جهانكيرى آورده كه نام كياهى است تلخ كه آن را الوا خوانند و بتازى صبر كويند و اين بيت سعدى را شاهد آورده است شعر
تبرزد همان قدر دارد كه هست * دكر در ميان شقايق نشست
تبرزين
معروف است و بمعنى ؟ ؟ ؟ نمك تبرزد نيز آمده ناصرخسرو كفته
مشك تبتى به پشك ؟ ؟ ؟ مفروش * مستان بدل شكر تبرزين ؟ ؟ ؟
تبرستان
رشيدى نوشته ملكى معروف زيرا كه تبرداران متعارفست و طبرستان معرب آن است و در تحقيق مسامحه كرده است لهذا بيانى كامل لازم است مؤلف كويد اين وجه تسميه سخيف است چرا كه اكر بملاحظه آلت تبر آن ولايت را تبرستان كفتهاند درخت و جنكل بيش از تبر در آن ولايت وفور دارد بايستى جنكلستان كويند آنچه از تاريخ تبرستان و غيره معلوم است تبره بمعنى پشته و تپّه و كوههاى كوچك است و چون آن ولايت غالبا پشته و تبه و كوهستان بوده به تبرستان كه لفظ پارسى قديم است موسوم شده و در زمان ملوك عباسى كه حكام آن ولايت مسلمان شدند و از جانب خلفا حكومت مىيافتهاند لقب هريك ملك الجبال بوده و حدود آن ولايت را از شهر رويان كه از ابنيه منوچهر بوده تا نور و كجور و آمل و سارى و استراباد و كركان و لاريجان و سواتهكوه و سمنان و دامغان و كيلان و دماوند و طهران و رودبار قزوين تبرستان مىخواندهاند يعنى كوهستان و منوچهر بر فراز كوه رى قلعه بزرك ساخته آن را باره تبره نام نهاده و آن اول قلعه بود كه بر بالاى كوه بنا نهادند چون كوهى كه در آن ولايت بوده ماز نام داشته است شهرهائى كه در درون انكوه بوده مازاندرون خواندند و كويند شهرهاى آن زياده از بيست شهر بوده و چون قارن سوخرا از جانب ساسانيان در آن مرز ايالت داشته آن كوه بكوه قارن موسوم كرديده در زمان يكى از خلفاى بنى عباس مردى مامور به تبرستان شده در مراجعت خليفه ازو پرسيد كه تبرستان چكونه ولايتى است عرض كرد كه تبرستان يعنى مكان انبوهى زرّ است سه طبقه از اولاد ساسانيان در آن ولايت سالها پادشاهى كردهاند و در تاريخ تبرستان و مازندران مفصّلا مشروح است بيد تبرى و بنفشهء تبرى و آهنك تبرى و زبان تبرى منسوب به آن شهرها است و معرب آن طبرستان و طبرى است وقتى كفتهام شعر
ايابت تبرستانى اى مه خزرى * بكرد سرخ كلت بر بنفشه تبرى
نكار نورى رخسار ديلمى طرّه * فداى طرّه و بالات كيلى و خزرى
تبر بفرق تبر زد زند زند لبت از رشك * به پهلوى چو كنى يار نغمه تبرى
تبرك
هر حصار را كويند عموما و حصاريست در اصفهان خصوصا بر فراز تلى و تپّهء واقع شده هنوز آثارش برقرار است و معروفست همچنين در حوالى شهر طهران در رى كهنه بر بالاى كوه و تپّه حصارى بوده كه آن را تبرك مىخواندهاند و آبى داشته كه هنوز باقى است فخر الدولهء ديلمى شب در آن حصار بوده شراب و كباب بسيار از كوشت كاو خورده فوت شد او را به شهر رى آورده مدفون كردند و ديالمه كنبديى بر سر قبر وى برافراختند كه بعد از خرابى رى هنوز آن كنبد باقى است و بعضى بغلط قبر طغرل سلجوقى دانستهاند زيرا كه بعد از قتل سر و تن او را ببغداد و جاى ديكر نقل كردند و از او وارثانى نمانده بود كه او را كنبدى با اين استوارى بنا نهند و سبز تبرك يعنى سبزكنبد كنايه از آسمان است و شرف شفرده اصفهانى كفته شعر
يكروزه وجه حاشيه دركه تو نيست * چندين ذخيرها كه بر اين سبز تبرك است
تبرى
منسوب به تبرستان چه آدمى و چه بيد و چه بنفشه و چه مقام مخصوص و چه شعرى به وزن مخصوص كه تبرى كويند چنان كه حكيم ابو الحسن على بن محمد المتخلص بمنجيك ؟ ؟ ؟ كفته شعر
بمنظر آمد بايد كه وقت منظر بود * نقاب لاله كشودند و لاله روى نمود
بنفشهء تبرى خيل خيل سر بركرد * چو آتشى كه بكوكرد برد و انددود ؟ ؟ ؟
و امير نام مردى از اهل پازوار قريب به شهر بارفروش كه او را شيخ العجم خواندهاند بوزنى خاص اشعار به زبان درى مازندرى كفته ديوانش حاضر و به تبرى مشهور است
تبريز
به وزن لبريز در شمال مغرب ايران واقع شده است و از شهرهاى معظم بوده بواسطه محاربات سپاه ايرانى و عثمانى و زلزلههاى مكرر ويرانى يافته اكنون دويست هزار خلق در آنجا موجودند در سال كذشته كه يكهزار و دويست و هشتاد و سه بود به مرض وباى عام صد هزار خلق هلاكت يافتند و ما بجانب سراب و اردبيل فرار نموديم بارى مقابر اولياء در آن شهر بسيار بوده آب و هواى سازكار دارد اكنون چند سال است كه وليعهد پادشاه در تبريز حكمران است فقير نيز به حكم شاهنشاه در خدمتش بسر مىبرد
تبست
بر وزن الست بمعنى ضايع و تباه و سست ؟ ؟ ؟ و چيزى از كار افتاده و زشت و بكسر ثانى آئين و ملت و مذهب سست و ضعيف و اصل اين لغت تبهست بوده مخفف شده سوزنى كفته شعر
اكر نه عدل شه استى و نيكرائى او * شدى سراسر كار جهان تباه و تبست