تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
و زور نفس كنجشك و امثال آن را بدان زنند شعر
جان خصم از تير سيمرغ افكنت بر شاخ عمر * باد لرزان و طپان چون كنجشك از پفك

تزده

بفتح اول و ثالث عموما اجرت را كويند و خصوصا اجرت راست كردن آسيا و در نسخه سرورى بزاى فارسى است و براى مهمله غلط است

تزغ

بفتح اول و سكون ثانى در برهان بمعنى چوب تاغ آورده

تزلب

در برهان بمعنى دنبهء برشته شده آورده و صحيح است

نمايش نهم در تاى قرشت با زاى پارسى

تژ

بمعنى برك درخت نوبر آمده و صعوه كه مذكور شد

تژاو

سابقا مرقوم شد

تژده

بمعنى همان مزدى است كه مذكور شد

تژم

بر وزن عزم كه در برهان آورده تصحيف و خطا است و اصل نژم است و خواهد آمد و بمعنى ميغ است

تژه

بفتح اول و ثانى بمعنى غنچه كل خصوصا و غنچه هر درخت عموما و دندانهء كليد و چوب بزركى كه آن را تير كويند و اطراف چوبهاى سقف خانه را بر آن نهند و خسهاى سرتيز كه در خوشهء جو و كندم بود

نمايش دهم در تاى قرشت با سين

تس

بفتح اول بمعنى طپانچه رودكى كفته شعر
رخ اعدات از تس نكبت * همچو قير و شبه سياه آمد
يكى از پارسيان كفته شعر
اكر تو ياد كيرى يككى بس * و كر باد و كنى يارت نبى كس و كر بىسه كنى بىيار كردى * و كر افزون كنى بر سر زنى تس
و با اول مضموم ريح مذموم اسفل است كه بىصدا باشد

تس‌سك

كياهى است دوائى كه آن را به عربى بنفسج الكلاب خوانند

تسليخ

به وزن زرنيخ بمعنى سجّاده است كه فارسى آن جاى نماز است و اين لغت چون غير مشهورست در اشعار بمناسبت تشبيه تسبيح خوانده‌اند و مركز لام را با تصور كرده‌اند شمس فخرى اسپهانى در لغت خود كه معيار جمالى نام دارد با توبيخ و زرنيخ قافيهء شعر كرده و از اوست شعر
ز بيم محتسب قهر تو نهد زهره * بجاى چنك و دف و جام مصحف و تسليخ
و اينكه در شعر خواجه حافظ خوانده‌اند ع
تسبيح و طيلسان بمى و ميكسار بخش
مصحف شده چه تسبيح بمعنى سبحان اللّه كفتن است چنان كه تكبير اللّه اكبر و تحميد الحمد للّه كفتن و آنكه درين ايام به تسبيح مشهور شده سُبحه بضم سين است و سبحات بضمّتين جمع آنست و در قاموس كفته سبحه بضم مهره‌ها كه عدد تسبيح به آن كيرند و نماز نافله و ذكر حقتعالى و سبحات بضمّتين مواضع سجود و سبحات وجه اللّه انوار جلال حقتعالى چنان كه ملا جامى نيز كفته شعر
نفخات جمال او باهر سُبحات جلال حق قاهر
و هم در قاموس كفته سبحة اللّه بالضّم جلال و بزركى حقتعالى على اىّ حال تسليخ در اشعار خواجه نيز اصحّ و احسن است از تسبيح چنان كه كفته شعر
ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود * تسبيح شيخ و خرقه رند شراب‌خوار
قطع نظر از اينكه تسبيح بمعنى مشهور اطلاق بران مهره‌ها كردن صحيح نيست بحسب معنى نيز سجاده شيخ و خرقه رند شراب خوار عنان بر عنان روند مناسب‌تر است و ربّ مشهور الاصل له و درين كتاب غلطهاى مشهور بسيار مذكور شده و خواهد شد يكى از استادان سلف در هجو حكيم اشهرى كفته شعر
اى اشهرى اى بفاسقى شهره * اندر خور صد هزار توبيخى با موى سفيد و زردى كونه * همچون كچ مشقش برزنيخى در دست خسان چو سبحهء كردانى * در زير مرائيان چو تسليخى
و تسليخ را تشليخ نيز كفته‌اند چنان كه در جهانكيرى آورده و خواهد آمد

تسو

با اول مفتوح و ثانى مضموم و واو مجهول حصّهء از بيست و چهار حصّه شبانه‌روز و غيره از قبيل كز خيّاطان و امثال آن و آن يك حصّه را يك تسو كويند و سيرى را كه بيست و چهار توله است يك توله را دو وزن و قسمت يك تسو خوانند و از روز و شب كه بيست و چهار ساعت است يك ساعت را تسو خوانند و طسوج معرب آن است كمال اسمعيل كفته شعر
با كف دُر پاش تو هردم ز ننك * ابر زند بر رخ دريا تفو كرچه بخروار مرا هست فضل * نيست زدانكانه مرا يك تسو
رشيدى كفته اين معانى كه صاحب جهانكيرى نوشته در فرس ديده نشده و مستعمل هند است و حق با اوست

نمايش يازدهم در تاى قرشت با شين تش

تش

بالفتح بمعنى آتش مولوى كفته شعر
موسى اندر درخت هم تش ديد * سبزتر مىشد آن درخت از نار
و بمعنى تيشه نيز آمده كه بدان درودكرى كنند و درخت شكنند حكيم سوزنى كفته شعر
اى سوزنى بسوزن توحيد حرب كن * كان سوزنى كه از تو تبرها كنند و تش
با اول مضموم بمعنى قلق و اضطرابى كه از غم در دل بديد آيد پوربهاى جامى كفته شعر
روزها شد كه بنده مىآيد * بر در و ره نمىدهد جاوش