تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
كه در برهان مكرر كرده است

تزنيب

بافته‌ايست ريسمانى كه از آن پيراهن كنند و در برهان كويد جامهء كوچكى است كه در زير قبا پوشند و تركان او را ارخالق كويند

تنسته

با اول و ثانى مفتوح بافتهء عنكبوت باشد يعنى تنيده خواجه عميد لومكى كفته
همان سراچه و خركه كه اوج مه مىسود * كنون حضيض‌نشين شد چو سايه در بن چاه فراش بوقلمون شد يكى پلاس درشت * تتق تنستهء آن عنكبوتك جولاه

تنسخ

بضم سين چيزى را كويند كه نادر و كمياب و نفيس باشد و معنى تركيبى آن خوشآينده تن است چه سخ بمعنى خوش باشد ابن يمين فريومدى كفته
دل سئوآل يك نظر مىكرد از ان فرّخ رخش * زان لب شيرين نيامد جز بتلخى پاسخش كاه مهرم كين نمايد كاه صلح آيد بجنك * دور بادا چشم بذران شيوه‌هاى تنسخش

تنسر

بر وزن منظر نام مرد بزركوارى از پارسيان ايران بوده است كه او را مؤبد مؤبدان مىكفته‌اند و نام او بهرام خورزاد و معاصر با شاهنشاه اردشير بابكان و در آن زمان پادشاهى مازندران بالوراثه با مردى حنفشاه نام تعلق داشته كه بر اردشير در پادشاهى بعضى تعرّضات مدعيانه مىكرده اين مؤبد موبدان بوى نامهء نوشته او را متنبه و به حضرت اردشير متوجّه داشته ديكرباره از جانب اردشير به تبرستان رفته حاكم بوده صورت آن نامه در تاريخ تبرستان تاليف محمد بن اسفنديار آملى رحمة اللّه مسطور است

تن‌شناس

بمعنى طبيب عموما و نام يكى از طبيبانى كه در خدمت جمشيد جم تقرب و ملازمت داشته بوده است

تن‌شوى

هرچه بدان تن شويند عموما و تختهء كه بر آن مرده شويند خصوصا و بمعنى امر نيز مىآيد چنان كه بشوتن بمعنى اسم برادر اسفنديار بوده

تنكابن

بفتح اول و دويم و ضمّ باء نام ولايتى است از ولايات تبرستان بر طرف رستمدار كه نور و كجور باشد و در قديم الايّام كه افراسياب بر سر منوچهر لشكر كشيده منوچهر از راه لاريجان به آن حدود رفته عيال را در دزمور متحصّن كرده از آب دريا نهرى بريده ؟ ؟ ؟ خندق حصار را انباشته و آن محلّى بوده در ميانه و نوشه ده و قريه كُنَس و كويند آثار آن خندق سالها باقى بوده و شهر رويان را منوچهر بنياد كرده كه هنوز در كجور معروف است و حكومت آن ولايت درين سنوات با حبيب اللّه خان امير تنكابن است حكيم مؤمن صاحب كتاب تحفة المؤمنين از آنجا بوده است

تنك

بفتح اول يك تنك بار و صحيفه و تخته كه نقاشان و مصوّران صورت خوب بر آن نقش كنند حكيم مختارى غزنوى كفته شعر
كرفت آن ارج و آن قيمت زبان ما ز مدح تو * كه تنك از خامهء مانى و چوب از رندهء آزر
ديكر بمعنى نواريست كه زين را بر پشت اسبان به آن محكم كنند و معروف است حكيم فرّخى كفته شعر
چو كور تنك شود بر عدو جهان فراخ * هران زمان كه بر اسبش كشيده باشد تنك
و آن هم دود و الست يكى بر زير زين يكى بر زبر زين حكيم سوزنى راست
زير و زبر شود دل خصم تو در نبرد * زينت چو بسته شد بزبر تنك و زير تنك
ديكر بمعنى ضدّ فراخ است حكيم فرخى كفته
ز بيم تيرش كه كشت بر پلنكان چاه * ز بيم نورش هامون بر آهوان شد تنك
حكيم ازرقى كفته
دوش تا روز فراخ آن صنم تنك دهان * لب چون غنچه همى داشت ز مى لاله ستان
ديكر بمعنى نزديك است و قريب حكيم اسدى در كرشاسب‌نامه كفته
دو لشكر بهم در رسيدند تنك * رده بركشيدند و برخاست جنك
ديكر بمعنى ستوه و ملول است و آن را به تنك آمدن كويند شعر
اكنون همه دم به خود بجنكم * وز دست وجود خود به تنكم
ع تنك آمده‌ام ز خون دل خوردن خويش ديكر بمعنى شهريست از تركستان بحسن خيزى معروف چه كفته‌اند ع اى غيرت خوبان ختا و ختن و تنك سلمان ساوجى كفته
بُت فرخار نديديم بدين حسن و جمال * ترك تنكى نشنيديم بدين شيوهء شنك
و بمعنى ناياب و عديم المثال و ديرياب را تنكياب نيز كويند خواجوى كرمانى از زبان معشوق كويد
مبر نام دل ار چه از ننك نيست * كه اين جنس در ملك ما تنك نيست
حكيم فرخى كفته ع هشت چيز از من ببرد و هشت چيز تنكياب و تنك عيش بمعنى محتاج و درويش كه چيزهاى جزئى ذخيره كند حكيم انورى در صفت ارتفاع كوه كفته
ز تنك عيشى بر ذروه‌هاش برده هماى * ز استخوان مسافر ذخيرهاى كران ديكر
درّه و تنك و بمعنى تير عصارى هم كفته است و بمعنى نيم بار انورى كفته است هر خروارى همين دو تنك است و با اول مضموم كوزهء آب خورى و به وزن سبك معنى رقيق و نازك و سست كه ضدّ محكم و سخت است چنان كه كويد تنك‌حوصله است و تُنك‌روى نيز