كه ضدّ طاق باشد و بجاى دال ابجد راى قرشت هم آمده
توده
بر وزن سوده بمعنى پشته و تل و خرمن غله و امثال آن و ريك بسيار كه بر بالاى هم ريزند سعدى راست يكى غله مرداد مه توده كرد
تور
بر وزن شور نام پسر بزركتر فريدون است كه سلم نيز از مادر او بوده و برادر ديكر ايشان كه ايرج باشد از زن ديكر بوده و ولايتى كه فريدون بتور داد و بنام او توران موسوم شد و آنكه بايرج داد ايران فردوسى كويد
ز شهرى بداد آمد ستيم دور * ز ايران از آنسوى زانسوى تور
شيخ سعدى كفته
بكفت اى خداوند ايران و تور * كه چشم بد از روزكار تو دور
فردوسى در قضيهء برزو كفته
تو كاهى نبيره كشى كاه پور * بهانه ترا جنك ايران و تور
و توران غير تركستان بوده در قديم الايّام آن ولايت را پارسيان دهستان و ايران را شهر مىخواندهاند چون بتور داده شد توران خواندند يعنى مال تور و توران محدود بوده از سوى جنوب به تخارستان و جبال جترال و از سوى شمال ببلاد خوارزم و دشت قبچاق و از جانب مغرب بديار جرجان و خراسان و از مشرق بارض تركستان و مغولستان چون اعراب بر آن ولايت مستولى شدند به ماوراءالنهر موسوم شد و محتوى است بر اقليم چهارم و پنجم و كوهستان آن ولايت بيشتر از بيابان است قوم اوزبك و افغان و تراكمه در آن ساكنند اوزكند از شهرهاى آنجاست و تور ديكر بمعنى پهلوان و كرد و دلير بود حكيم قطران كفته
هيچ تورى را نفرمايد فلك پيكار تو * ور بفرمايد به خاك اندر شود مستور تور
و بمعنى اسب توسن و نارام در پارس بسيار استعمال كردهاند و اينكه در جهانكيرى بمعنى جستجو آورده و توريدن را مصدر آن كرفته ظنّ غالب است كه يوزيدن را به تصحيف خوانده باشد چه يوزيدن بمعنى جستجو كردن آمده و آخر الامر تور و سلم بعد از كشتن ايرج بدست منوچهر كشته شدند و سر آن دو برادر را به شهر سارويهء مازندران كه بسارى معروف است آورده در پهلوى سر ايرج دفن كردند و بر سر هريك كنبدى برآوردند كه هنوز بسه كنبدان مشهور است و تور ديكر نام پسر جمشيد جم است كه در سيستان از دختر كورنك شاه بهم رسيد و او جدب زرك زال و رستم است و پسرش شيداسب نام داشته و او پدر تورك است و نسب ايشان در كرشاسبنامهء اسدى و بعضى تواريخ مسطور است
تورانچه
نام شهرى بوده از بلاد تبرستان و او را بتعريف تورانچه مىكفتهاند يعنى توران كوچك و در معجم البلدان ترنجه نوشته
تورانه
بمعنى معشوق نوشتهاند پوربهاى جامى كفته شعر
روزى ننهاد ايزد در عمر چنين چيزى * معشوقه وامق را تورانه رامين را
تورك
بر وزن بزرك نام پسرزادهء جمشيد جم است كه پدرش شيدسب نام داشته چنان كه حكيم اسدى طوسى در كرشاسبنامه كفته
بر اين كشت اختر چو چندى براند * ز كيتى بشد تور و شيداسب ماند
يكى پورش آمد ز تخمه بزرك * برسم نياكرد نامش تورك
فروماند كابل شه آشفته بخت * ز شيدسب كين كش بترسيد سخت
كرفت از پسش پادشاهى تورك * سرافراز شد بر شهان بزرك
و تورك پدر شم و شم پدر اترد و او پدر كرشاسب جدّ نريمان و او پدر سام و سام پدر زال زال پدر رستم بوده و در فرهنك نوشته كه تورك پر پهن يعنى خرفه را كويند و عسجدى كفته
اكرچه چنار است بركش بزرك * نباشد در آن نفع برك تورك
معلوم مىشود كه كرشاسبنامه حكيم اسدى طوسى را نديدهاند و آن نامهء معتبرى است قريب ده هزار بيت و او اوستاد فردوسى بوده و نسبش بشهزادهكان عجم مىرسيده و بسى نيكو شاعريست در صنعت سوآل و جواب قصايد غرّا دارد
توره
با اول مضموم شغال را كويند چنان كه قطران كفته
تنها من و يك شهر پر از خصم و تو با من * شيرى و يكى دشت پر از روبه و توره
و در تركى روش و قاعده و طرز را كويند و خانزادكان خوارزم و اوزبك را كه بمقام خانى نرسيدهاند توره خوانند و توره بمنزلهء ميرزائى است كه بر اولاد امير تيمور اطلاق كردهاند و در برهان كفته تور كياهى است ترشمزه كه در آش كنند و در فرهنكها نيافتم و تو را تورج نيز كفتهاند
تورنك
همان تذرو است كه او را تيرنك نيز كويند و خروس دشتى خوانند و كذشت
توز
بر وزن سوز نام شهرى بوده در خوزستان و اهواز و بافته كه در آنجا مىبافتهاند توزى كويند و منسوب به آنجا دارند و پوست درختى است كه بر كمان و كلوى تير و جناغ زين براى استحكام آنها كشند امير خسرو دهلوى كفته
تير بالاش چون كمان شد كوز * بر كمان كهن برآمد توز
و بمعنى كشيدن و اندوختن كه سابقا اشاره شد نيز آمده چنان كه فردوسى كفته
اكر شاه بايد همى جنك توز * چرا داد بايد به من نيمروز
و توز را كه كفته شد پوست درختى است و بر كمان و تلوى