تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
دهر بىبليس و تنبل چرخ بىنيرنك و رنك

تنبور

بر وزن زنبور سازيست مشهور كه آن را نوازند و تنبوره نيز كويند و طنبور معرب آن است

تنبوك

بفتح اول بر وزن مملوك بمعنى كباده باشد و آن كمانى است بسيار كم‌زور و بمعنى جناغ زين نيز كفته‌اند به تبديل لام نيز ديده شده

تنبول

بفتح اول و ضمّ باء بركيست كه در هند با فوفل و آمك بخورند و لب را سرخ كند و دندان را پاك دارد عثمان مختارى كفته
رنك چو خوردن كرفت لالهء خود رنك * شش مهه تنبول كرده دارد دندان
و آن را تانبول و پان نيز كويند و آن بيخ‌بان يعنى خولنجان است ازين بيت شيخ آذرى چنان مفهوم مىشود كه خوردن آن كيفيتى نيز دارد كه كفته شعر
برك تنبول خاص هندستان * بوزه آمد نصيب تركستان
خسرو دهلوى كفته شعر
كسى كز تو خورد تنبول امّيد * كند بختش ذخيره برك جاويد
ديكر بمعنى كمان ليزم است ابو الفرج رونى كفته شعر
كمان رستم دستان به سختى * كم از تنبول نرم شهريار است
هم اميرخسرو كفته شعر
ديكر كيلى ملك فرمانده كول * كه بر عنقا زند پيكان ز تنبول

تنجير

بكسر پارسى و بمعنى پاتيله است و پاتيله ديكى است كه در ان حلوا و طعام پزند و معرب آن طنجير بفتح طاء است

تنتاك

در فرهنكها نوشته‌اند كه نام مردى و پادشاهى بوده زياده معلوم نشد

تنجيده

با اول مفتوح بمعنى درهم كشيده بود كه آن را ترنجيده نيز خوانند و كذشت و تنجيدن مصدر آن است

تند

با اول مضموم مرادف تيز باشد و بمعنى خشم و خشمكين نيز آمده شعر
روان از پيش لشكر بىشمار * همه صفدر و تند و خنجركذار
و بمعنى بلند و بلندى كوه فردوسى كفته
تو با شاه برشو به بالاى تند * ز پيران و لشكر مشو هيچ كند
و آن را تيغ و ستيغ نيز كويند چنان كه بيايد حكيم فرخى كفته
كه شكار فرود آرد و برون آرد * ز كوه تند پلنك و ز آب ژرف نهنك
و در جهانكيرى كويد ديو را كويند در قصهء مسجد شهر رى كه هركه در آن رفتى بسلامت باز نيامدى كويد
هركسى كفتى كه سحر است و طلسم * كان جسد باشد عدوى جان و جسم و آن ديكر كفتى كه پريانند تند * اندران مردم‌كشان با تيغ كند
و در قصه باد و پشه نيز كفته
بانك زد آن تندكى باد صبا * پشه افغان كرد از ظلمت بيا
درين معنى تامل است چه تند بمعنى معروف و مشهور نيز درست است

تنداب

دوائيست روان و سيال كه هرچه در آن اندازند كداخته كردد و آن را تيزاب نيز كويند و معروف است

تندبار

سبع مانند شير و پلنك و كرك و ببر و امثال آنها و از روندكان مانند مار و عقرب و امثال آنها بر خلاف زندبار كه حيوانات بىآزارند و در حرف زاء نوشته خواهد شد

تندبور

بضم باى ابجد جستن و برجستن را كويند

تندر

بضم تاء و فتح دال رعد باشد استاد فرخى در صفت اسب كفته
برفتن ز تيزى چو فرمان سلطان * به خوردن ز خوشى چو عيش توانكر نه چرخ است و اجزاى او چون ستاره * نه ابرست و آواى او همچو تندر
و آن را تندور باضافهء واو نيز كويند چنان‌كه منوچهرى كفته است
خروشى بركشيدى تند تندور * كه موى مردمان كردى چو سوزن
صاحب برهان كفته بضم ثالث تندر بلبل را كويند و در هيچ فرهنكى نيافتم

تندس و تندسه و تنديس و تنديسه

هر چهار لغت به بفتح بمعنى تمثال و پيكر است چه تن واضح و معروف و ديس بمعنى مانند است و معنى تركيبى اين لغة يعنى تن مانند حكيم فرخى كفته شعر
فرود كاخ يكى بوستان چو باغ بهشت * هزار كونه بر او شكل و تندس دلبر
معروفى كفته
بياراست آن را بنه پيكران * باشكال و تنديسهء بيكران
و قدما كفته‌اند يكى خانه كردند فرخار ديس دقيقى كفته
نكارند تنديس او كر بكوه * ز سنك وقارش شود كُه ستوه
در تخت پرويز كه طاقديس نام داشته معنى ديس نكاشته آمد

تنندو

با اول مفتوح عنكبوت باشد و آن را تننده و تند و نيز كفته‌اند شعر تنند و شده بر درش پرده‌دار و آن را جولاه و جوله نيز كويند زيرا كه تننده است

تنده

بر وزن عمده چيزى باشد كه مانند غنچه مرتبهء اول از درخت سرزند بعد از ان برك از ميان ان برآيد چه هركاه از درخت آن ظاهر شد كويند تنديد و تنديدن مصدر آن است يعنى سرزدن غنچه و شكوفه و برك از درخت و بمعنى زنبور سرخ تنده در برهان آمده و تنديدن بمعنى خشم كرفتن و تند شدن مولوى معنوى كفته
چون خرى پا بسته تند و از خرى * هر دو پايش بسته كردد بر سرى

تنزه

بضمّ اول و فتح ثالث به وزن غنچه تبديل همان تنده است
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 276 | رضا قلى خان ( هدايت )