تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
عمارت كفته شعر
تراز زرّين بر جامه ملوك بود * كه ماند او را زرّين تراز بر ديوار

ترازو

معروف است و آن آلتى است كه چيزها را بدان وزن كنند و نام برج ميزان هم هست و بمعنى عدل و عقل نيز استعمال مىشود و هم‌تراز و بمعنى هم‌قوّت و همپايه است

تراش

بفتح اول بمعنى طمع و توقع و تراشيدن چيزى

تراشه

آنچه هنكام تراشيدن قلم و چوب فروريزد و كفته‌اند شعر
كر ابن مقله ديكرباره در جهان آيد * تراشه قلمت را بديده بربايد
و سخنكوئى و شاعرى را نيز سخن‌تراشى كويند چنان كه خاقانى كفته
ختم است بر غم چند ناشى * بر خاقانى سخن تراشى

تراك

بر وزن هلاك مصدرش تركيدن بوده و تراك آواز تركيدنست حكيم فرخى كفته شعر
تراك دل شنود خصم تو ز سينه خويش * چو از كمان تو آيد بكوش خصم ترنك
و طراق معرب آنست كاف را قاف كرده‌اند چنان كه حكيم سنائى كفته
چوب را بشكنى طراق كند * آن طراق از سر فراق كند
مولوى كفته شعر
تو ناز كنى و يار تو ناز * چون نازد و شد طلاق خيزد يار است نه چوب مشكن او را * كر بشكنيش طراق خيزد
و چون در فارسى غين و قاف بيكديكر تبديل يابند تركيده را ترغيده نيز كويند و مخفف آن ترغده آمده چنان كه سابقا مذكور شد كه بمعنى درد كردن عضويست اصل آن ترغيدن استخوان اعضا بوده اكنون درد را ترغده كويند

ترانه

بر وزن جوانه جوان خوش‌صورت و شاهد تر و تازه و بمعنى دوبيتى يعنى رباعى و نغمه و خوانندكى نيز آمده شيخ نظامى كفته شعر
هر نسفته درى درى مىسفت * هر ترانه ترانهء مىكفت
ناصرخسرو كفته
بدانى چو درمانى آنجا كز آنجا * نه بربط رهاند ترانه ترانه
شيخ اوحدى كفته شعر
خيز اى رفيق خفته كه صوت نشيدمان * آتش فكند بر شتران از ترانهء
بعضى اين لغت را بضم اول مخفف تورانه دانند يعنى خوبان منسوب بتوران

تراهى

بكسر اول بمعنى ميوهء نوباوه و نوبر است شيخ سعدى كفته
برد بوستان‌بان بايوان شاه * تراهى ولى هم ز بستان شاه
و آنان كه كفته‌اند ع بتحفه ثمر هم ز بستان شاه خواسته‌اند كه تراهى كه غير معروفست بمعروف تبديل كرده شود

ترب

بر وزن ضرب بمعنى حيله و زبان‌آورى و كشك سياه كه به تركى قراقروت كويند و با را با فاء تبديل كرده ترف و ترفه كويند حكيم انورى كفته شعر
ترف عدو ترش نشود زانكه بخت او * كاوى است نيك شير و ليكن لكدزن است

تربالى

با باى ابجد بر وزن چنكالى نام عمارتى بوده بسيار عالى و بنا كرده اردشير بابكان كه شاهنشاه لقب داشته در شرقى شهر كون كه از شهرهاى فارس بوده و جون معرب آنست كويند كه بر سر آن بنا آتشكده ساخته بودند و در برابر شهر كوهى بوده كه از آن كوه آب به آن آتشكده مىآمده و بر سر تربالى مىكذشته مؤلف كويد آنچه درين لغت مرقوم شده از فرهنكها نقل افتاده در آن چند خطا است اول آنكه طربال بطاى مؤلف عربى و بمعنى عمارت عالى كه بنا كنند يعنى هر كوه و سنك و هر پارهء از كوه و سنك بلند و بزرك كه از كوه بيش آمده و برآمده باشد و ديوار دراز و بلند و چينه بالائين ديوار است طرابيل الشام صومعهاى ملك شام و اينكه نوشته‌اند نام آن شهر كون ؟ ؟ ؟ هم خطاست جور است و ان نام قديم شهر فيروزآباد بوده و در جور مرقوم خواهد شد

تربد

بكسر اول و ثالث و سكون ثانى صاحب برهان كويد نام شهريست غير معلوم فقير كويد همانا ترمد را به تصحيف تربد خوانده‌اند در اين صورت معلوم است كه شهرى غير معلوم خواهد شد ترمد شهريست مشهور و معروف در ماوراء النّهر و بملاحظه ترتيب حروف تهجّى در محلّ خود با شاهد مرقوم خواهد شد و بضم اول و ثالث تربد دوائيست كه اسهال آورد و آن را تربد مجوف خوانند

تربره

با اول مفتوح بثانى زده و باء و راء هر دو مفتوح نام نوعى از انكور است آن را تربك با اول مضموم نيز كويند

تربز و تربزه

با اول مفتوح بثانى زده و باى مضموم بزاى منقوطه هندوانه را كويند و خيار باورنك را نيز كفته‌اند و بضم اول ترب را نامند كه به عربى فجل كويند ضياء بخشى كفته شعر
آنچه نه بينيد نمودن كه چه * تربزه بىمزه بودن كه چه
و آن را ترب نيز كويند بضم اول و دويم و ترب بضم اول و سكون ثالث نيز درست است در حكايات بخشش فا آن منظوم كرده‌ام شعر
بشهرى كس از بس هوا بود سرد * ز سردى كس آنجا زراعت نكرد ترب كاشت پيرى و آمد ببار * از آن دستهء برذرى شهريار از آن ترب قاآن يكى برك خورد * پس آنكه