به عربى آن را عشقه خوانند كه به حالت عشق مناسبت دارد و آن را به فارسى اخفاك و بهندى چاندريد نامند
تالكان و تلكان
نام دو ولايت است يكى در خراسان و ديكرى در حوالى شهر قزوين كه نخست تلك كه سنكى است سفيد و براق و معرب آن طلق در آنجا يافته شد بنابرين اين نام يافت و طالقان معرب آنست كذا فى القاموس
تالمن
به سكون ثالث و كسر ميم و نون ساكن بلغت ژند و پازند جانوريست كه آن را روباه خوانند
تام
بر وزن جام بمعنى چيز بسيار كم و بغايت اندك و با تشديد آخر در عربى بمعنى تمام باشد
تامول
همان برك مذكور است كه با فوفل و آهك خورند
تابنول
بمعنى همان تامول است كه مرقوم شد
تانكو
حجّام و سرتراش را كويند
تانول
بر وزن شاغول پيرامون و اطراف دهان را كويند و بمعنى كجدهان نيز آمده عسجدى كفته شعر
من پيرم و پيدا شد فالج همه بر من * تانولم و بينى كج و كفته شده دندان
چنان كه در فرهنك كفته نوشته شده سامانى كفته كه مركب است از تا بمعنى ادات انتها و غايت و نول بمعنى منقار و بطريق مجاز آنچه از انسان بمنزلهء منقار باشد اطلاق شود تصنع و تكلف اين ظاهر است و ظاهر اين كلمه مركب است از تان و تول چه تان بمعنى دهن و تول بمعنى كج و خميده است و اللّه اعلم
تانيستار
اسم جرم فلك نهم در دساتير آمده
تانيسنر
بر وزن بازيكر نام شهريست در هندوستان
تاو
بر وزن كاوتاب است كه روشنى و پرتو و پيچوتاب و توانائى و امثال آن باشد چنان كه در تاب مذكور شد
تاوان
بر وزن نادان جرم و جنايت و غرامت و زيان و كناه و بمعنى عوض و بدل هم آمده
تاوانا
بمعنى قدرت و قوت و توانائى نوشتهاند كمال كفته شعر
هركه او راهست معنى كمرك ؟ ؟ ؟ * بيش بينم لاف تاواناى او
ظنّ من اينست كه لاف دانائى او كفته باشد چه قوت با معنى مناسبت ندارد
تاوانه
مخفف تابخانه است يعنى كرم خانه
تاور
بر وزن خاور عرض باشد كه در مقابل جوهر است و تاوريده بمعنى عارض شده باشد
تاوسه
بفتح ثالث و سين چراكاه پرآب و علف كه مذكور شد
تاوك
بفتح ثالث و سكون كاف در برهان بمعنى خر و كاو جوانه نوشته و همانا لام را كاف دانسته زيرا كه در فرهنك رشيدى تاول خر و كاو جوان را كفته است مستند بشعر فخرى كه كفته شعر
كاه بخشش به سائلان بخشد * كلها اسب و استر تاول
در جهانكيرى نيز چنين است و بكسر واو آبله كه بسبب سوختن و حرارت آتش و كار كردن بر اعضا بديد آيد و آن مخفف تاب و دل است مركب از تاب بمعنى حرارت و دل كه بلغت درى كل باشد و معنى تركيبى آن كل آتش چه بطريق مجاز داغ آتش را كل كويند چنان كه سامانى بدان تصريح كرده و بهتر آنست كه مخفف تاو و دل كوئيم چه در اصل لغت درى تاب بواو است بجهة استكراه از دوواه يكى اسقاط كردند
تاوه
بر وزن ساوه همان تابه است كه مرقوم شد
تاه
به وزن ماه بمعنى تاه يعنى طاق كه عدد فرد باشد حكيم فرخى كفته
بسا شها كه نيارد ز خرد جوى كذشت * تو چند راه كذشتى ز چند بحر تباه
حكيم سوزنى كفته شعر
همتاه شه شرق ز كس نشنود اين تاه * زيرا ملك الشرق ز همراهان تاه است
ديكر بمعنى زنك است كه بر شمشير و امثال آن نشنيد و در برهان كويد تفسير لفظى است كه آن را در عربى محض كويند
تاهو
با هاى مضموم و واو معروف بمعنى جوهر شراب است كه آن را عرق كويند و شراب عرقى نيز كفتهاند اميرخسرو دهلوى كفته
تكلف نيست حاجت خوبروئى خواهم و كنجى * مى تاهو نه انكورى سكوره كل نه جام جم
هم او كفته شعر
عكس ساقى كز نه تاهو نمود * چشمهء خورشيد را در ته نشاند
و تاهوى بمعنى عرق را مىپخته كويند و شراب نوراخام چنان كه كفتهاند ع خام در ده پخته را و پخته در ده خام را و خواجه حسن دهلوى كفته شعر
رخش خوى كرده ديدم رفتم از خويش * عجب خاصيّتى بود اين عرق را
اما تاهو در شعر خسرو دلالت كند بر شرابى غير انكورى مانند نبيذ و امثال آنكه پستتر از انكوريست
تاى
بر وزن لاى جامهوارى باشد از قماش چنان كه نزارى كفته شعر
تا بديوان ممالك در حساب * زر بدينار آيد و جامه بتاى
عقد عمرت باد محكم تا بود * همچنين قانون اين دولت بپاى
و بمعنى يك عدد نيز آمده است