تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
همه بيخ و بركش شمرد * بهر برك و هر بيخ قاآن راد يكى بالش زر بدان پيزداد ؟ ؟ ؟ * ز دهقان برى كشت رنج و كرب شد از حاصل آن ترب در طرب

تربك و تربه و ترف

بباى فارسى كشك سياه را كويند كه بتركى قراقروت و آن را ترف نيز كويند و معرب تربه طربق است مولوى كفته
چو نوشيدم ز تتماجش فروكوبيد چون سيرم * چو تربك رو ترش كردم كز آن شيرين بريدستم
سوزنى كفته
تشبيب اين قصيده ترفند ترف طعم * مخلص بمدح او شد و شد طعم ترف قند
انورى كفته شعر
ترف عدو ترش نشود زانكه بخت او * كاويست نيك شير و ليكن لكدزن است

تربن

بفتح تاء و ضم باء زمين سخت را كويند

تربند

بر وزن سربند پارچهء باشد كه آن را تر كنند و بر زخم كارد و شمشير و امثال آن بندند تا خون بايستد

تربو

با اول مفتوح بثانى زده و باء مضموم و واو معروف جامهء باريك سفته را خوانند

ترترك

بر وزن شب‌پرك نام مرغكى است كه در ماوراء النّهر آن را دختر صوفى كويند و به عربى صعوه خوانند و با اول مضموم بثانى زده و تاء فوقانى در فرهنك و در برهان آمده كه در كوه چل‌مقام شيراز كه روزهاى سير مردم بدانجا روند جوانان بر كمر آن كوه رفته سنكى در زير خود نهاده بر آن نشسته پاها دراز كنند و چون آن محل از كثرت اين عمل سوده و صاف شده به سهولت از آن بالا به زير آيند و به زمين رسند و ديكر بار به به بالا شوند و چنين كنند و فقير مؤلف در ايّام سكونت شيراز آنجاها را ديده ولى نام آن كوه را چل‌مقام نشنيدم كوهى است قريب بباغ دلكشا كه مرقد شيخ مصلح الدّين سعدى در دره آن واقع شده و آن را سرسرك كويند و بجاى تاء سين آورند چه بلفظ شيرازى سريدن بمعنى لغزيدن است و كنايه از مردم سبك بىتمكين نيز بكسر تاء در برهان و جهانكيرى آمده و اللّه اعلم

ترنك

بضم اول و ثالث و سكون ثانى و كاف در فرهنك و برهان آمده كه كبك را كويند و آن پرنده‌ايست كه آن را مرغ آتش‌خواره نيز خوانند و درين معنى تامل بلكه تحيّر است زيرا كه كبك مرغ آتشخواره نيست شتر مرغ است كه آتش و آهن خورد و به عربى نعامه خوانند ترنك و تورنك و تيرنك خروس دشتى است كه پس از طاوس مرغى به اين رنكينى و زيبائى نيست منصور شيرازى كفته ع نكرد باز ز باس تو ظلم بر تورنك و من در صفت مازندران كفته‌ام
همه مرز و كهسار مازندران * پر از سبزه و كل كران تا كران چمان در چمنهاش دشتى خروس * پروبال چون چهركان عروس
در قصايد نيز كفته‌ام شعر
اطراف چمن چو دم طاوس * اتلال دمن چو پر تورنك
و آن را تذرو نيز كويند

ترت و مرت

اين لغت از اتباع است مانند هرج‌ومرج و به معنى زير و زبر است و آن را تارومار نيز كويند حكيم در حديقه كفته شعر
اى بسا باد و بوش تكسينان * ترت و مرت از دعاى مسكينان

ترجمان

بر وزن نردبان كسى را كويند كه لغتى را از زبانى به زبان ديكر ترجمه كند و اين لفظ عربى است و اصل آن در فارسى ترزبان بوده آن را نيز معرب كرده‌اند ترزفان كفته‌اند ولى در فارسى نيز باء و فا تبديل مىيابند چنان كه حكيم سوزنى كفته شعر
وصف تو آنست كز زفان تو كفتم * من بميان راست ترزفان بيانم

ترخان

بر وزن مرجان لقبى است از القاب كه سلاطين تركستان كه ايشان را خان كويند به كسى دهند كه هروقت خواهد بىاحضار بحضور پادشاه رود و اكر تقصيرى و خطائى كند او را بمؤاخذه نكيرند حكيم نزارى كفته شعر
اكر صد خون بيك غمزه بريزى كس نمىپرسد * مكر يرليغ ترخانى ز سلطان ايلخان دارى
ديكر نوعى از سبزى بود مانند پودنه و نعناع كه با نان و طعام خورند و اصل آن چنان است كه سپند را در سركه تيز بياغارند تا طبع وى بكردد آنكاه بكارند ترخون رويد بسحاق اطعمه كفته شعر
مىنهم از شاخ ترخوان زلف بر روى پنير * مىكشم از برك نعنع و سمه بر ابروى نان و ترخوان
با واو معدوله در اصل تره‌خوان بوده و عاقر قرچا نح‌ترخوان كوهيست و ترخوان را ترخون و ترخونى نيز كويند و طرخون معرب آن است در منتخب اللّغة كه ترجمه قاموس است كفته ترخان لغة خراسان است و عرب آن را معرب كرده و طراخنه جمع بسته‌اند بلى چنين است ولى لغة تركى مغولى است نه خراسانى و بمعنى خونى و بىباك و دزد و اوباش نيز در فرهنك و برهان آورده‌اند و لقب معلّم ثانى ابو نصر فارابى نيز بوده كه از مشاهير حكما است

ترخنده

بر وزن شرمنده در برهان قاطع بمعنى طعنه و طنز و بيهوده و مكر و حيله آورده و همانا ترفند و ترفنده را تبديل و تصحيف كرده در ترفند با شاهد بيان خواهد شد

ترخوانه

با واو معدوله بر وزن مردانه نوعى از طعام فقر است