پيكان كرهى دارد و ان را تكمر بضم اول نيز كفتهاند
تكمه
بضم اول و سكون ثانى و فتح ميم كوى كريبان و امثال آن را كويند
تكند
بر وزن فكند آشيانهء مرغان است چه خانكى و چه صحرائى
تكو
بر وزن عدو نان تنك روغنين و بمعنى موى مجعّد درهم پيچيده نيز آمده اثير آخسيكتى كفته شعر
در تكوى تست جان من اسير * چون غريبى كو بظلمت خو كرفت
و آن را تكوى نيز كويند چنان كه كذشت
تكوك
بر وزن ملوك صراحى باشد از طلا و نقره يا چينى كه به صورت جانوران سازند و در آن شراب خورند و بجاى حرف ثانى لام هم آمده و رشيدى كويد كه صحيح آن بلوك و بضمّ با و لام است و بضم اول غرفه بزرك و نشانهء تير و هدف را در برهان قاطع نكاشته و برهانى ندارد و اصح آنست كه در باى پارسى نكاشته شده و سرورى و ديكران درين لغت اختلاف بسيار و خبط بيشمار كردهاند و اللّه اعلم
تكه
بضمّ اول و تشديد ثانى بز نر را كويند و بفتح طايفه بزركىاند از تراكمه و بكسر پارهء بود از چيزى و پارهپاره را نيز كويند چنان كه متداولست كه فلان چيز را تكّه كرد يعنى پاره كرد و لقمه را نيز كويند چنان كه كذشت
نمايش شانزدهم در تاى قرشت با لام
تل
بفتح اول و سكون ثانى كوه پست و پشته بلند مقابل هامون كه زمين صاف است انورى كفته شعر
پيش پيكان كل و خنجر بيد از پى آنك * تا نسازند كمين و نسكالند جدل
بر محيط فلك از هاله سپر سازد ماه * بر بسيط كره از خويد زره پوشد تل
من كفتهام شعر
آمد شب اى جمّال هان اندر زمام آور جمل * تا برنشينم يك زمان بنوردم اين هامون و تل
و طلال و اطلال جمع آن و معرب آن است
تلاتوف
بمعنى شور و غوغا و بر هم خوردكى و آشفتكى آمده حكيم اسدى كفته شعر
بچرخ اختر از بيم ديوانه ديو * زمين با تلاتوف و كُه با غريو
و ديكر بمعنى كسى كه خود را از چرك و پليدى پاك نكند و باك ندارد و مردم از آن نفرت كنند فخرى اصفهانى كفته شعر
نباشد فيلسوف آن كس كه باشد * بهر زشتى و ناپاكى تلاتوف
يعنى آلوده و آميخته
تلاج
بر وزن رواج بانك و مشغله و شور و غوغا و غلغله باشد منصور منطقى كفته
ز آه زخمى و آواى كوس و نالهء ناى * بكوش چرخ رسد غلغل و غريو و تلاج
تلاشان
بالفتح نام بزركترين مرغزارهاى اسپهان است
تلالا
بر وزن جلالا نفس و صوت خوانندكى و كويندكى و آن را تلّلا و تلاتلا نيز كويند مولوى كفته شعر
مست خرست مىروم در ره عشق بوالعلا * باك ندارم از بلاتن تننا تلاتلا
و آن را تلّلى و يلّلى نيز كويند
تلبا
با باى ابجد بر وزن حلوا بلغت زند و پازند در برهان بمعنى كاو و كوسفند آورده
تلخجكوك
با خاى نقطهدار و جيم و كاف و واو و كاف ديكر و حركت مجهول كاسنى صحرائى كويند و معرب آن طرخشقوق باشد و آن را تلخجوك نيز كويند
تلخك
بفتح تاء و خا تصغير تلخ و بمعنى حنظل و كاسنى صحرائى آمده شيخ نظامى شعر
بسا حاجى كه خود را ز اشتر انداخت * كه تلخك را ز ترشك باز نشناخت
تلك
با اول مفتوح بلام زده و سكون كاف سنكى است سپيد برّاق و چون بر چيزى بمالند آتش آن را نسوزد و اكر حل كردد و مانند آب شود اكسير باشد چنان كه كفتهاند من حل الطّلق استغنى عن الخلق و طلق معرب تلك است شيخ آذرى كفته شعر
معنى حلّ طلق حلول قناعت است * اين نكته ياد كير كه من كيمياكرم
و صاحب مخزن الادويه كفته به سكون لام غلط است بفتح لام است و كفته كه آن را به عربى كوكب الارض و عرق العروس و بسريانى فتح جشما و كوكبا ازعا نيز كويند و او را بيونانى جشمارون و برومى عوقوطيه و بپارسى ابرك و بهودل و بهندى ابهرك خوانند
تلكان
نام جائى است در خراسان كه معدن تلك در آنجا ظاهر شده و همچنين جائى در قزوين كه اول تلك در آنجا يافته شد و هر دو را معرب كرده طالقان خوانند و هر دو شهر اكنون بتعريب اشتهار يافته
تلمن
بفتح اول و سكون دويم و ميم مكسور بنون زده در برهان كويد به زبان زند و پازند بينى آدمى و حيوانات ديكر را كويند
تلنك
بفتح اول و نون و سكون ثانى بكاف ميوهء شبيه بشفتالو و بضم اول و كاف فارسى بر وزن تفنك حاجت و ضرورى و ميل و خواهش و نياز و آرزو باشد چه تلنكى نيازمند و خواهش كننده را كويند و به اين معنى به وزن خدنك هم آمده است و بكسر اول و ثانى زدن انكشت باشد بر دف و امثال آن و خوشه كوچك انكور كه بر خوشهء كلان چسبيده بود نيز كويند و به اين معنى تلسك نيز آمده و بكسر اول و فتح دويم نام ولايتى است از ملك دكن
تلميس و جلميس
بپارسى قديم سريانى نام دو پسر كلشاه يعنى آدم