دل مىتپدم مدام كايا چه شود * دوريت مباد هرچه بادا بادا
تپانچه
بر وزن و معنى طپانچه و آن دست زدن بر صورت است در هنكام دلتنكى و غرانه بمعنى سيلى است و در جاى خود مرقوم خواهد آمد و كفتهاند شعر
تپانچه زد برخ خويش زال و من حيران * بسان رستم وقتى كه زخم زد به پسر
و به عربى لطمه كويند و كوهه و موجهء دريا را نيز تپانچه كويند و مغيّر آن طپانچه است و بحذف الف نيز آمده
تپش و تپنك
در حرف باء عربى مذكور شد در باى عجمى نيز به همان معانيست
تپاس
بفتح اول پارسى رياضت است و تپاسى يعنى رياضتكش و رنج كمخوابى و كمخوارى بر خود نهادن و تپاسبد بضم باى ابجد رياضت كشنده و مجاهدهكننده و آن را هرتاسب نيز كويند و سرداسب نيز خداجوئى است كه بىكمخوابى و كمخوارى و جز تنهائى كزينى برهبرهاى خردپسند يعنى دلايل عقلى خداى را جويد و نهان چيزها آشكارا كند و كروه اول اهل رياضت و مجاهده مىباشند و آنها را پرتوى كويند كه صاحب صفاى دل شدهاند و كروه دويم را رهبرى خوانند كه بدليل عقل معرفت يافتهاند و باصطلاح اين عهد كروه اول صوفيهاند و ثانى حكماى مشائيهاند و اين لغة از فرهنك دساتير نقل شده
تپّه
بفتح اول و ثانى مشدّد كوه پست و پشتهء بلند كه آن را به فارسى درى تبره و تبرك و كر بكاف فارسى نيز كويند و كلّهء كلاه را كه از ماهوت يا شال پشمينه باشد نيز تپّه كلاه كويند بجهة برآمدكى
تپليس
نام شهريست كه پاى تخت كرجستان است و كاخت و كارتيل نيز از بلاد كرجستان است و معرب تپليس تفليس است وقتى كفتهام
پور عباس شه غازى كاندر يونان * حامى رسم درهء تازى كاندر تفليس
رومى از شوكت او مىنكشد شكل صليب * رومى از حشمت او مىننهد طرح كنيس
نمايش سيّم در تاى قرشت با تاى قرشت
تتار و تتر
همان تاتار كه مفصل مرقوم شده است
تتارچه
نوعى از تير مىباشد و در فرهنك رشيدى آمده
تترا
بر وزن صحرا بلغة زند تابستان مقابل زمستان است
تتربو
بر وزن لبلو ؟ ؟ ؟ بمعنى ظرافت و لاغ و مسخركى و آن باضافه ها هم آمده بحذف باء تتره بر وزن قطره نيز كفتهاند
تترونتن
بلغة زند بر وزن پهلو زدن بمعنى باريدن نوشتهاند
تتماج
آشى است كه از سماق پزند بسحاق اطعمه كفته شعر
نام تتماج بر زبان بردم * ماست را آب در دهان آمد
و باصل تتم آش بوده و بعضى آن را تركى دانند و چنين است
تتم
به ضمّتين سماق را كويند چنان كه در تتماج مذكور شده كه تركى است و در فرهنكها و برهان تحقيق نشده
تترى
بضم تا و كسر را بمعنى سماق آوردهاند و اين بيت خسرو دهلوى را شاهد كرده
خار مدر و تا نكردد دست و انكشتان فكار * كز نهال و تخم تترى نيشكر نتوان كشيد
تتمتن
بر وزن صفشكن بلغة زند شغال را كويند صاحب برهان كفته
تتّه
با اول مفتوح مشدّد نام شهريست از بلاد سند كه بهاء هندى تهته كويند و از جمله شهرهاى تته يكى ديول است كه حكيم ديولى شاعر از آنجا بوده و دبيل معرب ديول است بارى منسوب به آن شهر را تتوى كويند و از آنجا بوده رشيد الدين صاحب كتاب منتخب اللغة و فرهنك رشيدى اميرخسرو دهلوى كفته شعر
سروى چو قدت در چمن تتّه نباشد * كل همچو رخ خوب تو البته نباشد
تتى
صورتى كه براى مشغولى اطفال از كل و آرد سازند و رنكين كنند و آنان به آن بازى كنند حكيم سنائى كفته شعر
طفل چون زهر مار كم داند * نقش آن را تتىتتى خواند
و كلمهء كه بدان مرغان را براى دانه دادن بخوانند تا جمع شوند مولوى در مثنوى كفته شعر
فخر رازى علم را ليتى كند * پيش مرغان ريز دو تىتى كند
نمايش چهارم در تاى قرشت با جيم ابجد
تجا
بفتح اول و ثانى بمعنى تندوتيز باشد
تجار
به وزن شرار كرّه اسبى را كويند كه هنوز او را زين نكذاشته باشند و او را تجاره نيز كويند و بلغة زند رونده را كفتهاند فخر كركانى كفته شعر
برفت از شهر كركان يكسواره * بزيرش تازى اسبى خوشتجاره
شرف شفروه كفته شعر
بر در باركه رفعت او بدر منير * يك الاغيست كه از راه تجا مىآيد
فرخى كفته شعر
آنكه تدبير او سوارى كرد * بر جهان تجارهء توسن
صد اسب تازى و سيصد تجاره * ز كوهر همچو كردون پرستاره
تجر
بر وزن شرر خانهء زمستانى كه تجارى و تنور داشته باشد و آن را تابخانه نيز كويند نزارى قهستانى كفته شعر
ميان اين تجر و كنبد فلك فرق است * كه هست اين به ثبات آن نباشد آرامش
چو تاب آتش مى در هواى آن پيچد * بتافت خانه از آن تابخانه شد نامش