بر جانب جنوب شهر كشمير افتاده و اصل در آن تينلال بوده زيرا كه از قيمت سه لعل آنجا آباد شده و بلغة كشميرى تينسه را كويند و لال نام پارسى اصلى لعل است و لعل معرب لال است و اين لغت از لغت كشميرى و پارسى مركب شده و اين بلوك مشتمل بر چهل پاره قريه و مزرعهء خوب دلكشا است خاصه قريه شيخ زين الدين كه مرقد شيخ مذكور مغفور است رحمة اللّه
ترليك و ترلك
قبا و جامه آستينكوتاه را كويند و چون اين لغت در فرهنكها نيست و در برهان بىبرهان آورده ظن غالب اينست كه پارسى نباشد تركى باشد اما چند بيت در جهانكيرى يافته شد و نكاشته مىشود و كفته كه با اول مكسور است و لام مكسور ابن يمين كفته شعر
ترك نيلى قباى ترلك پوش * آفتابى است مشترى در كوش
ديكرى كفته
كشتم چنان ضعيف كه خياط روزكار * از بند ترلك تو بدوزد قباى من
نزارى قهستانى كفته شعر
معطر است دماغم ز بوى ترليكش * ملازمم بدل و جان ز دور و نزديكش
ترمتاى
با اول مضموم بثانى زده و ميم مفتوح و تاء فوقانى نام جانوريست شكارى در جثه به مقدار بيغو اما ظن غالب اينست كه اين لغة تركى باشد كه صاحب جهانكيرى پارسى كمان كرده چه رشيدى ننكاشته نزارى قهستانى كفته شعر
نزد سيمرغ جلال رفعتت * نسر طاير كمتر است از ترمتاى
ترمد
نام شهرى است مشهور بخراسان از جملهء ولايات چغانيان از بلاد ماوراء النّهر كه قاعدهء ولايات چغانيان و حاكمنشين آن بلاد است و چغانى رود منسوب بچغانيان است حكيم سوزنى كفته
سمرقند يثرب شد و مكه ترمد * ز مكه به يثرب خراميد سيّد
حكيم انورى در صفت جوبى ترمد كفته شعر
كفتم اى بخت بهشت است سواد ترمد * كفت راضى مشو از روضهء رضوان بكياه
ترمس
بفتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و سين نام كياهيست ترشمزه كه در آشها كنند و باقلاى مصرى و شامى را نيز كفتهاند كه كرم معده را آب مطبوخ آن بكشد و بهق و برص را سود دارد و آن را ترش نيز كويند
ترمشير
بر وزن اردشير نام داروئى است از اجزاى اكسير
ترمه
با اول مفتوح بثانى زده دو پاره نمد باشد كه در زير زين بدوزند و آن را آدرم و آدرمه نيز كويند سوزنى كفته شعر
زين با ترمه نكه كن چو خُوهى كشت سوار * تا نيفتى چو شوى حملهبر و حملهپذير
ترن
بر وزن چمن در جهانكيرى و رشيدى بمعنى كل نسرين آوردهاند و ظن فقير آنست كه مخفف نسترن باشد و بعضى بمعنى دشت و بيابان نوشتهاند
ترناس
بفتح اول بر وزن كرباس صداى انداختن تير از چلّه كمان را كويند حكيم اسدى كفته شعر
كمانابرو بارانش الماس بود * همه كوه پر بانك ترناس بود
حكيم فردوسى كفته شعر
دل سركشان پر ز وسواس بود * همه دشت پر بانك ترناس بود
ترنانه
با اول مفتوح بثانى زده بمعنى نان خورش است يعنى چيزى كه نان را تر كند و آن را به عربى ادام خوانند و در حديث است كه نعم الادام انحل مولوى در مثنوى كفته شعر
سايلى آمد بسوى خانهء * خشك نانى خواست با ترنانهء
هم او كفته شعر
چون روز كردد مىدود از بهر كسب و بهر كد * تا خشك نانهء او شود از مشترى ترنانهء
ترنج
بضمتين بمعنى چين و شكنج و محكم بستن ميان و تنك بركشيدن كمربند و امر بدين معنى نيز هست چنان كه ناصرخسرو كفته
نحتى ؟ ؟ ؟ بترنج از قبل و سست ؟ ؟ ؟ ميان سخت * از بهر تن سست ميان سخت ترنجى
آن چين و شكن را كه در روى و زنخ است آرنك و آنجوخ نيز خوانند و نام ميوهايست معروف و مشهور از نارنج بزركتر و همانا براى كثرت چين و شكنى كه بر روى آن است بدين اسم موسوم شده حكيم خاقانى كفته شعر
پرويز و ترنج و زر كسرى و به زرّين * بر باد شده يكسر با خاك شده يكسان
ترنجيده
با اول و ثانى مضموم بنون زده و جيم مكسور و ياى معروف چين دارنك و انجوخ كرفته را كويند مولوى كفته شعر
سيب بكفت اى ترنج از چه ترنجيدهء * كفت من از چشم بد مىنشوم خود جدا
ديكر بمعنى كشيده است چنان كه عنصرى كفته شعر
بيار است خود را چو مردان جنك * ترنجيده بر باركى تنكتنك
و ترنجيدن بمعنى سخت و درهم كشيدن و تنك كرفتن و كوفته شدن و چين بهم رسانيدن و درشت كرديدن و ترنجيده نيز بر اين قياس ترنجيد
ترند
بر وزن سمند مرغكى است كوچك كه او را صعوه كويند و بعضى كفتهاند وطواط است ع در نوانال و در ترانه ترند و آن را ترندك نيز كويند ترترك نيز نوشته شده همانا مصحف است