است چو از ديدن ستاره بروز * ز ديدن قمر اندر شبان تير مرا
و تير ديكر بمعنى صاعقه ليكن به اين معنى بباى تازى كذشت و ماه چهارم از سال شمسى و روز سيزدهم از هر ماه شمسى و فرشتهايست كه بر ستوران موكل و تدبير امور روز تير و ماه تير به دو متعلق است و روز تير از ماه تير پارسيان جشن كنند چه مقرر كردهاند كه چون نام روز با نام ماه موافق افتد آنروز را ميمون شمرند و عبد كنند و بجهة آنكه در وقت مصالحهء منوچهر و افراسياب قرار شد كه يك تير پرتاب حد وسن ايران با توران فاصله داشته باشد و به تير آرش كه كويند از مازندران بمرو رسيده مصالحه شد اين روز را تيركان كويند و عيد كيرند و مىشايد كه ماه تير و روز باشد به اين ملاحظه كفته باشند و ازين معانى كه مذكور شد هريك كه خفائى دارد شواهد آن مذكور و مرقوم مىشود فردوسى كفته
همهساله تير تو از ماه تير * بزركى و شاهى و تخت و سرير
چو لشكر جمع شد شه تيرشان كرد * براى تعبيه تدبيرشان كرد
سيف اسپرنكى كفته
دورنك و سركش و بيكار همچو قوسوقزح * غليظ و خشك و كرانخيز همچو تير خراس
ز موج معركه كشتى عمر آن بجهد * كه باشدش ز دعا و ثنات لنكر و تير
و نوعى از مار كه آن را تيرمار كويند و بمعنى تار حكيم فرخى كفته
پادشه اينچنين سزد كه دهند * پادشاهان بفضل او اقرار
مملكت را ملك چنين بايد * كه كند كار ملك راست چو تار
در تار نيز نوشتهام و بمعانى متعدده در فرهنك جهانكيرى آورده كه در شواهد آن تامّل است و اغلب را مؤيّد و شاهد نيست و شواهد چند من پيدا كردهام و بىترتيب نوشته و مىنويسم حكيم سنائى در مدح خواجه عثمان مختارى كفته
نشود بيش دو خورشيد دو مه تارى تير * كه بر دلمعهء از خاطر مختارى تير
آنكه پيش قلم همچو سنانش كه زخم * از پى فايده چون تير ميان بندد تير
آنكه در چشم خردمندى و در كوش يقين * بيش از اندازهء صدقش بكمان آيد تير
كر بزر وصف كند بركرزان را پس از ان * برك زرّين شود از دولت او در مه و تير
حكيم عنصرى كفته
اكر به تير مه از جامه بيش بايد تير * چرا برهنه شود كلستان چو آيد تير
حكيم لامعى كركانى كفته
برك فرو هشت شاخ و كشت هوا تير * وامد در بوستان و صحرا تغيير
آب نه چونان كه خوردهء تو بخرداد * باد نه چونان كه ديدهء بمه تير
بمعنى تير تفنك حكيم ازرقى كفته
ز شر برجى قضا را چرخ دارى * ملك را ديد در ميدان برابر
ز آتش چرخ را پر كرد و بشتافت * كز آتش بيند او پاداش و كيفر
بزد بر بارهء بركستوان دار * خدنكى راسترو بر كستوان در
ز زخم تير تا پاى خداوند * بدستى مانده بد يا نيز كمتر
تيرازه
بر وزن شيرازه بمعنى قوسقزح نوشتهاند و در قوسوقزح چندين لغت مختلف ديده شده
تيراست
با اول مكسور و ياء معروف مفتوح و سين ساكن و تاء فوقانى در فرهنك كفته به زبان پهلوى عدد سيصد را كويند صاحب فرهنك منظومه كفته
تهم باشد بزرك و توف صدا * هست تير است اسم سيصد را
حكيم فردوسى كفته
برآورده يك سر ز سنك رخام * درازى و پهناش تير است كام
مؤلف كويد از يكصد تا نهصد ترتيب اعداد مشهور است سيصد را سيصد كويند اما در دويست جاى سخن است كه معنى دويست كه دو صد است چه معنى دارد بلى از دال و واو آن معنى دوئى فهميده مىشود چنان بخاطر مىرسد كه در هنكام حساب يكصد را صد اول كفته و صد دويم را كفته صد دوئى است و بتدريج صد دويم و دوئى را حذف كرده كفتهاند دوئيست يعنى صد دويم است چنان كه الآن هم مىكويند دويست يعنى دو صد تومان و صد سيّم را تير است نام كردهاند لزومى ندارد و معنى نيز ندارد مكر اينكه بكوئيم تير است