ايمن از عدل تو زمانه چنان * كه نيابد ضرر ز آتش تش
و بالكسر بمعنى تشنكى و شپش را نيز كفتهاند
تشتخانه
تشت معروف است و معرب آن طشت است و تشت خانه خانه كه آفتابه و لكن در آن كذارند و تشتدار پيشخدمت و آفتابهچى شرف شفروه كفته شعر
شايد كه تشتدار سرايش شود خضر * زيرا كه تشتخانهء او چرخ اخضر است
و از روى ادب آبخانه يعنى متوضّى را نيز تشتخانه كويند اميرخسرو كفته شعر
در جمع هرزه كويان از كفت بد چه عيب * شرمندكى نيارد در تشتخانهء تيز
ديكرى كفته شعر
دهانى پر همه چون چاه مبرز * زبانى چون سفال تشتخانه
و در فرهنك جهانكيرى بمعنى لحاف و نهالى و غيره و بمعنى توشكخانه كفته و شعر آخسيكتى شاهد آورده شعر
آنجا كه تشتخانهء مدحت كنند باز * تن در دهد و طاى ملايك بمفرشى
تشتخان
بمعنى خانى كه بر آن طعام و نان نهند
تشتخايه
آن نوعى بازيست كه خايه مرغ را خالى كرده به شبنم پر كنند و راهش بهبندند و در هواى كرم در تشت نهند و اكر كرم نباشد در زير تشت آتش كنند و شبنم مستحيل به هوا شود بالطبع ميل به بالا كند و چندان رود كه از چشم غايب شود و بجاى شبنم سيماب كنند همين اثر دارد خاقانى كفته ع كر علم تشت و خايه ندانستهء بدان
تش
بكسر تاء و فتح شين دانهايست كه پوست آن سياه و برّاق و اندرونش زرد و آن را چاكسو نيز خوانند و بضم مخفف تواش باشد و در درى بسيار استعمال كنند
تشليخ
با اول مفتوح بثانى زده و لام مكسور و ياء معروف همان تسليخ كه سجاده و جاى نماز باشد چنان كه شمس فخرى كفته بود شعر
ز بيم محتسب قهر تو نهد زهره * بجاى چنك و دف و جام مصحف و تشليخ
در دست خسان چو سبحه كردانى * در زير مرائيان چو تشليخى مرقوم شده
تشنه آبزا
بمعنى مستسقى است كه هرچه آب خورد رفع تشنكى او نشود و زرداب در شكمش افزايد مولوى كفته شعر
كفت من مستسقيم آبم كشد * كرچه مىدانم كه هم آبم كشد
حكيم ابو القاسم عنصرى بلخى كفته شعر
چو تشنهء آبزا از بيم و از رنج * هلاك خويش را كشته خريدار
و اين لغت در فرهنك و لغتها نبود ازين شعر عنصرى بدست آمده
تشى
بفتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى خارپشت بزرك را كويند كه خارهاى ابلق سياه و سفيد دارد و چون كسى را بيند خود را حركتى دهد خارهاى خود را مانند تير پراند و فرورود و آن را چوله نيز كويند و صاحب برهان كفته بعضى كويند تشى عربى است و خطا كرده فارسى درى است و در كل تبرستان اين لغت و نام شايعست
تشيره
بر وزن كبيره كلولهء را كويند كه از سنكهاى الوان و سخت سازند و الواط و اطفال بدان بازى كنند و آن را تيره با ياى مجهول نيز كويند
نمايش دوازدهم در تاى قرشت با غين
تغار
بر وزن قطار تشت كلين است كه در آن آب كنند و غذا نيز خورند يا كندم و جو پر كنند و بمعنى خوردنى و آزوقه و راتبه نيز آمده ملا سعيد هروى كفته شعر
از براى مطبخ انعام او كيوان ز چرخ * ز ارتفاع سنبله هر روز بفرستد تغار
و در اصطلاح اتراك مُغُل تغار دادن مهمانى بزرك و آش دادن است و آن را تغاره نيز كويند
تغتغ
در فرهنك جهانكيرى كفته با هر دو تاى فوقانى مضموم بغين زده چيزى مانند كيله و قفيزى كه غلّه را بدان پيمايند شمس فخرى كفته
حاتم دهر شيخ ابو اسحق * كه دهد زر بدامن و تغتغ
و درين لغت و بيت خطا كرده زيرا كه هر دو تاء بضم نيست بفتح است بقاف نيست بغين است بتاء نيست هر دو به نون است شعر فخرى است صاحب كتاب معيار جمالى و آن حاضر است كه چنين تصحيح يافته كه نغنغ بمعنى تغار است كه بدان غلّه و غيره پيمايند و آن قطعه اين است
حاتم عصر شيخ ابو اسحق * كه دهد زر بدامن و نغنغ
دشمنش را كشد بسنك و رواست * كرچه در آبكَن بود چو وزغ
و اين اشتباه براى صاحب برهان نيز روى داده و او كفته كه پيمانهء بزرك كه چهار خروار بكيرد
نمايش سيزدهم در تاى قرشت با فاء
تف
بالفتح بخار و كرمى و بمعنى روشنى و پرتو نيز آمده چنان كه خاقانى كفته شعر
آه من چندان فروزان شد كه كوران نيم شب * از تف اين آه سوزان رشته در سوزن كشند
حكيم اسدى كفته شعر
ز دل بركشد مىتف درد و تاب * چنان چون بخار از زمين آفتاب
مولوى كفته شعر
آرامبخش جان شد از آن مى كه از تفش * صبر و قرار و توبه و آرام مىرود
اميرخسرو كفته شعر
تكلف ديكر است و شوق ديكر زانكه تف ندهد * اكر ده جاى بنكارى به ديوار آتش سوزان