بمعنى قبول كردن و راضى شدن است مانند تن دردادن بخلاف تن زدن كه از كارى تفره زدن است و خاموش شدن
تنها
معروف است يعنى مفرد بودن و جمع تنها كه اجسام باشد نيز آمده محمد شيرين مغربى كفته
اى بلبل جان چو نى اندر قفس تنها * تا چند درين تنها مانى تو تن تنها
ملّا على نورى حكيم نيز كفته
ز تنها كر كسى تنها نشيند * نشيند با خدا هرجا نشيند
ز خود تنها نشين نورى كه سهل است * ز تنها كر تنى تنها نشيند
تنى
بر وزن غنى منسوب بتن چنان كه در تنانى كذشت يعنى جسمانى
تنيان
يعنى جسمانيّات و اولادى كه از يك پدر و يك مادر باشند
تنيدن و تنيده
به وزن رميدن و رميده بمعنى خاموش و خاموش كرديده و بمعنى فريب دادن نيز كفتهاند
تنيزه
بر وزن منيزه بمعنى طرف دامن و تنيزه كوه يعنى دامن كوه و تنيزه دشت يعنى دامن دشت شيخ نظامى كفته
شاه بهرام زين قرار نكشت * سوى شهر آمد از تنيزهء دشت
نمايش نوزدهم در تاى قرشت با واو
تو
بفتح اول و سكون ثانى بمعنى تاب و از تافتن مشتق است حكيم سوزنى كفته
منكر شو ار توانى نار سعير را * تا اندرو بحشر بسوزى و برتويى
درين بيت برنوى نيز توان خواند نويدن بمعنى ناله كردن است يعنى بنالى و بلرزى و با اول مضموم تو برتوى باشد كه آن را تاه و لا ؟ ؟ ؟
نيز كويند مولوى كفته
رحمت صد تو بران بلقيس باد * كه خدايش عقل صد مَرده بداد
تواره
بر وزن سواره خانه و ديوارى كه از علف و نى سازند ناصرخسرو كفته
ببايد رفت آخر چند باشى * چو متوارى درين خانه تواره
تواسى
بفتح اول كليم و فرش منقش را كويند عبد القادر نائينى كفته
فكند است فراش باد بهارى * تواسى الوان ابركوه و كردر
توان
بر وزن جوان بالضم بمعنى توانائى معروف است يعنى قدرت و دولت كه صاحب توان را توانكر كويند شيخ سعدى كفته
توانكرى نه بمال است پيش اهل كمال * كه مال تا لب كور است و بعد از آن اعمال
و بتركى توانكر و صاحب دولت را باى كويند و توانكر فرپاك در كتب پارسيان قديم ترجمهء لفظ غنّى مطلق آمده است و توان در فرهنك بمعنى ابر نيز آمده چنان كه خسرو كفته
ز سيلى كه بر كوه ريزد توان * شود بر سر كوه كشتى روان
عميد كويد
ز روى بحر معلق توان شده پيدا * چو پشت ماهى سيم از ميانهء جيحون
توانچه
بر وزن و معنى طپانچه كه به عربى لطمه كويند
توانكن
بنون موقوف و كاف مضموم بمعنى آدمى با نيروى توانا به كار كه هرچه بخواهد كند تواند و بر آن قادر باشد و ترجمهء فاعل مختاره است بپارسى زيرا كه توانا بمعنى قادر و ناتوان عاجز است
تواهه
بفتح اول در برهان قاطع بمعنى قليهء بادنجان و كوكو و كوشت پختهء نازك و كباب آورده در فرهنكها نيافتم همان تباهه است بايد كه تصحيف شده باشد
تواهى
بمعنى تباهى است كه ضايع و نابود شده باشد كذشته
توپا
بضمّ اول در برهان بمعنى سيب آورده و نوشته لغت زند است
تو بر تو
با واو مجهول بر وزن مو بر مو بمعنى لابرلا و تهبرته و پىدرپى باشد چنان كه كويند دو توى و دو لاى و يك لاى و چند خانه كه درون يكديكر ساخته باشند آن پسين را پستو كويند وقتى در تغزّلات كفتهام
اى هدايتكر خداجوئى تو دنياجو مباش * جانت چون پاك است و نيكو بددل و بدخو مباش
بر پراكن لعل و رمّانوار تابرتا منه * بر سر او ردّ رو عمان سار تو بر تو مباش
شيخ سعدى بمعنى درون كفته
جماعتى به همين آبچشم بيرونى * نظر كنند و نه بينند كاتشم در توست
بسحاق اطعمه كفته
در توى دهن كه دار ضرب است * دندان سكه زد بنام بغرا
فخر كركانى در ويس و رامين كفته
تنى دارم مثال موى باريك * جهان بر چشم من چون توى تاريك
و بمعنى جشن و عروسى كه صاحب جهانكيرى آورده تركى است نه پارسى و بطاى حطّى است نه قرشت در برهان كفته نام حلوائى است و هزار خانه كوسفند را نيز كويند و مردم سردرخود و بىادب را نيز نوشته
توبزه
بضم و واو مجهول و باء و زاء مفتوح بيخ و بن و ساق بوته خربزه را كويند
توبك
بالضم و واو معروف و ياء مفتوح و كاف عجمى كنجينه و مخزن و در ادات الفضلا بجاى باء تاء قرشت و در شرفنامه احمد منيرى نون آورده و ظن آنست كه پوتك باشد و باى پارسى در اول و تاى مفتوح و آن زرى را كويند كه در قديم رايج بوده عمارهء مروزى كفته
به ابر رحمت ماند هميشه دست امير * چكونه ابر