تبستغ
بفتح اول و ثانى و سكون ثالث و ضم فوقانى و غين نقطهدار ساكن مردم فصيح و تيززبان را كويند كه تند حرف زنند منجيك كويد
كشتم از يمن مدحت دارا * در سخن بس تبستغ و شيوا
تبسيدن و تبسيده
كرم شدن و كرم شده و آن را تفسيده نيز كويند
تبش
به وزن كشش كرما و كرمى را كويند و اصل آن تابش بوده مخفف كرديده نظامى كويد شعر
حرفش ز تبش جهان فروزد * كان كشت بر او نهى بسوزد
تبشى
طبقى باشد آب كردان از مس و غيره و طبشى معرب آنست ابن يمين كفته شعر
باز در طرف چمن ساقى سرمست نهاد * بر سر تبشى سيمين قدح زرّ عيار
نركس مخمور را تبشى و ساغر شكست
تبفوز
بمعنى كرداكرد دهان مرقوم شده امّا بتقديم با اصحّ است
تبل
بفتح اول بر وزن اجل چين و شكنج و ناهموارى پوست مانند بادام مختارى كفته شعر
ديدهء دشمنت ز كينهء تو * همچو بادام در كرفته تبل
هركه بيند بخواب تير ترا * طبع بكشايدش ز ديده سبل
تبلاب
بر وزن لبلاب غلاف خوشهء خرما را كويند
تبلونستن
بلغة زند و پازند بمعنى شكستن باشد بر وزن پهلو هشتن است صاحب برهان چنين نوشته
تبنا
بر وزن پهنا بلغة زند و پازند كاهى كه از جو و كندم بهم مىرسد
تبند
بفتحتين و سكون نون محيل و مكار را كويند پوربها كفته
خرسكك لولى غربالبند * مدبر بدبخت دنىّ تبند
تبنك
بر وزن درنك طبقى باشد پهن و بزرك از چوب كه بقالان اجناس از قبيل نان يا حلوا و غيره در آن كرده بر سر نهاده در كوچه و بازار بكردند و بفروشند و طبق معرب آنست و آن را تبوك نيز كويند شمس فخرى كفته شعر
خاك بر تارك دوات و قلم * حبّذا دبّه و جوال و تبوك
و بضم اول و فتح ثالث بر وزن جفتك دريچه زركرى و صفارى را كويند و آن قالبى باشد كه زر و سيم كداخته را در او ريزند و بفتح و ثانى نيز كفتهاند و با باى فارسى نيز درست است كاتبى بمعنى اول كفته شعر
نان ريزهاى سفره خوانش فلك همه * دريوزه كرد روز و شب و ريخت در تبنك
و بمعنى قالب زر و سيم عنصرى كفته شعر
تبنك ار كج نهد كسى بىشك * ريخته كج برآيد از تبنك
و بمعنى دف و دهل و تبنك بضم تاء و نون نيز آمده كه بازيكران نوازند عميد لومكى كويد ع آواز كوس بازنداند كس از تبنك سوزنى كفته ع من كوس خسروانم و ايشان دف و تبنك و بمعنى آواز بلند و تيز مثل آواز زنك و صداى ناقوس نيز آمده است
تبنكو
بر وزن سمنبو بمعنى زنبيل و سبد و صندوق و كيسه عطاران و طبق آمده و آن را تبنكو و تبنكه نيز كويند فخرى كفته
زر و ياقوت و لعل اندر خزينه * نه بيند روى كيسه يا تبنكو
سوزنى كفته
منت از خلق بهر نان چه برم * كه جهان چون تبنكه نان است
فردوسى كفته ع تبنكوى پر زر بر استر نهاد منوچهرى در بردن انكور به شهر كفته شعر
دهقان برز آيد و فراوان نكردشان * تيغى بكشد تيز و كلوباز بردشان
وانكه به تبنكوى كشن در سپردشان * بر پشت نهدشان و سوى خانه بردشان
تبوراك
بفتح اول و ثانى بواو رسيده و راء بىنقطه طبلى است كوچك كه مزارعان براى رمانيدن مرغان از كشتزار نوازند و بمعنى غربال و طبق و دف و دايره نيز آوردهاند مولوى معنوى كفته
عاشقم من كشته قربان لا * جان من نوبتكه طبل بلا
خود تبوراك است اين تهدبدها * پيش آنچه ديده است اين ديدها
پيش او چه بود تبوراك تو طفل * كى شد او طبل سلطان نيست كفل
شاعرى در هجو كفته
بابات بدشت كشت خاشاك زدى * مامات دف دورويه چالاك زدى
آن بر سر كورها تبارك خواندى * وين بر سر كويها تبوراك زدى
و اين لغة در اصل تبيرهاك بوده يعنى تبيره كوچك
تبير و تبيره
طبل و دهل را كويند معزى كفته شعر
نعرهء كوس و تبيره * نالهء چنك و رباب
منوچهرى كفته شعر
تبيرهزن برد طبل نخستين * شتربانان همىبندند محمل
اسدى كفته شعر
زره كرد برخاست وز شهر جوش * ز صحرا فغان وز بتيره خروش
و بمعنى خانه كه در آن سركين و پليدى ريزند نيز آمده
تبينه
بر وزن شبينه بمعنى قى و استفراغ من كفتهام شعر
دارم ز تبينه شينه * درد كمر و خراش سينه
نمايش دويم در تاى قرشت با باى پارسى
تپ
بمعنى اضطراب و بيقرارى و غلبه تب و كرمى قلب است و آن را تپاك و تپيدان نيز كويند و تپيدن مصدر آن است چنان كه تپش و بر اين قياس و طپيدن و طپش معرب آن است شعر