تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
قديم هشتصد سال عمر او را نوشته‌اند و اصل اسم او تهم‌مرز بوده يعنى پهلوان زمين چنان كه كيومرز يعنى بزرك زمين چه در پارسى ثاء مثلثه نبوده شيث و كيومرث و تهمورث و اغريرث معرب شده‌اند و بازاء يا سين بوده‌اند و زاء و سين در فارسى با يكديكر تبديل يابند چنان كه اياز و اياس و امثال آن و معنى تهم مذكور شد كه بمعنى فلك و دلير و شجاع است و معنى ديوبند آنكه بر نفس خود غالب و قاهر شده باشد و هواى نفس اسير و مقيّد او شده باشد و بعضى ديباوند كفته‌اند و به تمام اسلحه معنى كرده‌اند و اللّه اعلم

تهمينه

نام دختر پادشاه سمنكان بوده كه رستم او را جفت خود كرفته و سهراب پسر رستم ازو بوجود آمده چنان كه فردوسى كفته
چو تهمينه از كار رستم شنيد * جز او در جهان جفت خود كس نديد بياراست خود را چو خرم بهار * در آمد بدان خانهء زرنكار
وقتى به بتقريبى در قصيده اين بيت كفته شد
با تهمتن بدقرين تهمينه ليكن در مصاف * كى قرين تهمينه را با تهمتن كرد آسمان

تهو

بضمّ اول و ثانى بمعنى تفو است كه آب دهن انداختن باشد و بكسر مخفف تيهو است و آن مرغكى است معروف و كوشت آن بصفت لذّت موصوف و تيهوج معرب آنست و تهاهيج جمع عربى آنست

ته و بالا

يعنى زير و زبر كه تحت و فوق باشد و كنايه از حصول مرا دو امرد از يكديكر كه به عربى معاوضه و مبادله كويند و شيخ سعدى تصريح بلكه تفضيح كرده و كفته
دو منظور موافق روى درهم * چه خوش باشند همزانو و همدم رفيق حجره و كرمابه و كوى * بصحرا با هم و در خانه درهم مقدم در مؤخر برده تا ناف * ديكر بار اين مؤخّر آن مقدم

تهى

با اول و ثانى مكسور بمعنى خالى باشد كه ضدّ پر است چنان كه كفته‌اند
ساقى اكرم مىندهى مىميرم * ور جام مى از دست نهى مىميرم پيمانه هركه پر شود خواهد مرد * پيمانهء من چو شد تهى مىميرم
ديكرى كفته
اى از تو مرا كوش پر و ديده تهى * خوش آنكه ز كوش پاى در ديده نهى تو مردم ديدهء نه آويزه كوش * از كوش بديده آى كه در ديده تهى
در برهان كفته نام شهريست

تهيشه

بفتح اول و كسر ثانى در فرهنك و برهان آمده كه نام شهريست كه فريدون فرّخ در آن مىبوده و آن را تهميشه نيز مىكفته‌اند نزديك بوده به بيشهء نارون فقير كويد اين همان هميشه است كه نوشته شد وقتى در تركيب‌بندى كفته‌ام
زان باده پارينه يكى شيشه بياريد * زان قوت دل و قوت انديشه بياريد در آمل و در سارى كرنى مى سورى * از نور بخواهيد و ز تميّشه بياريد
و آن در تبرستان معروف است و بيشه را نيز به تبديل ميشه كويند چنان كه در تبريز محلّه‌ايست بزرك مشهور بباغ ميشه و اصل در آن باغ و بيشه بود و بكلانتر آنجا كه مردى بزركوار است نوشته‌ام
از قلّه قلّه كاخ و باغت * سرمايهء افتخار تبريز آباد ز تست باغ ميشه * در فصل دى و بهار تبريز

تهىكاه

ما بين شكم و پهلوى آدمى را كويند

نمايش بيست و يكم در تاى قرشت با ياء

تى

بكسر اول مخفف تهى است كه هاء آن حذف شده مولوى معنوى كفته
آن يكى مرديست قوتش جمله درد * وين ديكر مردى ميان تى جمله كرد

تيان

بر وزن ميان بمعنى ديك سركشاده بزرك كه در آن حلوا و غيره پزند و ديك كرمابهء حمام را نيز كفته‌اند مولوى كفته
عشق چو مغز است و جهان جمله پوست * عشق چو حلواست جهان چون تيان
و ديك كوچك را تيانچه كويند

تيب

بكسر و ياء مجهول متابع و مرادف شيب كه بمعنى شيفته و و مدهوش است استاد دقيقى كفته
نبوده مرا هيچ با تو عتيب * مرا بىكنه كردهء شيب و تيب
و علىحدّه مستعمل نشود و در شين بيايد و اينكه صاحب برهان كفته بمعنى سيب است كه عرب تفاح كويند خطاست شيب را سيب خوانده‌اند و تفاح دانسته‌اند

تيبا

بر وزن زيبا به زبان زند و پازند در برهان بمعنى آهو آورده و در فرهنكها نديدم

تىتى

با هر دو تاى فوقانى مكسور و هر دو ياى معروف بمعنى چيزهائى است كه بصوت مرغ و ديكر جانوران از خمير سازند و براى تسلّى اطفال بطفلان دهند ديكر كلمه‌ايست كه مرغان را بدان طلبند

تيج

بر وزن هيج نخ ابريشم و تير و كمان را نيز كويند و پنبه را كويند كه بدست آن را از هم بكشايند و بمعنى پنبه‌ريزها كه هنكام حلاجى بر ريش حلاج چسبد نيز آمده