تايباد
قريهايست از باخرز و از آنجاست عارف مرشد شيخ زين الدّين پير امير تيمور صاحبقران و اصل در آن تايبآباد بوده و تايباد مخفف آن است
نمايش اول در تاى قرشت با باء
تبادكان
قصبهايست بحدود طوس و معارف از آنجا برخاستهاند
تبار
بفتح اول بمعنى اولاد و طايفه و آل و نژاد آمده است ناصرخسرو كفته
كل تبار و آل دارد همه مهرويان * هركجا آيد با آل و تبار آيد
منوچهرى كفته شعر
توران بدان پسر دهى ايران بدين پسر * مشرق بدين قبيله و مغرب بدان تبار
فردوسى كفته شعر
چو اندر تبارش بزركى نبود * نيارست نام بزركان شنود
و در عربى بمعنى هلاك آمده حكيم قطران به هر دو معنى كفته شعر
خزينهبخش و ولايتستان ملكجستان * تبار جان بدانديش و آفتاب تبار
تباسيدن
بفتح اول بر وزن هلاكيدن يعنى از حرارت كرما بى خود شدن و بىشعور كرديدن تفسيدن نيز تبديل اين لغت است
تباشير
بفتح اول و بكسر شين چيزى سفيد كه از ميان نى هندى بيرون آيد و در دواها به كار برند و معرب آن طباشير است شيخ نظامى كفته شعر
تنى چون شير با شكر سرشته * تباشيرش برابر شير هشته
و آن نيكو رفع عطش كند و چيزهاى سفيد را بدان منسوب كنند چنان كه تباشير صبح مراد روشنى صبح صادق است
تباه
بر وزن فراه قسمتكننده را كويند و بمعنى ضايع و نابود شده و باطل شده به كار نيامدنى هم آمده حكيم فرخى كفته شعر
زمانه رغم مرا اى برخ ستيزه ماه * خطى كشيد بر آن عارض سپيد سياه
كمانش آنكه تبه كرد جاى بوسهء من * ز غاليه نشود جايكاه بوسه تباه
و تباه و تبه بمعنى هلاك نيز مىآيد شاعر كفته شعر
بود حال خصم تو دايم تباه * كريزد ز پشتش ز سهم تو باه
تباهه
بفتح رابع كوشت نرم و نازك كه شرحهشرحه كرده بريان كنند و آن را كباب كويند طباهه و طباهجه معرب آنست مولانا مظهر كفته شعر
نه مرد قاضى و مفتى شدم كه دارم دوست * بهين تباهجهء يا لطيف حلوائى
حكيم فرخى كفته شعر
با من چو كل شكفته باشى كه كه * كاهى باشى چو كارد بر كوشت تبه
روزى همه آرى كنى و روزى نه * يكره صنما بنه مرا بر يك ره
تبباده
تبلرزه را كويند عموما و تب لرزهء كه بجهة ورم سپرز بهم رسيده باشد خصوصا غضارى رازى كفته شعر
چنان دشمن از بيم تيغ تو لرزد * كه كوئى كرفت است تبباده او را
در جهانكيرى و برهان چنين آورده اما رشيدى تب يازه تصحيح كرده بمعنى تبى كه در آن خميازه و كمانكشى كنند
تبت
بكسر تين پشمى باشد نرم كه از بن موى بز به شانه برآورند و از آن شال بافند و آن را كرك و كلغر نيز كويند و بجاى تاى دويم دال نيز آمده و با ثانى مشدد شهرى است در ميانه كشمير و چين كه آن را مشدد و غير مشدد نيز خواندهاند ناصرخسرو كفته ع مشك تبتى به پشك مفروش ديكرى كفته ع باد مىريزد بباغ و راغ مشك تبتى بهر صورت مشك تبتى را بدانجا منسوب دارند
تبخال و تبخاله
جوششى باشد كه آبلهوار از تب بر لب بديد آيد حكيم قطران كفته شعر
تبخاله مرا نمود دلدار بناز * بردم بلبان سرخش انكشت فراز
چون كودك شيرخواره از حرص و ز آز * انكشت مزم ازين سپس عمر دراز
تبر
بفتح اول و ثانى بر وزن خطر آلتى باشد از فولاد كه بدان چوب درخت بشكنند و بكسر اول در عربى بمعنى زر آمده
تبرخون
با خاء نقطهدار بر وزن شفقكون بمعنى عناب است و آن ميوهايست شبيه به سنجد چنان كه حكيم ناصرخسرو كفته شعر
فضل تبرخون نيافت سنجد هركز * كرچه بديدن چو سنجد است تبرخون
هم او كفته شعر
زرد چو زهره است عارض بهى و سيب * سرخ چو مريخ روى نار و تبرخون
در فرهنك نوشته چوبى است سرخ رنك كه شاطران از آن چوب دستى كنند و نيز چوبى كه از آن دستهء تازيانه سازند و سرخبيد كويند هم در فرهنك بمعنى لقم ؟ ؟ ؟ آورده مسعودى رازى كفته شعر
از بسكه تو در هند و در ايران زدهء تيغ * از بسكه در اين هر دو زمين ريختهء خون
زين هر دو زمين هرچه كيا رويد تا حشر * پخش همه روين بود و شاخ تبرخون
تبرزد
بمعنى نبات و شكر معروف است شيخ سعدى راست شعر
از دست دوست هرچه ستانى شكر بود * وز دست غير دوست تبرزد تبر بود
ابن يمين نيز كفته ع كه شرنك از كف محبوب تبرزد باشد و نام نمكى است مانند سنك سپيد و نبات سفيد كه از كوه نيشابور و ديكر جبال آورند و قسمى از انكور است لطيف و شيرين و در