آمدم نقوش ديكر نيز در آنجا حجّارى و نقارى شده كه تفصيل آن درين مقام لازم نيست و در جام جم مسطور است عرفى كفته
از نقش و نكار دروديوار شكسته * آثار پديد است صناديد عجم را
تنكلوش و تنكلوشا
با اول مفتوح بثانى زده و كاف عجمى نام كتابى بوده كه لوشاى حكيم صورتها و نقشها و بدايع نقاشى كه خود اختراع كرده در آن جمع نموده و آن كتاب را قرينه ار تنك مانى مىدانستهاند حكيم خاقانى كفته
بنام قيصران سازم تصانيف * به از ارتنك چين و تنك لوشا
شيخ نظامى در صفت خورنق كفته
قطب آن پيكر جنوب و شمال * تنك لوشاى صد هزار خيال
و بعضى او را از اهل روم دانستهاند و چنان نيست اصحّ اينكه تنكلوش از اهل بابل و معاصر ضحّاك و بر ملّت صائبين و صاحب كتاب وجوه و حدود بوده است و در ناسخ التواريخ مرقوم شده
تنكنا
بضدّ فراخ ناجاى تنك و دره و ميان كوه و محل زحمت و رنج خواجه حافظ كفته
در تنكناى حيرتم از نخوت رقيب * يا رب مباد آنكه كدا معتبر شود
كنايه از قبر و لحد نيز كفتهاند
تنكو
نام پادشاه چين و ختا بوده خواجه عميد كفته
با حكم قديم تو چه كسرى و چه قيصر * در پيش قضاى تو چه خاقان و چه تنكو
در فرهنك رشيدى تصحيح تنكو به پيكو است كه نام پادشاهى از ملك ختن بوده
تنكه
بفتح تاء و كاف بها زده آن نام شهريست در كنار دريا و در تواريخ آمده كه كرشاسب حاكم آنجا را كشته و از خود حكمرانى در آنجا كذاشته و معرب آن طنجه است و آن از بلاد مغرب است و شهر مهديّه كه از بلاد مهدى فاطمى است در قيروان در دو سه منزلى قيروانست و طنجه در كنار بحر در شش منزلى مهديّه واقع است منوچهرى كفته
اندر شده چشم ما بخواب خوش * چشم حدثان بوادى طنجه
حكيم انورى كفته
بود بر در وكيلكى مجهول * چون وكيلان قاضى معزول
ناقبولى چو حاكم طنجه * حجّتى چند كهنه در پنجه
قطران در صفت تاثير شراب كفته
انده ده ساله را بطنجه رساند * شادى نور ابرى بيارد و عمّان
و به حركت تا و نون مقدارى از زر و سيم باشد باصطلاح هرجائى مانند خوارزم و غيره
تنكياب
چيزى كه بدشوارى بدست آيد و دير يافته شود و آن را ديرياب نيز كفتهاند و در تنك نكاشتم
تنند و تنندو و تننده
مرقوم شد كه بمعنى عنكبوت و جو ؟ ؟ ؟
باشد اغاجى كفته
ز باريكى و سستى هر دو پايم * تو كوئى بىشكى پاى تنندو است
تنوتاس
با فوقانى بالف كشيده و بسين بىنقطه زده در برهان كفته بمعنى صاحب علم و عمل است در فرهنكها نيافتم
تنودن
بمعنى كشيدن و تنيدن است چنان كه حكيم ناصرخسرو كفته
اكر نخواهى كائى بمحشر آلوده * ز جهل جان و ز بددل بيايدت پالود
ترا چكونه بسا و دهكر ز پاكى علم * كه جان و دلت جز از جهل و فعل بدنه تنود
تنودن به وزن شنودن و تنيدن بر وزن شنيدن هم صحيح است
تنور
بر وزن ضرور محل طبخ نان است و آن خم مانند است بنا بر اين حلقه را تنوره كفتهاند چنان كه شيخ نظامى كفته تنوره بزد كردش اندر سپاه و بمعنى نوعى از سلاح جنك نيز آوردهاند مانند جوشن اما غيبهاى تنوره درازتر از غيبهاى جوشن باشد شيخ نظامى كفته
تنوره ز تفسيدن آفتاب * بسوزندكى چون تنورى بتاب
ديكر پوستى را نامند كه قلندران مانند لنكى آن را بر ميان بندند و آن را برك نيز كويند ذوقى اردستانى كفته
تنورهء بميان بر سر تنوره صدا * سفيدمهره كرفت و ره قلندر زد
ديكر بمعنى كويست كه در جنب آسيا بسازند چون آب به تندى در آن بريزد پرههاى آسيا بكردش درآيد و كرد كشتن و چرخ زدن را نيز جهانكيرى آورده و اين لغت تنور در ميان عرب و عجم مشترك است اعراب مشدد كويند اتراك نيز استعمال كردهاند
تنوز و تنوزه
بمعنى چاك و شكاف خاقانى كفته
بر تن ز سرشك جامه عيدى * وز ماتم دوست دل به تنّوزه
خاقانى صبحخيز هر شامى * نكشايد جز به خون دل روزه
اين شاهد دلالت بر تشديد آن كند
تنومند
بمعنى تناور و باقوّت است شيخ نظامى كفته
تنومند را قدر چندان بود * كه در خانهء كالبد جان بود
تنه
بفتح اول و ثانى بمعنى تن و تركيب و جثه و تنيدهء عنكبوت آمده نظامى كفته
چند پرى چون مكس از بهر قوت * در دهن اين تنهء عنكبوت
سيف اسفرنكى كفته
بر كذر منجنيق مورچه با خرم او * از تنهء عنكبوت حصن برآرد حصين
و تنه شدن در اصطلاح بعضى