كنايه از كسى است كه باندك مبالغه از شرم سخن قبول كند و آن را كمروى نيز خوانند وقتى كفتهام
زهاد قوم پركوى ما مردمان كم روى * از بسكه كرد واعظ اصرار توبه كردم
تنكار
بر وزن زنكار داروئى است كه طلا و نقره و مس و برنج را بدان پيوند كنند و آن معدنى و مصنوعى هر دو مىباشد معدنى از چشمه برمىآيد مانند يخ و برف و مصنوعى آنست كه يك جزو نمك را با يك جزو قليا و سه جزو بوره در ديك ريزند و شير كاوميش آنقدر ريزند كه اجزا را بپوشاند و چندان بجوشانند كه سخت شود آ ؟ ؟ ؟
به عربى ملح الصناعه كويند و اشه كه معرّب آن اشق است ن ؟ ؟ ؟
طبيعت دارد از برهان نقل شد و در فرهنكها نيافتم
تنكبار
بر وزن زنكبار نامى است از نامهاى ايزد تعالى و شخصى را نيز كويند كه همهكس را پيش خود راه ندهد و مردم بدشوارى و تنكى در پيش او اوبار يابند و باصطلاح سالكان كنايه از وحدت حقيقى است كه آنجا كنجايش هيچچيز نيست شيخ نظامى كفته
وجود تو در حضرت تنكبار * كند پيك ادراك را سنكسار
سيف اسفرنكى كفته
در پردهء وصل عاشقان را * دركاه خيال تنكبار است
تنكبيز
بر وزن سبكخيز بضمّ ثانى غربالى را كويند كه از موى دم اسب ساخته در غايت تنكچشمى باشد و هرچه از آن پزند نرم و باريك بيرون آيد و پالاون و ترشى پالا را نيز كويند كه سوراخها دارد و بدان چيزها را صاف كنند
تنكت
به كسر اول و ثالث نام قصبهايست ما بين كولاب و حصار از بلاد تركستان
تنكتركان
در برهان كفته موضعى است از تركستان و بملاحظه نام تنك در خطا افتاده تنك تركان نام تنكى است در فارس كه چون از كازران دو فرسخى بكذرند بدان تنك رسند و در ميان دو كوه واقعست و محل دزدان است و قوافل را كه بدشتستان و بوشهر روند در آن تنكنا خطر است شيخ سعدى بتقريبى در بستان كفته
نه عقل است نه معرفت يك جوم * اكر من ديكر تنك تركان روم
تنكتكاو
بكسر كاف اول و فتح تاء و كاف تازى دويم نام درهايست در ولايت كوهكيلويه فارس كه حاكمنشين آنجا شهر بهبهان هست ؟ ؟ ؟ و در آن تنك معدن موميائى خوب است و در تكاو مذكور شد
تنكس
بكسر ثالث نام درختى است پرخار و كلش بكل كاسنى ماند
تنكسار
بر وزن سنكسار بمعنى فخ و فسخ در لغت بمعنى جهل نفس و فساد عقل باشد و باصطلاح اهل تناسخ آنست كه چيزى را دو مرتبه تنزل واقع شود چنان كه روح انسانى به صورت حيوان درآمدن و آن را كذاشته به پيكر نبات چمنآرا كردد و اين لغت از دساتير مهآباد نقل شده
تنكشاپور
تنكى است در حوالى شهر كازران فارس كه آن را خوزه شاپور كويند و در آنجا شهرى بوده كه شاپور پادشاه ايران بنام خود بنا نموده و در ميان آن تنك فراخ رودى آب روانست كه آن را رود شاپور كويند و بر دو طرف رود حجّاريها بر كوه كردهاند و صورتها ساختهاند و چهار مرتبه مقرر داشتهاند از طرف يمين شكل سوار است كه كشيدهاند و چنان مىنمايد كه به چهار نعلسواران به حركت آمده و هر مرتبه شانزده شكل سوار است و طرف ديكر پياده صف كشيده و در زير نقش شاپور در مرتبه ثالث شكل سوار ايستادهايست كه خود شاپور باشد كه يك تن را در زير پاى اسب انداخته و كويند صورت قيصر روم است كه بدست شاپور اسير كشته و هنكام سوارى مىخفته و شاپور پاى بر شانه و كتف آن مىنهاده سوار مىشده و پيادكان هريكى در دست چيزى دارند يكى شير مىكشد و يكى پيل مىراند و ديكرى اسب با عراده در حركت آورده بعضى شمشير و بعضى نيزه در دست دارند كه از نظر سلطان مىكذرند و نقش طرف ديكر كوه كه او نيز بشاپور مىماند و اكنون نيمى از تن آن باقى است از زير اشكال جدول آبى از كوه تراشيدهاند و به آن واسطه خراب شده است و اين جدول را از رودخانهء برداشته كه تخمينا رودخانه چهل پنجاه زرع از زير آن اشكال جاريست و از بالا از رود جدا كردهاند و يك طرف را كه بجانب رودخانه است از آهك و سنك بالا آوردهاند تا اكنون آباد و به حال خود باقيست و بعضى جا سنك را تراشيده ممرّ آب قرار دادهاند اكنون اكر كسى بخواهد بتماشاى آن اشكال رفته از همان ممرّ آب بايد رفت كه اكنون خشك است از آنجاى كه سنك تراشيدهاند خم شده عبور بايد كرد وقتى بضرورت از دز سفيد بكازران و بشيراز مىرفتم عمدا براى تماشاى آن صور از درون تنك به پهلوى رودخانه