تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
پيكان كرهى دارد و ان را تكمر بضم اول نيز كفته‌اند

تكمه

بضم اول و سكون ثانى و فتح ميم كوى كريبان و امثال آن را كويند

تكند

بر وزن فكند آشيانهء مرغان است چه خانكى و چه صحرائى

تكو

بر وزن عدو نان تنك روغنين و بمعنى موى مجعّد درهم پيچيده نيز آمده اثير آخسيكتى كفته شعر
در تكوى تست جان من اسير * چون غريبى كو بظلمت خو كرفت
و آن را تكوى نيز كويند چنان كه كذشت

تكوك

بر وزن ملوك صراحى باشد از طلا و نقره يا چينى كه به صورت جانوران سازند و در آن شراب خورند و بجاى حرف ثانى لام هم آمده و رشيدى كويد كه صحيح آن بلوك و بضمّ با و لام است و بضم اول غرفه بزرك و نشانهء تير و هدف را در برهان قاطع نكاشته و برهانى ندارد و اصح آنست كه در باى پارسى نكاشته شده و سرورى و ديكران درين لغت اختلاف بسيار و خبط بيشمار كرده‌اند و اللّه اعلم

تكه

بضمّ اول و تشديد ثانى بز نر را كويند و بفتح طايفه بزركىاند از تراكمه و بكسر پارهء بود از چيزى و پاره‌پاره را نيز كويند چنان كه متداول‌ست كه فلان چيز را تكّه كرد يعنى پاره كرد و لقمه را نيز كويند چنان كه كذشت

نمايش شانزدهم در تاى قرشت با لام

تل

بفتح اول و سكون ثانى كوه پست و پشته بلند مقابل هامون كه زمين صاف است انورى كفته شعر
پيش پيكان كل و خنجر بيد از پى آنك * تا نسازند كمين و نسكالند جدل بر محيط فلك از هاله سپر سازد ماه * بر بسيط كره از خويد زره پوشد تل
من كفته‌ام شعر
آمد شب اى جمّال هان اندر زمام آور جمل * تا برنشينم يك زمان بنوردم اين هامون و تل
و طلال و اطلال جمع آن و معرب آن است

تلاتوف

بمعنى شور و غوغا و بر هم خوردكى و آشفتكى آمده حكيم اسدى كفته شعر
بچرخ اختر از بيم ديوانه ديو * زمين با تلاتوف و كُه با غريو
و ديكر بمعنى كسى كه خود را از چرك و پليدى پاك نكند و باك ندارد و مردم از آن نفرت كنند فخرى اصفهانى كفته شعر
نباشد فيلسوف آن كس كه باشد * بهر زشتى و ناپاكى تلاتوف
يعنى آلوده و آميخته

تلاج

بر وزن رواج بانك و مشغله و شور و غوغا و غلغله باشد منصور منطقى كفته
ز آه زخمى و آواى كوس و نالهء ناى * بكوش چرخ رسد غلغل و غريو و تلاج

تلاشان

بالفتح نام بزرك‌ترين مرغزارهاى اسپهان است

تلالا

بر وزن جلالا نفس و صوت خوانندكى و كويندكى و آن را تلّلا و تلاتلا نيز كويند مولوى كفته شعر
مست خرست مىروم در ره عشق بوالعلا * باك ندارم از بلاتن تننا تلاتلا
و آن را تلّلى و يلّلى نيز كويند

تلبا

با باى ابجد بر وزن حلوا بلغت زند و پازند در برهان بمعنى كاو و كوسفند آورده

تلخجكوك

با خاى نقطه‌دار و جيم و كاف و واو و كاف ديكر و حركت مجهول كاسنى صحرائى كويند و معرب آن طرخشقوق باشد و آن را تلخجوك نيز كويند

تلخك

بفتح تاء و خا تصغير تلخ و بمعنى حنظل و كاسنى صحرائى آمده شيخ نظامى شعر
بسا حاجى كه خود را ز اشتر انداخت * كه تلخك را ز ترشك باز نشناخت

تلك

با اول مفتوح بلام زده و سكون كاف سنكى است سپيد برّاق و چون بر چيزى بمالند آتش آن را نسوزد و اكر حل كردد و مانند آب شود اكسير باشد چنان كه كفته‌اند من حل الطّلق استغنى عن الخلق و طلق معرب تلك است شيخ آذرى كفته شعر
معنى حلّ طلق حلول قناعت است * اين نكته ياد كير كه من كيمياكرم
و صاحب مخزن الادويه كفته به سكون لام غلط است بفتح لام است و كفته كه آن را به عربى كوكب الارض و عرق العروس و بسريانى فتح جشما و كوكبا ازعا نيز كويند و او را بيونانى جشمارون و برومى عوقوطيه و بپارسى ابرك و بهودل و بهندى ابهرك خوانند

تلكان

نام جائى است در خراسان كه معدن تلك در آنجا ظاهر شده و همچنين جائى در قزوين كه اول تلك در آنجا يافته شد و هر دو را معرب كرده طالقان خوانند و هر دو شهر اكنون بتعريب اشتهار يافته

تلمن

بفتح اول و سكون دويم و ميم مكسور بنون زده در برهان كويد به زبان زند و پازند بينى آدمى و حيوانات ديكر را كويند

تلنك

بفتح اول و نون و سكون ثانى بكاف ميوهء شبيه بشفتالو و بضم اول و كاف فارسى بر وزن تفنك حاجت و ضرورى و ميل و خواهش و نياز و آرزو باشد چه تلنكى نيازمند و خواهش كننده را كويند و به اين معنى به وزن خدنك هم آمده است و بكسر اول و ثانى زدن انكشت باشد بر دف و امثال آن و خوشه كوچك انكور كه بر خوشهء كلان چسبيده بود نيز كويند و به اين معنى تلسك نيز آمده و بكسر اول و فتح دويم نام ولايتى است از ملك دكن

تلميس و جلميس

بپارسى قديم سريانى نام دو پسر كلشاه يعنى آدم