تفت
بر وزن هفت بمعنى كرم نزارى كفته شعر
چو جلاب آخر از يك قطره آبش * بجان آمد دل پرتفت و تابش
حكيم فردوسى كفته
سپهدار كودرز كشواد رفت * بنزديك خسرو خراميد تفت
و تفته بمعنى كرم شده است كه اصل آن تافته است سعدى كفته شعر
بدست آهن تفته كردن خمير * به از دست بر سينه پيش امير
من در كتاب خرم بهشت كفتهام شعر
زمين چفته از پيكر و برز شد * فلك تفته از خنجر و كرز شد
ديكر بمعنى تفت و آن كياهى است مشهور و بيخ تفت ريشهايست كه جنون آورد و چون سه مثقال از آن بخورند عقل به كلى زايل شود و نام موضعى است از مضافات يزد كه در آنجا نمد نيكو مالند و تفتى مشهور است
تفس
بمعنى كرمى و حرارت است و تفسيده و تفسيدن از آن اشتقاق يافته
تفسيله
بفتح اول و كسر سين بيا زده و فتح لام بها زده جنسى از پارچه ابريشمينه كه از آن قبا و ازار دوزند و پوشند
تفش
بر وزن كفش بمعنى سرزنش و طعنه است و بكسر ثانى به معنى كرمى و حرارت و تپش است و تفشل بر وزن مشعل و تفشه در برهان بمعنى سرزنش كردن آورده
تفشله و تفشيله
قليهء باشد كه از كوشت و تخممرغ و زردك و عسل پزند شمس فخرى كفته شعر
سالكان مسالك تحقيق * فارغند از شراب و تفشيله
و كفتهاند آشىست از سركه و عدس براى رفع خمار
تفك
همان پفك است كه مرقوم شد و مخفف تفنك است
تفنود
بر وزن مقصود بمعنى نجدت يعنى استوارى نفس در مقام خوف بىجزع و فزع از برهان نقل شده
تفليس
بكسر اول و دويم و سيم و سكون آخر نام شهرى بوده از اجزاى ايران و پايتخت مملكت جارجيه يعنى كرجستان و در تصرّف سلاطين صفويه و از شهرهاى آن كاخت و كارتيل و غيره اكنون در تصرف دولت روسيه است و در باى پارسى كذشت و تفليس معرب آن است و كويند شهرى آبادان و منظّم است
تكريت
بر وزن تفليس شهريست با فليم چهارم در سى فرسنكى بغداد بر غربى دجله و قلعهء محكم داشته كويند از بناهاى اردشير بابكان بود است
تفنه و تفنى
بفتح تاء و فتح نون در اول و بكسر در دويم بمعنى تنيده عنكبوت است شيخ شهيد كفته شعر
عشق او عنكبوت را ماند * كه تنيد است تفنه كرد دلم
تفو
بضم اول و ثانى و سكون واو آب دهن انداختن را نيز تفو و تف كويند چنان كه كويند ع تفو بر تو اى چرخ كردون تفو شهاب ترشيزى كفته شعر
هان قصد جماع زن يوسف نكنى * ور زانكه كنى بلاتوقف نكنى
بىعلم شنا چراغ را پف نكنى * زنهار كه غرق مىشوى تف نكنى
تفور
بر وزن تنور بمعنى كل است كه به عربى طين خوانند و در برهان تفوز بر وزن تموز نيز آورده
نمايش چهاردهم در تاى قرشت با قاف
صاحب برهان چند لغت آورده كه هيچيك پارسى نخواهد بود كفته است
تقده
بفتح اول به زبان اهل بربر كشنيز را كويند
تقره
بلغت بربر زيره را كويند
تقلى
بضم اول كوسفند ششماهه را كويند و اين نيز فارسى نخواهد بود و تركى است چه در پارسى قاف نيست و اكر در لغتى قاف باشد اصل آن غين بوده است مانند قباد و قارن
نمايش پانزدهم در تاى قرشت با كاف
تك
بفتح اول بمعنى اندك است حكيم نزارى قهستانى كفته ع مانده هر جاى تكتك و نخنخ و عموما تك بمعنى زدن دست يا دست زدن بر كنار تخته تا كعبتين درست نشنيد و در جنكى كه هومان كرزى بر رستم زال زده بود حكيم فردوسى كفته شعر
ز رستم بپرسيد پرمايه طوس * كه چون يافت پيل از تك كرز كوس
ديكر نام كياهى بود كه در كندم زارها برويد و سختتر از كندم بود و در جهانكيرى كفته كياهى است كه در ميان آب رويد و در مصر از آن كاغذ سازند و آن را به زبان عربى بردى كويند و صاحب برهان كفته به عربى حفأة كويندش و بمعنى دويدن و تند راه رفتن و آن مرادف دو است چنان كه كويند تك و دو و اسب دوندهء خوشرفتار را تكاور كويند ملك الشعراء كاشى صباء مغفور كفته
تكاورانى در زير زين بدولت شاه * چو رعدكاه صهيل و چو برق كاه صيال
ديكرى كفته شعر
بيار آن دشتپيماى تكاور فلككوب و زمين برّ و هوا در
حكيم عنصرى در صفت پيلان جنكى سلطان محمود غزنوى كفته شعر
بتك راه كيرند بر آب و آتش * بدندان بدرّند پولاد و مرمر
و بمعنى بن وزير چيزى مانند چاه و حوض و دريا و امثال آنها و در نامهء حكماى پارس بمعنى نامتناهى آمده چنان كه اين عبارت در اين باب است كه كفته
جنبشدهنده سپهران را جنبشها است بىتك