تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
و رشيدى چنان كه كذشت آورده و در ديوان ازرقى كه حاضر است چنين است شعر
ز ضربت تو الف‌وار قد دشمن تو * دو نيمه كردد و باز اوفتد به صورت دال بروز رزم مجوف كنى ز يك فرسنك * به نيزه در زره‌شك حلقه نقطه خال
حكيم فردوسى كفته شعر
يكى تيغ زد بر سر ترك او * كه او ترك جان كفت و جان ترك او
اسدى كفته شعر
سر خنجر و كرز چندان سپاه * چه بر ترك او بر چه بر كوه كاه
و نام قصبه‌ايست از مضافات آذربايكان و ديكر بمعنى كلّه كلاه و خيمه و امثال آن باشد انورى كفته شعر
به دو چكونه دهم كسوتى كه از شرفش * كلاه كوشهء عرش است ترك شب پوشم
و ترك‌ترك قطعه‌قطعه كلاه و عرقچين را كويند چنان كه چار ترك و دوازده ترك در عرقچين و كلاه درويشى متداول بوده چه شاه اسمعيل صفوى مروج طريقه شيعه اثنى عشرى براى تميز اين طبقه از ديكران از ماهوت سرخ كلاه‌هاى دوازده ترك درويشانه دوختن فرموده بود و در هر تركى نام يكى از ائمه اثنى عشر دوخته و اين اعلا خلعتى وافرى بود كه به بزركان شيعى داده مىشد و بجهة اين كلاه سرخ لقب آن طايفه قزلباش كرديد چه قزل در تركى بمعنى سرخست چنان كه قزل‌ارسلان يعنى شير سرخ و مير رضى آرتيمانى كفته شعر
در كلاه فقر مىبايد سه ترك * ترك دنيا ترك دين و ترك سر
كلامى اصفهانى كفته شعر
خيمه نه ترك كردون سايبان جاه تست * قطبها بر هر طرف چون ميخ و محور چون طناب
بفتحتين حلوائى است كه از نشاسته و تخم ريحان پزند و نام رودخانه‌ايست نزديك به دربند شيروان فردوسى كفته شعر
مناره برازم به شمشير و كنج * ز هيتال ناكس نماند برنج چو باشد مناره به پيش ترك * بزركان ز تركان ستانند چك
و بمعنى دختر دوشيزه نيز آورده‌اند و بضم اول نام طايفه‌ايست مشهور در تركستان كه تاتار و مغول و ساير اتراك از آن طايفه‌اند و زبان ايشان معيّن است و چون در آن بلاد خوبان نيكوروى بسيار باشند مجازا معشوقان را ترك كويند فرخى كفته شعر
كر چون تو بتركستان اى ترك نكاريست * هر روز بتركستان عيدى و بهاريست
حافظ كفته شعر
اكر آن ترك شيرازى بدست آرد دل ما را * بخال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

تركانى

با اول مضموم بثانى زده بالاپوشى باشد از جنس فرجى كه زنان ترك پوشند شرف شفروه اصفهانى كفته شعر
چون رفت خبر سوى ملك شاه * حالى ز طرب كفن به نخسيد ؟ ؟ ؟
تركان بموافقت درآمد تركانى و پيرهن به‌بخشيد تركان خواتون نام زن او بوده

ترك‌تاز

با اول مضموم تاخت آوردن بى خبر بر سبيل تاراج و غارت چنان كه رسم تركان است حكيم سنائى كفته شعر
خيز تازاب روى بنشانيم * باد اين خاك تودهء غدّار ترك تازى كنيم و درشكنيم * نفس زنكى مزاج را بازار
خان خانان بن بيرام خان هندى كفته شعر
يك چند دلم به هجر آموخته بود * وز ذوق وصال ديده بردوخته بود ياد تو شبانه ترك‌تازى آورد * بر باد بداد آنچه اندوخته بود

تركمان

نام طايفه‌ايست معروف و مشهور از كركان استراباد تا خوارزم و از آنجا تا بلخ و بخارا و سمرقند و مرو و سرخس ايلات ايشان صحرانشينى كنند و به خيمه و خركاه و الاچيق ييلاق و قشلاق كزينند و چندين طايفه‌اند و بعضى از ايشان در آذربايجان سالها سلطنت داشتند و در تواريخ مسطور است وقتى در سفر خوارزم كفته شده
خوشا مرز كركان و آن طرفه خاك * نه پيدا در آن صاف وادى مغاك دل شير جنكى در آن سخت مرز * ز كركان كركان همى لرز لرز الاچيقها خانه‌شان سربسر * چونه كنبد چرخ زير و زبر

ترك‌جوش

بر وزن سرخ‌پوش بمعنى كوشت نيم‌پخته مولوى معنوى كفته
ترك جوشى كرده‌ام من نيم خام * از حكيم غزنوى بشنو تمام

تركش

بر وزن سركش بفتح اول بمعنى تيردان است و آن را مخفف تيركش دانسته‌اند و آن را شغا و شكا بكاف فارسى نيز كفته‌اند و شواهد آن بسيار است سعدى كفته شعر
بيكفند شمشير و تركش نهاد * به بيچاركى دست دركش نهاد
چنان كه تيردان را تركش كويند جاى كمان را قربان خوانند وقتى كفته‌ام شعر
آن كمان ابروئى كه دل را خست * اى هدايت ز تير مژكانش نكنم تركش ار چه بدكيش است * جان خود را نكرده قربانش

تركون

بفتح تا و ضم كاف فارسى بمعنى دوال و فتراك در برهان آمده و بتركى قنجغه كويند مصحح برهان كفته و مننسكى از فرهنك شعورى نقل نموده كه اين لغة تاتاريست و قنجغه را بزيادت واو قبل از غين نيز نويسند حكيم منجيك ترمدى كفته شعر
تا بدر پادشاه عادل رفتند * بسته به تركون درون فضول و خطا را

ترلال

بكسر تاى فوقانى و سكون را نام بلوكى است كه