تير كشند برنك زرد است و به قوت مانند ابريشم كه به آسانى پاره نكردد عبد الواسع جبلى در نفرين كفته
چون كمان با پشتكوژ و زرد رخساره چو توز * تافته تن چون زه و چون تير بكشاده دهان
فرخى كفته كمانش غاليه توز و كمند مشكينبند شيخ ابو سعيد ابو الخير كفته
پى در كاو است و كاو در كهسار است * بز در كمر است و توز در بلغار است
باقى اين رباعى در پى نكاشته شده
توزى
منسوب بتوز و بافتهء كه از جنس كتان در آنجا مىبافتهاند و مىپوشيدهاند چنان كه از بيت حكيم سنائى مستفاد مىكردد كه كفته
بندبندم همه بكشاد چو توزى از ماه * تا تو بر تارك خورشيد به بستى قصبى
مختارى كفته
در آفتاب امن تو اكنون بكازرون * توزى رفو كنند بتاثير ماهتاب
فرخى كفته
اى دل اندر عشق تو * چون توزى اندر ماهتاب
انورى كفته
قاقم و قند ز بسرما پنج و شش * توزى و كتان بكرما هفت و هشت
توس
بضم اول نام پسر نودر بوده كه در دربار شاهنشاه ايران كاوس و كيقباد و كيخسرو اسپهبدى داشته چنان كه فردوسى كفته
پياده از انم فرستاده توس * كه تا اسب بستانم از اشكبوس
دوى مردى سركش و تندخو بوده و بخشونت طبع مشهور چنان كه وقتى كيكاوس با رستم تغيّرى كرده بطوس كفته كه رستم را بر دار كن او نيز بىعذر دست رستم را كرفته كه بيرون برد و حيا ننموده ديكر آنكه هنكام مأموريت بتوران بسفارش كيخسرو بايستى از راه كلات جرم نرود زيرا كه فرود برادر كيخسرو كه از دختر پيران ويسه بود در آنجا منزل داشت مبادا مايهء فتنه و فسادى كردد و معهذا از آن راه رفته و فسادى در ميان انداخته تا كار به جائى رسيد كه جنكى بزرك واقع شد و فرود كشته كرديده و اين معنى سبب خشم شاه بر طوس شده چنان كه فردوسى در اين باب از قول كيخسرو كفته
نژاد منوچهر و ريشسفيد * ترا داد بر زندكانى اميد
اكر نه بفرمود مى تا سرت * بدانديش كردى جدا از برت
و كويند شهر توس خراسان از ابنيهء اوست و اهالى توس را معاندين بكاو نسبت مىدادهاند و وقتى چند تن از نويسندكان نظام الملك وزير چند صوف را به كمان اينكه خواجه نخواهد ديد از ميان بردند خواجه يكى از آنان را مخاطب كرده اين رباعى كفت
از سربنه اين نخوت كاووسى را * بكذار بجبرئيل طاووسى را
اكنون همه صوفهاء طرسوسى را * بازآر و ديكر كاو مخوان طوسى را
توسك
بضم اول بمعنى قناعت و ترك حرص است
توسن
بفتح اول و سيم در جهانكيرى و برهان آوردهاند و بمعنى اسب و استر سركش معروف است و رشيدى كفته بضم اول است و نوشته كه در مناظر الانشا چنين است هم صاحب جواهر الحروف آورده كه بضمّ اول و واو مجهول و شين معجمه توسن يعنى سركش و پرقوت توشن بوده چه توش بمعنى قوّت است و شايد بكثرت استعمال مهمله شده در هر صورت توسن در مردم سركش نيز استعمال مىشود چنان كه رابعه بنت كعب قزدارى نيز كفته است
توسنى كردم ندانستم همى * كز كشيدن سختتر كردد كمند
توش
با اول مضموم و واو مجهول بمعنى تاب و طاقت فردوسى كويد
چو بكست زنجير بىتوش كشت * بيفتاد از آن درد و بيهوش كشت
مختارى كفته
ز تنك عيشى بىتابوتوش كشته چو مور * ز ناتوانى بىدست و پاى كشته چو مار
و ديكر بمعنى تن و توش و قوت و فربهى آمده حكيم اسدى كفته
به دو كفت ملاح مفزاى كار * كه اينجا بود كركدن بيشمار
به بالاى كاوى پر از خشم و جوش * يكى جانور مه ز پيلان بتوش
و بمعنى خورشى به قدر حاجت و ضرورت كه بتازى قوت خوانند و بپارسى توشه يعنى طعام مسافران و روندكان فردوسى از قول بيژن كه در چاه بوده به منيژه از رستم خبر مىدهد
تو بشناس كان مرد كوهر فروش * كه خاليكرش مر ترا داد توش
حكيم فردوسى كفته
هران مى كه خوردى به تو هوش كشت * روان خردمند را توش كشت
و توشه بمعنى قوت لازمهء سفر و افادهء معنى ذخيره خير نيز مىكند چنان كه در نصايح از فرزانكان پارس اين عبارت مشهور است كه كفتهاند به نيكى كرد با نيكان
توشك
با اول مضموم و واو بمعنى بر خوابه است و آن چيزيست نرم كه در زير برافكنند و بر آن خوابند و درين لغت بعضى سهو كردهاند و بمعنى بزجوان نوشتهاند و اين لفظ مصحف شده و بزجوان به اين معنى در پارسى نيامده و در تحفة الاحباب كفته بز خوابه توشك را كويند و در برهان كويد در مؤيد الفضلا بمعنى كربه نوشتهاند كه به عربى سنّور كويند مؤلف كويد به شك را كه كربه باشد بتركى سهوا تشك دانستهاند و برخوابه را بزجوانه يا برخوانه