بوده كه به عربى قابيل و هابيل خواندهاند و دو دختر را كه يكى هكيسار و يكى اكيمار نام داشته بدين دو برادر داد اكيمار كه به تلميس رسيد خوبتر از ان بود كه بجلميس داده شد بنابرين جلميس از راه غرض نفس در وقتى كه تلميس بخواب رفته بود سنكى بر سر برادر زده او را بكشت و آدم به زبان سريانى براى هابيل شعروار مرثيتى فرمود و مضمون او را يعرب ابن قحطان به عربى ترجمه كرده مشهور است و مىشايد كه اين چهار نام سريانى باشد و از لغت دساتير نقل كرده شده
تلو
بفتح اول و ضمّ لام مطلق خار است و تلوكلا نام دهى است به مازندران و كلا در لغت درى تبرى قريه و ده و محله را كويند نشاطى هزار جربيى كفته شعر
تا راه تلوكلا كرفتم * خار و خس غم به پا كرفتم
و آن را تلى نيز كويند و ديكر بمعنى پائين تير باشد يعنى جايى كه پى در آن پيچند و پيكان مضبوط سازند
تلواسه
بر وزن چلپاسه بمعنى اضطراب و بىآرامى و بيقرارى و اندوه و تلوسه بر وزن وسوسه مخفف آن است و تلوسه بضمّتين بمعنى غلاف ع دلم تلوسه شمشير آبدار تو شد بر وزن سبوچه تير آمده و تيشهء درودكرى را نيز در برهان بيان كرده و در فرهنك نديدم
تكوك
همان تكوك است كه باختلاف كفتهاند و در پلوك اصحّ آن نكاشته شد
تله
بفتح اول و ثانى آنچه جانور كه در آن بقيد درآيد چه پرنده و چه درنده و جائى كه چارپاى در آن بندند و با ثانى مشدّد پايه نردبان را در برهان كفته همانا پله را تله خواندهاند و بكسر اول بر وزن چله بمعنى تلا است كه آن را تلى كويند و طلاى معرب آنست
تلى
بضم اول و كسر ثانى بمعنى دستافزار و دستافزاردان سرتراشان و كيسهء خياطان كه سوزن و انكشتوانه در آن نهند و بكسر اول تلى كه مرقوم شد و آن معنى زرّ پاك خالص است شيخ سعدى كفته شعر
وجود مردم دانا مثال زرّ تلى است * كه هركجا كه رود قدر و قيمتش دانند
بزركزادهء نادان بشه روا ماند * كه در ديار غريبش به هيچ نستانند
جمال الدّين عبد الرزاق كفته شعر
شد شهر روا بفرنامت * اين فلس مكلّس مطلّس
تليبار و تليوار
بر وزن خريدار خانه را كويند كه بجهة كرم ابريشم و نكاهداشتن آنها چوببندى كنند تا پيلهء ابريشم بحاصل آيد و آن تليمبار نيز كويند ع به تليبار آشنا كشتند
نمايش هفدهم در تاى قرشت با ميم
تماخره
بفتح اول و خاء و راء بمعنى هزل و مزاح و مسخركى و ظرافت باشد ناصرخسرو علوى كفته شعر
كر تو تماخره كنى اندر چنين سفر * بر خويشتن كنى تو نه بر من تماخره
ديكرى كفته ع با او فراكرفت مزاح و تماخره
تمتم
با هر دو تاء فوقانى مضموم بهر دو ميم زده غژغاو را كويند كه بتركى قطاس خوانند و آن دم كاو كوهى است كه در ختا و تركستان پيدا شود و سپاهيان آن را از نيزه و علم و طوق آويزند و بجهة زينت در كردن اسب بندند
تمر
بالفتح پرده كه در چشم كشيده شود و آن را در عربى غشاوه كويند ابن يمين كفته شعر
نركس نشان سرورى اندر جبين تو * بيند اكر چه در بصرش آفت تم است
تمر
با اول مكسور بثانى زده نام علتى است كه چون عمر مردم بچهل سالكى رسد در چشم بديد آيد و بدان سبب نيروى بينائى كمى كيرد و چون از پنجاه تجاوز كند آن علت به خودى زايل شود و در بعضى فرهنكها بمعنى مرضى كه آب مرواريد كويند آمده و با اول مفتوح بثانى زده به عربى خرما را كويند و صاحب برهان تمر را بفتح نوشته
تمليت
با اول مفتوح بثانى زده بار كوچكى را كويند كه بر بار بزرك بهبندند و آن را تمبليت نيز كويند
تمودان
بفتح اول و ضم ميم كشور توران و تورانيان را نيز كويند
تمودى
آنچه منسوب بتوران باشد چنان كه در ترجمه دساتير ساسان پنجم به بهرام چوبينه پيام داده كه تا به تمودان نروى و به تمودى دشنه كشته نشوى هواى پادشاهى ايران از سر بدر نخواهى كرد
تموك
بفتح اول و ضم دويم تيريست كه چون بكوشت و استخوان در رود به آسانى در نيايد عمارهء مروزى كفته شعر
پسر خواجه دست برد بكوك * خواجه او را بزد به تير تموك
لطيفى كفته شعر
هر دمى كو مرا تموك زند * پيش او دل بلا به چوك زند
و رشيدى كفته بمعنى نشانهء تير بلوك است نه تموك اكرچه بعضى كفتهاند
تمّيشه
بفتح تاء و كسر ميم مشدد و ياى مجهول نام بيشهايست در نواحى آمل كه در ميان آمليان به سيماى بيشه شهرت دارد و آنچه از تواريخ مازندران معلوم مىشود دو تميشه بوده است يكى را تميشه اهلم و يكى را تميشه بانصران مىكفتند وقتى كه افراسياب از تركستان عزيمت قلع و قمع منوچهر كرد منوچهر در حصار تبره رى محصور شد از آنجا به راه لارجان به بيشه تمّيشه اهلم آمد و خزاين و زنان خود را بقلعهء مور فرستاد كه در آن عهد مانهير