تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
هست و تير آتشبازى را نيز كويند

تخشيدن

بر وزن بخشيدن بالا نشستن باشد و تخشا بمعنى كوشنده و ساعى زراتشت بهرام كفته
مكو تخشا بكارى كرنه پيواست * همىباشيد و مىداريد پيوست

تخله

بالفتح عصا و نعلين منجيك كفته شعر
اندر فضايل تو قلم كوى * چون تخله كليم پيمبر شد
فخرى كفته شعر
ايا شاهى كه هر سايل كه آيد * بدركاه تو بىدستار و تخله

تُكمار

به وزن بلغار تيرى است بىپيكان كه بجاى پيكان كرهى به شكل تخم كبوتردار و از آن او را تخمار خوانند و تكمار نيز كويند منسوب به تكمه و تكمار مخفف آن و در بهار عجم آورده و در فرهنكها نيافتم اميرخسرو كفته
هم از وى است خوارج نشانهء لعنت * كه سكزن است بر ايشان سزانه تكمار است

تخم كتان

نباتى است كه در دواها به كار برند و اسپرزه كويند و عرب آن را معرب كرده بذر قطونا خوانند و قطن پنبه است بنابرين آن جامه كه از پنبه مىبافته‌اند قطنى مىناميده‌اند كويند درست و نشكسته اين نبات نافع و شكسته آن سم و مهلك است شاعرى كفته شعر
مثل بذرقطوناست دل درويشان * تا درست است دوا چون شكنى سم باشد

تخمكان

با كاف فارسى بر وزن استخوان بيضه‌هاى آدمى را كويند و تخم روئيدنيها را نيز كفته‌اند و زمينى كه در آن تخمها كارند و بعد از روئيدن سبز شوند و بجاى ديكر نقل كنند تخمدان كويند

نمايش ششم در تاى قرشت با دال ابجد

تدرو

بفتح اول و ثانى بواو كشيده نام مرغى است صحرائى شبيه بخروس در نهايت خوش‌روشى و خوش‌رفتارى و آن را تذرو نيز كويند و معرب آن تدرج است و به تذرو معروف است كويند با درخت سرو رغبتى دارد شيخ نظامى كفته شعر
چنكل دراج به خون تذرو * سلسله‌ها ريخته در پاى سرو
شعر
نشيمن كرد شهبازى به سروى * كه صيد خود كند رعنا تذروى
اسدى كفته
كه جفتى كبونر چو رنكين تذرو * به ديوار باغ آمد از شاخ سرو نر و ماده كاوان ابر يكديكر * بكشى كرشمه كن و جلوه‌كر فروهشته پر كردن افراخته * چو نائى دم اندر كلو ساخته
و آن را بدرى تورنك كويند

تدو

بفتح اول و ثانى جانوريست سرخ رنك و پردار كه اغلب در حمام‌ها مىباشد و او را به عربى ابن وردان كويند

نمايش هفتم در تاى قرشت با راء

تر

ضد خشك معروف است و نام مرغى است كوچك و كم سكون كه به عربى صعوه خوانند و كنايه از اشخاص سبكسار كه باندك چيزى از جاى درآيند نيز آمده است

ترا

بر وزن سرا ديوار خانه پادشاهان و كاروان‌سرا و قلعه و حصار و ترى با باماله نيز آمده رضى الدين نيشابورى كفته شعر
ز بيم تير جهانكير همچو خورشيدش * هميشه ماه ترا بسته باشد از خرمن
و بضم كلمهء خطاب و بمعنى خود را نيز آمده نظامى كفته شعر
كفت با من فروش باغ ترا * جسم ترا پاك‌تر از جان كنى
ظاهرا كه بدين معنى باغت را و جسمت را بايد خواند كه در كلام قدما بسيار آمده

تراب

بفتح اول بر وزن سراب رشحه و چكه آب و ترابيدن و تراويدن مصدر آنست امير معزى كفته شعر
اكر تراب ز دست تو آيدى به زمين * بجاى سبزه زبرجد برويدى ز تراب
حكيم خسروانى در ذم بخيلى كفته شعر
بخل ازو همچنان هميشه تراود * كاب چنان از سفال نو نترابد

تراتيزك

سبزئ است كه به عربى جرجير كويند و اصل در آن تره‌تيزك است

تراج

بضم اول بر وزن و معنى درّاج است و آن مرغكى است كه شكار كنند و كوشتى نيكو دارد و بفتح اول ترجمه لفظ آمين است كه بعد دعا بجهة استجابت كويند

تراز

نام شهريست از تركستان و بمعنى علم و جامه خصوصا و زينت و آرايش عموما و بمعنى رشتهء ريسمان خام و تار ابريشم حكيم فرخى كفته
ياد باد آن شب كان شمهء خوبان تراز * بطرب داشت مرا تا بكه بانك نماز
هم او كفته
ساقيا ساتكينى اندر ده * مطر بارود نرم و خوش بنواز غزلى خوان چو حلهء كه بود * نام خسرو بر او بجاى تراز هيچ شه را چنين وزير نبود * مملكت‌دار و كار ملك تراز
قطران كويد شعر
از غم هجر تراز همه خوبان تراز * زرد و باريكم و لرزانم چون تار تراز
هم او كفته شعر
اكر نكشت هوا جاى آهوان ختن * و كر نكشت زمين جاى بتكران تراز چو آهوان ختن آن چراست مشك‌فشان * چوبت كران‌تر از اين چراست نقش تراز ز چين زلف مه نيكوان چين و تراز * هميشه سلسله‌ساز است با دو درع تراز كهى ز ميغ زند بر مه دو هفته رقم * كهى ز مشك كند بر كل بنفشه تراز
حكيم عنصرى بلخى در صفت